
آوردهاند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور میگفت و هر چه میخواست از راه زورگویی بهدست میآورد. یک روز همسر او دادوبیداد راه انداخت و گفت: همینطوری بیکار و بیعار ننشین. دیگر یک چارک آرد هم توی خانه نداریم. بلند شو یک گونی گندم بردار و برو به آسیابان بده تا گندمها را آرد کند. اگر امروز آرد به من نرسانی نمیتوانم نان بپزم و شب توی سفرهیمان نان پیدا نمیشود.
مرد قلدر گفت: حالا کو تا شب. عصر که شد، گندم را به آسیاب میبرم.
زن گفت: این روزها سر آسیابان شلوغ است. همه گندمهایشان را برای آسیاب کردن پیش او میبرند. باید مدتی انتظار بکشی تا نوبت آرد کردن گندم ما بشود. بلند شو بهانه نیار. اگر همین الان حرکت کنی، شاید بتوانی تا عصر آرد به من برسانی.
مرد گفت: من توی صف بایستم و انتظار بکشم؟ مثل اینکه مرا نشناختهای؟ من بدون نوبت کارم را میکنم و هیچکس هم جرات ندارد حرفی بزند.
زن گفت: ببینیم و تعریف کنیم.
مرد قلدر که میخواست هر چه زودتر زور و قلدریاش را به همسرش نشان بدهد، از جا بلند شد. گونی گندم را به کول گرفت و به آسیاب رفت. در آنجا عدهای از مردم با گونیهای گندم منتظر بودند تا نوبت آرد کردن گندمشان بشود. مرد قلدر بدون رعایت نوبت، گندمش را به آسیابان داد و گفت: هر چه زودتر گندم مرا آسیاب کن که باید بروم خانه. زود باش! کار دارم.
آسیابان که پیرمرد دنیا دیدهای بود، با زبان خوش گفت: مگر نمیبینی؟ این همه آدم منتظر نشستهاند که نوبتشان شود و گندمشان را آرد کنم. صبر کن تا نوبتت بشود.
شاگردش هم گفت: آقا جان از قدیم گفتهاند آسیاب به نوبت.
مرد قلدر با صدای بلند گفت: بیخود کردهاند که چنین حرفهایی زدهاند. من نوبت و انتظار سرم نمیشود. همین الان باید گندمم را آرد کنی و اجرت هم نگیری.
آسیابان که حوصلهی دردسر نداشت، گفت: فکر نکن که فقط تو زور داری، هر کس به اندازهی خودش زور دارد. حتی من پیرمرد هم زور دارم.
مرد قلدر که فکر میکرد، پیرمرد قصد زورآزمایی دارد، سینه سپر کرد و برای دعوا آماده شد. اما پیرمرد گفت: هر کس زورش را یک جوری نشان میدهد. من با تو قصد دعوا ندارم. زور من وقت غربیل کردن معلوم میشود.
مرد قلدر نفهمید که پیرمرد چه میگوید. آسیابان وقتی گندم مرد قلدر را آرد کرد، کمی از آرد را بهعنوان اجرتش برداشت و بهجای آن مقداری سنگریزه توی گونی آرد مرد قلدر ریخت و گونی آرد را به او داد و گفت: این هم آرد تو. برو بگذار باد بیاید.
مرد قلدر که فکر میکرد با قلدری کارش را پیش برده، گونی آرد را بر دوش کشید و به خانه رفت. به خانه که رسید به زنش گفت: این هم آرد دیدی که نه انتظار کشیدم نوبتم شود و نه اجرتی به آسیابان دادم.
زن در کیسهی آرد را باز کرد، کمی آرد برداشت خمیر درست کرد و با آن نان پخت، اما از کار شوهرش خیلی عصبانی بود. چند روز گذشت. یک روز زن مثل همیشه سر گونی آرد رفت تا کمی خمیر درست کند و نان بپزد. آرد را که از گونی برداشت دید توی آن سنگریزه وجود دارد. دستش را توی کیسهی آرد کرد و متوجه شد آردی که توی کیسه مانده پر از سنگریزه است. شوهرش را صدا کرد و گفت: با این آرد نمیتوانم خمیر درست کنم. برو غربیل را بیاور تا آردمان را غربیل کنیم و سنگریزههایش را جدا کنیم.
مرد قلدر رفت و از زیرزمین خانهیشان غربیل آورد. زن کیسهی آرد را جلوی همسرش گذاشت و گفت: بهجای بیکار نشستن این آردها را غربیل کن.
مرد مشغول غربیل کردن آرد شد. هر چه بیشتر غربیل میکرد، سنگریزههای بیشتری پیدا میشد و در پایان مقدار زیادی سنگریزه یکجا جمع شد. زنش با تعجب پرسید: این همه سنگریزه از کجا رفته توی آرد ما؟
مرد نگاهی به سنگریزهها کرد و یاد حرف پیرمرد آسیابان افتاد و فهمید که چه بلایی سرش آمده است. ابتدا با عصبانیت بلند شد که به سراغ او برود و با او دعوا کند، اما یاد حرف بعدی آسیابان افتاد و با خود گفت: آسیابان راست میگفت. هر کس میتواند زورش را یک جوری نشان بدهد. من نباید اشتباهم را با اشتباه دیگری جبران کنم.
از آن روز به بعد اگر کسی بخواهد زورگویی را نصیحت کند و به او بفهماند که نتیجهی کارهای بد هر کس به خودش برمیگردد، این ضرب المثل را برایش بکار میبرد و میگوید: زور من وقت غربیل کردن معلوم میشود.
نگاره: Vladimirpolikarpov (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





