داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

داستان کوتاه مهمان ناخوانده و نان و پنیر

آورده‌اند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آن‌چه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند:

گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر - چشمِ تر و نانِ خشک و رویِ تازه

مهمان چون نان بدید، گفت: کاشکی با این نان، پاره‌ای پنیر بودی.
سلیمان برخاست و به بازار رفت و ردا به گرو کرد و پنیر خرید و پیش مهمان آورد. مهمان چون نان بخورد، گفت: الحمدالله که خداوند، عزوجل، ما را بر آن‌چه قسمت کرده است، قناعت داده و خرسند گردانیده است.
سلیمان گفت: اگر به داده‌ی خدا قانع بودی و خرسند نمودی، ردای من به بازار به گرو نرفتی.

 

همین داستان به زبانی ساده:
حکایت کرده‌اند که یک روز مردی به مهمانی خانه‌ی فردی به‌نام سلیمان دارانی رفت. سلیمان هر چه در خانه داشت، از نان خشک و کمی نمک جلوی مهمانش گذاشت و به طریق عذرخواهی گفت:
گفتم که اگر ناگهان و سرزده به مهمانی آمدی ایراد نگیر. چون من شرمنده‌ام و نان خشکی بیش ندارم؛ اما با روی خوش از تو پذیرایی می‌کنم.
مهمان وقتی نان را دید گفت: کاش تکه‌ای پنیر هم بود تا نان را با آن می‌خوردم.
سلیمان بلند شد، به بازار رفت و عبایش را به گرو داد و به‌جایش کمی پنیر خرید و برای مهمانش آورد. مهمان وقتی نان و پنیر را خورد، گفت: خدا رو شکر، خدای بزرگ و عزیز، ما را بر آن‌چه روزی و قسمت ما کرده است قانع و راضی کرده است. 
سلیمان در جواب گفت: اگر به آن‌چه خدا داده قانع و راضی بودی، الان بالاپوش من در بازار گرو نبود!

 

برگرفته از کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات، نوشته‌ی سدیدالدین محمد عوفی.
نگاره: Azur (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری