داستان کوتاه بازرگان و رمال طمع‌کار

داستان کوتاه بازرگان و رمال طمع‌کار

در روزگاران قدیم و در یکی از شهرها، رمالی زندگی می‌کرد که در کار خود بسیار استاد بود. روزی از روزها به حجره‌ی تاجری رفت و گفت: به‌طوری که در طالع شما دیده‌ام، گنجی نصیبتان خواهد شد.
بازرگان خیال کرد که رمال تملق او می‌گوید و می‌خواهد به این بهانه سرکیسه‌اش کند. پس گفت: رفیق شوخی می‌کنی یا من را دست انداختی و قصد و هدف باطلی در سر داری؟
رمال قسم خورد که نه شوخی می‌کنم و نه خدای نکرده قصد دست انداختن او را دارد و هر چه می‌گوید رمل نشان داده است و بعد هم اضافه کرد که باید یادآور شوم که محل گنج در همین کاروانسرا و در همین حجره‌ای است که شما نشسته‌اید! بی‌زحمت فرش را به کناری بزنید تا جای آن را به شما نشان دهم.
بازرگان، به اتفاق رمال، نمدی را که کف حجره انداخته بود کنار زد. سنگ چهارگوشی پیدا شد، رمال به بازرگان گفت: اجازه بده درِ حجره را ببندم تا کسی از کار ما سر درنیاورد.
وقتی در را از داخل بستند، یک میله‌ی آهنی را اهرم کرده و زیر سنگ گذاشتند به‌طوری که سنگ به آسانی از جای خود حرکت کرد و دهانه‌ی چاهی پدیدار گردید. بازرگان، طنابی به کمر بست و فانوس بادی حجره را روشن نموده و آهسته آهسته در درون چاه پایین رفت. وقتی به انتهای چاه رسید سکه‌های طلا و جواهرات فراوان دید. از درون چاه به رمال گفت: پشت پرده‌ی مغازه، زنبیل بزرگی هست آن را بردار و به طنابی ببند و به چاه آویزان کن تا من هر چه این‌جا هست بالا بفرستم.
رمال به عجله زنبیل را آورد و طنابی به آن بست و درون چاه انداخت. بازرگان هر چه به دستش رسید، در زنبیل ریخت و به رمال گفت: زود بالا بکش و زنبیل را دوباره پایین بفرست تا هر چه در این‌جا هست بالا بفرستم. بدین ترتیب رمال چندین بار زنبیل را به ته چاه انداخت و تمام گنجینه را بالا کشید.
وقتی رمال دانست که دیگر در ته چاه بیش از یک زنبیل باقی نمانده، حرص و طمع بر وی غالب شد و او را به راه کج کشید و با خود گفت اگر بازرگان بالا بیاید و چشمش به این همه طلا و جواهر بیفتد، می‌ترسم چیزی به من ندهد و تمام را برای خودش بردارد و شاید هم برای این‌که مدعی نداشته باشد، مرا از میان بردارد. پس بهتر آن است که او را همچنان در ته چاه باقی بگذارم و این گنج را برداشته با خود به‌جای امنی برده، پنهان سازم و باقی عمر را به خوشی و سعادت به‌سر برم. همین طور که سرگرم این افکار پریشان بود، طناب را پایین نفرستاد.
بازرگان که سکوت رمال را دید فریاد کشید و گفت: ای برادر مثل این است که در حق من فکر باطلی کرده‌ای. من کسی نیستم که مهربانی تو را فراموش کنم و از آن‌چه که به‌دست آمده، به تو چیزی ندهم. یقین بدان وقتی که بالا آمدم، آن‌ها را با تو برادرانه قسمت می‌کنم. اکنون طناب را بینداز و مرا بالا بکش.
رمال گفت: در این قبیل مواقع بهتر آن است که تمام این گنجینه را یک نفر تصاحب کند و آن شخص هم من هستم که از تو مستحق‌تر می‌باشم. فعلا بهتر است همان جا که هستی بمانی.
رمال با این افکار شیطانی خواست جواهرات و پول‌های طلا را طوری از حجره‌ی بازرگان بیرون برد که تولید شک و شبهه ننماید. پس با خود گفت بهتر است شب این کار را انجام دهم، ولی چون مشاهده کرد که هوا تاریک شده و خیلی از شب گذشته است و ممکن است شبگردان نسبت به او مظنون شوند، بهتر آن دانست که صبح روز بعد با خاطری آسوده گنج را از آن مکان بیرون ببرد. پس در گوشه‌ای از حجره با خیال راحت گرفت و خوابید.
از طرف دیگر، اتفاقا بازرگان، دشمن سنگدلی داشت که از مدت‌ها پیش می‌خواست به‌خاطر ضرری که در یکی از معاملات عمده از طرف بازرگان به او رسیده بود، از وی انتقام بستاند. از قضا آن شب، آن مرد گذارش به نزدیک کاروانسرا افتاد و چون مشاهده کرد که از داخل حجره‌ی بازرگان نوری کم‌سو دیده می‌شود و چراغ می‌سوزد، وقت را غنیمت دانست و از بالای بام و از پنجره‌ی پشت بام به حجره داخل شد و یک‌سره بالای سر رمال رفت و به تصور این‌که بازرگان است، روی سینه‌اش نشست.
رمال از ترس از خواب بیدار شد و گفت: اگر منظورت بردن این گنجینه است آن را بردار و ببر و از روی سینه‌ی من بلند شو که نزدیک است خفه شوم.
آن مرد گفت: من این‌قدر خام و احمق نیستم که گول سخنان فریبنده‌ی تو را بخورم و دست از سرت بردارم. اکنون موقع آن رسیده که حسابم را با تو تسویه کنم. پس دست به کمر برد و خنجری تیز بیرون آورد و جفت چشمان رمال را از کاسه بیرون آورد و چون خواست از راهی که آمده بود، بازگردد، از شدت عجله، در تاریکی، به درون چاه افتاد و پایش شکست.
بازرگان که در ته چاه بود، به تصور این‌که رمال به طمع بردن باقی جواهرات داخل چاه شده است گفت: ای رفیق معلوم می‌شود که حرص و طمع عجیبی داری. انداختن من در ته چاه و بردن آن همه طلا و جواهرات بس نبود که برای بردن باقی مانده خودت را به چاه انداختی؟
اما آن مرد انتقام‌جو که در چاه افتاده بود، متوجه نشد شخصی که در چاه ناله می‌کند، خود بازرگان است! او گمان کرد که این شخص، فرد دیگری است که بازرگان او را به چاه انداخته. بنابراین در حالی که پایش شکسته بود و ناله می‌کرد گفت: کسی که تو را به چاه افکنده، به‌جزای عمل خود رسید و هم‌اکنون کور و نابینا شده است، ولی اکنون هر دو پای من شکسته و قدرت حرکت ندارم.
بازرگان تازه متوجه شد آن کسی که به چاه افتاده، رمال نیست! خواست او را بشناسد، ولی در آن تاریکی چیزی دستگیرش نشد. ناچار تا صبح به ناله و زاری پرداخت. از آن طرف، رمال که چشم‌های خود را از دست داده بود، از شدت درد لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت و پی در پی فریاد می‌زد و ناله می‌کرد. اتفاقاً بازرگان پسری داشت که از مدتی قبل به سفر رفته و آن روز با سود فراوانی به شهر خود بازگشته بود و چون پدر را در خانه ندید، به کاروانسرا رفت تا از حالش جویا شود.
همین که پشت در حجره رسید در را بسته دید و از درون حجره‌ی پدر صدای ضجه و ناله شنید. با یک حرکت در را باز کرد و داخل شد. ناگهان چشمش به مرد ناشناسی افتاد، دید که تمام صورتش خونین و دو دست را روی چشم‌هایش گذاشته و ناله می‌کند و در گوشه‌ای هم خرمنی از طلا و جواهر ریخته و فرش حجره کناری رفته و دهانه‌ی چاهی پدیدار است!
پسر بازرگان با احتیاط تمام به لب چاه آمده و چون صدای ناله از درون چاه شنید، سخت متحیر گردید. نزد رمال آمد و پرسید: ای مرد بگو کیستی و چرا به این روز افتادی و جریان چیست؟
رمال ابتدا گمان کرد که پسر بازرگان همان کسی است که او را کور کرده، پس گفت: ای ظالم ستمگر اکنون که مرا به این روز انداختی، به پرسش حالم آمده‌ای؟
اما پسر بازرگان که از حرف‌های رمال چیزی نفهمید به ناچار، ریسمان و طناب را به ته چاه افکند و صدا زد و گفت: ای کسی که در چاه افتاده‌ای این ریسمان را به کمر خود ببند تا تو را بیرون بیاورم.
ابتدا بازرگان از چاه بالا آمد و چون چشمش به فرزند خود افتاد، او را در آغوش کشید و بوسید و ماجرا را از اول تا آن ساعت نقل کرد. آن‌گاه به کمک پسرش، آن مرد که قصد انتقام از او را داشت از چاه بیرون کشید. آن مرد وقتی مشاهده کرد که به‌جای بازرگان، رمال را کور کرده است از عمل خود سخت پشیمان گردید و به فکر فرو رفت و از بازرگان عذر خواست. بازرگان دستور داد تا رمال و آن مرد انتقام‌جو را به خانه بردند و طبیبی بر بالین ایشان آورد تا آن‌ها را معالجه کند، آن‌گاه گنجینه را به خانه‌ی خود حمل کرد.
از بخت بد، آن مرد که رمال را کور کرده بود، بر اثر قطع پاهایش که خرد شده بود، جان سپرد. ولی رمال باقی عمر را در کوری و دنیای ظلمت به‌سر آورد و هر وقت که به‌یاد آن شب می‌افتاد، به طمع و حرصی که باعث بدبختیش شده بود لعنت و نفرین می‌فرستاد.

 

برگرفته از فرهنگ افسانه‌های مردم ایران، نوشته‌ی علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی.
نگاره: Buraratn (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری