
روزی پادشاهی از یکی از معابر پایتخت خود میگذشت. چشمش به دختری افتاد که در کشور حُسن، بیهمتا بود و در شیوهی دلبری گوی سَبَق از حور و پری میربود، ولی گدایی میکرد. پادشاه فرمان داد تا او را به حرمسرا بردند و در زیر نظر آموزگاران به تعلیم و تربیتش پرداختند و وسایل زندگانی و معاشش را از هر جهت آماده ساختند. دخترک نیز بر اثر ذکاوت فطری روز به روز بر مدارج علم و مراتب کمالش میافزود.
دو سه سالی گذشت. روزی گذر شاه به خانهی دختر افتاد. همین که چشمش به او افتاد، مهرش به او بجنبید و او را به عقد زناشویی خود درآورد. دختر به این شرط راضی شد که در مواقع صرف غذا، وی را تنها گذارند. شاه این شرط را پذیرفت. شام و ناهار دختر را همانطوری که خود خواسته بود، همه روز جداگانه میدادند و دختر در اتاق را به روی خود میبست و سپس سرگرم صرف غذا میشد. اندک اندک این رفتار دختر توجه شاه را جلب کرد و به یکی از پرستاران دستور داد در کمین وی بنشیند و دلیل تنها غذا خوردن وی را دریابد.
پرستار خود را در پس پردهای نهان ساخت. همین که سفرهی دختر را گشودند، وی هر یک از ظروف خوراک را برداشت، در یکی از طاقچههای غرفه چید. آنگاه جلوی هر یک از طاقچهها میرفت و در برابر ظروف میایستاد و دست خود را دراز میکرد و با آهنگ ذلتباری میگفت: «ای، تو خدا یک تکه!» این را میگفت و لقمهای برمیداشت و با نهایت حرص و ولع در دهان میچپاند. پرستار نزد پادشاه رفت و ماجرا را برای او نقل کرد. پادشاه از پستی طبع وی به شگفت آمد و گفت: گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور.
این ضرب المثل در نکوهش آدمهای بدنهاد و بیادبی بهکار میرود که راهنمایی، تربیت و پرورش در آنان کارساز نیست.
نگاره: Hugues Merle (commons.wikimedia.org)
گردآوری: فرتورچین





