داستان کوتاه استاد تنگ‌چشمی

داستان کوتاه استاد تنگ‌چشمی

بخیلی اهل کوفه شنید که در شهر بصره، مردی زندگی می‌کند که در بخل و خساست مشهور و معروف است، به همین سبب راهی بصره شد تا او را ببیند و دریابد که بخل او تا چه اندازه است. وقتی به بصره رسید و آن مرد را ملاقات کرد، گفت: ای یار عزیز! من از دیار دور به هوای دیدن تو و همنشینی با تو آمده‌ام و می‌خواهم که از تو که در بخل از همگان معروف‌تری، بهره‌ای برم.
مرد بصری گفت: چون از راه دور آمده‌ای بر من واجب است که تو را مهمان کنم. بگو بدانم چه غذایی میل داری تا برایت فراهم کنم؟
مرد کوفی گفت: مدت‌هاست که آرزوی خوردن پنیر تازه دارم.
مرد بصری برخاست و ظرفی برداشت و به بازار آمد و به دکان پنیرفروش رفت و گفت: مهمانی عزیز برایم رسیده که پنیر تازه خواسته است.
پنیرفروش گفت: به تو پنیری می‌دهم که مانند خامه است!
مرد بصری گفت: اگر خامه بهتر از پنیر است، پس از جوانمردی دور است که برای مهمان عزیزم خامه نخرم، پس به دکان خامه‌فروش رفت و گفت مقداری خامه‌ی خوب می‌خواهم.
خامه‌فروش گفت: خامه‌ای به تو می‌دهم که از روغن صاف‌تر و بهتر باشد.
مرد بصری با خود گفت: اگر روغن بهتر است، پس روغن می‌خرم. آن‌گاه به دکان روغن‌فروشی رفت و روغن خوب خواست.
روغن‌فروش گفت: به تو روغنی می‌دهم که از آب زلال هم بهتر باشد!
مرد بصری گفت: من که آب زلال در خانه دارم، پس به خانه بازگشت و کاسه‌ای پر آب پیش مهمان نهاد و گفت: تمام بصره را زیر پا گذاشتم و بهتر از آب چیزی برای تو نیافتم.
مرد کوفی دست او را بوسید و گفت: شهادت می‌دهم که تو در بخل و تنگ‌چشمی از من ماهرتری!

 

نگاره: Delwar100 (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری