داستان کوتاه عاقبت خساست

داستان کوتاه عاقبت خساست

عربی در کنار آبی سفره باز کرده بود و نان و گوشت می‌خورد. در این هنگام گرسنه‌ای از بیابان به او رسید و در کنارش نشست. مرد عرب گفت: یا اخی! از کجا می‌آیی؟
گفت: از قبیله‌ی تو.
پرسید: آیا خانه‌ی مرا دیدی؟
گفت: آری، خانه‌ای آباد و زیبا داری.
مرد عرب شادمان شد و پرسید: آیا سگ مرا هم دیدی؟
جواب داد: عجب پاسبانی برای گله‌ی گوسفندانت گذاشته‌ای که گرگ جرات نمی‌کند نزدیک آن‌ها شود!
گفت: پسرم، خالد را دیدی؟
گفت: در مکتب‌خانه نشسته بود و قرآن می‌خواند.
عرب پرسید: آیا مادر خالد را نیز دیدی؟
گفت: آری! مژده باد بر تو که بهترین زن عالم را داری!
مرد عرب دوباره پرسید: آیا شتر آبکش مرا هم دیدی؟
گفت: آری، بسیار سرحال و شاداب بود.
گفت: قصر مرا دیدی؟
جواب داد: بسیار زیبا و باشکوه بود.
مرد عرب وقتی که از سلامت اهل خانه و سرمایه‌ی خود مطمئن شد، دوباره به خوردن پرداخت و هنگامی که سیر شد، سفره را جمع کرد تا برود. سگی به قصد خوردن استخوان نزد آن‌ها آمد، مرد گرسنه که می‌دید، خوش‌آمدگویی‌اش هیچ سودی نبخشیده و هنوز بی‌نصیب مانده، گفت: ای مرد عرب! اگر سگ تو هم زنده بود، درست مانند همین سگ بود!
عرب گفت: مگر سگ من مرده است؟
مرد گرسنه گفت: آری، از بس که گوشت شتر تو را خورد، کور شد و مرد!
عرب گفت: شترم دیگر برای چه مرده بود؟
گفت: شترت را در مرگ مادر خالد کشتند.
گفت: مگر مادر خالد مرده است؟
جواب داد: آری، از بس که در مرگ خالد گریه و زاری کرد، جان داد.
عرب گفت: خالد چگونه مرد؟
گفت: قصری که ساخته بودی در اثر زلزله ویران شد و خالد در زیر آوار جان سپرد!
مرد عرب وقتی این خبرهای ناگوار و وحشتناک را شنید، سفره‌ی خود را بر زمین انداخت و با نوحه و زاری راه صحرا را در پیش گرفت. مرد گرسنه سفره را گشود و پس از خوردن باقی‌مانده‌ی نان و گوشت گفت: خداوند بینی همه‌ی آدم‌های خسیس و پست را به خاک بمالد!

 

نگاره: Fielder123 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری