
یک روز مردی دهاتی برای فروش محصول و خرید اجناس خوردنی و بعضی لوازم کشاورزی به شهر میآید. پس از فروش محصولات و دریافت پول، مایحتاج خود را میخرد و بعد از خوردن نان و ماست و پنیری که از ده با خود آورده، به دکان پینهدوزی میرود و پینهدوز گیوههای او را وصله میکند. بعد خرش را هم نعلبند نعل میکند و تا این کارها را میکند نزدیک غروب میشود. سپس با شتاب سوار الاغش میشود و در هوای سرد بهطرف ده راه میافتد. نیمفرسخی که هن هن کنان میرود، هوس میکند چپقی بکشد و گرم بشود. در گذشته چپقها نی بلندی بودند که یک ذرع قد نی آنها بود.
مرد دهاتی چپق نوی بلندش را درآورده و چاق میکند و مشغول کشیدن میشود که صدای سم یک الاغ را از پشت سرش میشنود. به پشت سر نگاه میکند و میبیند کدخدای ده سوار یک الاغ سفید تندرو است و بهسرعت میآید. با رسیدن به همدیگر سلام و حال و احوال میکنند.
مرد دهاتی میبیند الاغ کدخدا قدم به قدم از خر او جلو میافتد. بنا میکند به هن هن کردن و زنجیر محکمی به خر زدن. فایده نمیبیند. اوقاتش تلخ میشود. آتش چپق نیمهکشیده را خالی میکند و نی چپق را به هوار خر میکشد و میگوید: «روزی ۱۰۰ درم جو بشد میدم کوفت میکنی، حالا باس از یه خر مردنی وامونی؟»
کدخدا با شنیدن این حرف مرد دهاتی افسار الاغش را میکشد و شش شش کنان الاغ را نگاه میدارد و رو به مرد دهاتی میکند و میگوید: «ای رفیق! قربون چماق دود کشت، کاهش بده جوش پیشکشت.» (بدین معنی که کاه بهش بده، جو هم ندادی ندادی.)
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین





