غزل شماره‌ی ۲۳۷ دیوان حافظ: نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

غزل شماره‌ی ۲۳۷ دیوان حافظ: نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

در این بخش از مجله‌ی اینترنتی روز تازه، غزل شماره‌ی ۲۳۷ از غزلیات دیوان حافظ، به همراه معنی و فال گردآوری شده است.

 

غزل شماره‌ی ۲۳۷ - نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید

 

۱. نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید - فغان که بختِ من از خواب در نمی‌آید
معنی: جانم به لب رسیده و مرادم از تو حاصل نشد. فریاد که طالع و بخت خفته‌ی من از خواب بیدار نمی‌شود.

 

۲. صبا به چشمِ من انداخت خاکی از کویش - که آبِ زندگیم در نظر نمی‌آید
معنی: باد صبا خاکی از سر کوی تو در چشم من پاشید، آن‌چنان که دیگر آب حیات در پیش دیدگانم بی‌ارزش است.

 

۳. قدِ بلندِ تو را تا به بَر نمی‌گیرم - درختِ کام و مرادم به بَر نمی‌آید
معنی: تا آن زمان که اندام رسای تو را در بغل بفشارم، نهال آرزوی من به بار نخواهد نشست (میوه نخواهد داد).

 

۴. مگر به رویِ دلارایِ یارِ ما ور نی - به هیچ وجه دگر کار بر نمی‌آید
معنی: مگر آن‌که با چهره‌ی شادی‌آفرین یار، کارم سرانجام پذیرد، وگرنه به هیچ صورت دیگر کار از پیش نمی‌رود.

 

۵. مقیمِ زلفِ تو شد دل که خوش سَوادی دید - وز آن غریبِ بلاکش خبر نمی‌آید
معنی: دلم سیاهی زلف تو را شهر و منزلگاه مناسبی پنداشته، در آن جای گزید. حالی از آن غریب بلا کشیده خبری نمی‌رسد.

 

۶. ز شَستِ صدق گشادم هزار تیرِ دعا - ولی چه سود یکی کارگر نمی‌آید
معنی: هزار تیر دعا از کمان راستی و صداقت رها کردم، اما چه فایده که یکی از آن‌ها هم به هدف اجابت نمی‌رسد (اثر نمی‌کند).

 

۷. بسم حکایتِ دل هست با نسیمِ سحر - ولی به بختِ من امشب سحر نمی‌آید
معنی: سخن‌های زیاد و درد دل‌های بسیار با نسیم سحری دارم، لیکن دریغا که امشب از اقبال بد من گویا سحر نخواهد شد.

 

۸. در این خیال به سر شد زمانِ عمر و هنوز - بلایِ زلفِ سیاهت به سر نمی‌آید
معنی: عمر گرانمایه‌ام در تصور خیال گیسوانت به پایان رسید، ولی هنوز فتنه و دردسر‌هایی که از گیسوی سیاه تو بر سرم می‌آید به پایان نمی‌رسد.

 

۹. ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس - کنون ز حلقه‌ی زلفت به در نمی‌آید
معنی: دل حافظ که از دیگران آزرده‌خاطر شده و از آن‌ها فرار کرده بود، اکنون جایی در حلقه‌های زلفت پیدا کرده و دیگر قصد بازگشت ندارد.

 

فال و تعبیر غزل شماره‌ی ۲۳۷ دیوان حافظ:
بسیار بی‌قرار و بی‌تاب شده‌ای و همه چیز را از دست رفته می‌بینی. رسیدن به‌کام و مراد را محال می‌دانی. دعا هم می‌کنی، ولی نتیجه نگرفته‌ای. مطمئن باش آن‌قدر عمر می‌کنی که به تمام آرزوهایت برسی. دل از خدا جدا نکن و امیدوار باش که در آینده‌ای نزدیک به مراد خود خواهی رسید.

 

معنی برخی واژگان غزل:
نفس برآمد: جان برآمد، جان به لب رسید، جان به پایان رسید.
از خواب در نمی‌آید: از خواب بیدار نمی‌شود.
به بر گرفتن: در بغل گرفتن.
به بر نمی‌آید: در این‌جا مراد به میوه و بار نمی‌نشیند.
دلارا: دل آراینده، آرامش دهنده و نشاط‌بخش.
کار بر نمی‌آید: کار انجام نمی‌شود.
مقیم: ساکن.
سواد: سیاهی، سیاهی شهر که از دور دیده می‌شود.
شست: حلقه‌ی استخوانی که در انگشت ابهام می‌کرده و به هنگام تیراندازی زه کمان را با آن می‌گرفتند، کنایه از کمان.
شست صدق: (اضافه‌ی تشبیهی) صدق به شست تشبیه شده.
گشادَم: در این‌جا به‌معنای رها کردم، باز کردم.

 

معنی شعر برگرفته از کتاب شرح جلالی بر حافظ، نوشته‌ی دکتر عبدالحسین جلالیان
نگاره: فرتورچین
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری