
بوزنهای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را میبرید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست، بوزنه بر چوب نشست، از آن جانب که بریده بود، انثیین او در شکاف چوب آویخته شد و آن میخ که در کار بود پیش از آنکه دیگری بکوفتی برآورد. هر دو شق چوب بهم پیوست، انثیین او محکم در میان بماند، از هوش بشد. درودگر باز رسید وی را دستبردی سره بنمود تا در آن هلاک شد. و از اینجا گفتهاند: «درودگری کار بوزنه نیست.»
همین داستان به زبانی ساده و بلندتر:
روزی بود و روزگاری بود. تعدادی کارگر با چوب در وسط جنگل عبادتگاهی میساختند . یکی تنهی درخت میآورد . یکی تنهی درخت را از وسط میبرید و الوار درست میکرد. یکی الوار را بهدوش میگرفت و بهجایی که قرار بود آن عبادتگاه ساخته شود میبُرد. یک نفر هم که سرپرست همهی نجارها بود، الوارها را میگرفت و عبادتگاه را میساخت. میمونهایی که در آن جنگل زندگی میکردند، از لابهلای درختها بهکار نجارها و رفت و آمد آنها نظاره میکردند.
یک روز وقتی ظهر شد، نجارها طبق معمول دست از کار کشیدند تا کمی استراحت کنند و ناهار بخورند. جایی که عبادتگاه را میساختند درخت نداشت، به همین دلیل گرم و آفتابی بود. آنها وسط جنگل رفتند و زیر سایهی درختهای جنگل نشستند و غذا خوردند و استراحت کردند. میمونها که فکر میکردند با چند روز نگاه کردن بهکار نجارها، همه چیز را یاد گرفتهاند، از فرصت استفاده کردند و بهطرف محل کار کارگرها رفتند. یکی از میمونها تنهی درختی را کشان کشان به طرف عبادتگاه برد، یکی دیگر به بالای عبادتگاه نیمهتمام رفت و چکش و میخ بهدست گرفت تا نجاری کند. یک میمون بدشانس هم تصمیم گرفت الوار درست کند.
اما نجاری که تنهی درخت را میبرید و الوار درست میکرد، تنهی درخت را تا نصفه بریده بود. او برای اینکه ارهاش به راحتی بقیهی تنهی درخت را ببرد، تکه چوبی وسط بریدگی تنهی درخت گذاشته بود. میمون بدون توجه به وضعیت تنهی نیمبریدهی درخت، اره را برداشت و مشغول اره کردن بقیهی آن شد.
میمون از صدای خر خر اره خوشش آمد. بهکار خود ادامه داد. احساس میکرد که کارش بهخوبی پیش میرود. خیلی خوشحال شد و بهکارش ادامه داد، اما ناگهان اره وسط بریدگی گیر کرد و تکان نخورد. اگر نجار اصلی بود، میدانست که چه باید بکند. تکه چوبی را که وسط چوب گذاشته بود، جلوتر میبرد تا اره آزاد شود و بهکارش ادامه دهد.
میمون از این موضوع خبر نداشت. لذا به اره فشار آورد. روی چوب پرید و ورجه ورجه کرد. از تنهی درخت آویزان شد و سعی کرد به هر ترتیبی كه شده اره را آزاد کند و کارش را ادامه دهد. میمونهای دیگر که وضع دوستشان را دیدند، به کمکش آمدند. همهی میمونها روی تنهی درخت بالا و پایین میپریدند. او هم به اره چسبیده بود تا به هر ترتیب شده، آن را از شکاف درخت درآورد. ناگهان چوبی که نجار اصلی وسط شکاف درخت گذاشته بود، درآمد و دو قسمت تنهی درخت بههم چسبید. میمون بیچاره وسط دو قسمت تنه درخت گیر كرد. میمونها با دیدن این حادثه ترسیدند و فرار کردند و لابهلای درختها پنهان شدند. میمونی که وسط شکاف گیر افتاده بود، حال و روز بدی داشت. نمیتوانست تکان بخورد و هر چه بیشتر تلاش میکرد، بیشتر آسیب میدید.
ساعتی گذشت و کارگرها به سر کار خود بازگشتند و آن صحنهی دلخراش را دیدند. دو سه نفر یک طرف تنهی درخت بریده شده را گرفتند و چند نفر دیگر هم سمت دیگر آن را و جسد میمون بیچاره را از وسط درخت درآوردند. یکی گفت: بیچاره میخواسته نجاری کند.
اما یکی دیگر از نجارها گفت: ولی ندانسته خلق را تقلیدشان بر باد داد و نجاری کار میمون ها نیست.
از آن به بعد، وقتی کسی در کاری دخالت میکند که توان و تخصص آن را ندارد، برای آگاه کردنش میگویند : کار بوزینه نیست نجاری.
برگرفته از کتاب کلیله و دمنه، باب الاسد و الثور
نگاره: Vedadhara.com
گردآوری: فرتورچین





