در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
آوردهاند که مردی در راهی میرفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: کجا میروی؟ گفت: درمی دارم؛ به خزفروشان میشوم تا خزی خرم.
پادشاهى از دانشمندى خواست که تاريخ جهان را از روز اول تا بهحال براى او بنويسد. دانشمند ده سال تمام زحمت کشيد و نتيجهی زحمات و مطالعاتش را در کتابهاى زيادى نوشت.
مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را بهحال خود رها کنم، از جوانمردی بهدور است.
چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟ زوال مغولان از یک روستا شروع شد! ۱۲۰ سال مغولها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که...
بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونهی ما بحثشون شد، در حدی که همسایهها اومدن تو کوچه و میخواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن عموم زنگ زد.
پرسیدم شما برای حزب چهکار میکردید؟ گفت: مشورت میدادم. ولی یک کمیتهی مالی هم درست کردم و برای انتخابات پول جمع میکردم. گفتم: اگر محرمانه نیست، چقدر پول جمع کردید؟