
زنی که پیش پسر و عروسش بهسر میبرد زندگانی را به سختی میگذراند، زیرا عروسش غذای کافی به او نمیداد. همیشه در وقت بردن غذا برای پیرزن سنگی را توی دوری مینهاد و مقداری پلو رویش میریخت و آن را طوری میبرد که شوهرش میدید و در دل از اینکه زنش آنچنان صادقانه به مادرش خدمت میکرد خوشحال میشد. بیچاره پیرزن هم از ترس جرات نمیکرد موضوع را به پسرش بگوید. لابد با همان غذای ناچیز میساخت و روز به روز در اثر گرسنگی لاغرتر میشد.
یک روز که جمعه بود با خود گفت: «امروز جمعه است. به خانهی دامادم بروم، هم از دخترم دیدن کنم و هم یک شکم سیر غذای مناسبی بخورم.»
با این خیال به خانهی دخترش رفت. دختر از دیدن مادرش که مدت زیادی بود او را ندیده بود خوشحال شد و غذای خوب و چربی برایش پخت؛ ولی از بیاقبالی پیرزن هنگامی که میخواست سفره را با غذا پیش مادرش ببرد شوهرش پیدا شد و با دیدن سفره و غذا فهمید که این غذا بهخاطر مادرزنش پخته شده و شروع کرد به داد و فریاد و کتک زدن زنش.
پیرزن بدبخت غذا نخورده بیرون رفت و بهسوی خانهی پسرش راه افتاد و در راه زیر لب زمزمه میکرد: «سرش پلو، زیرش سنگ، قربونت بشم یه دونه پسر.»
نگاره: AndreyStar (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





