
در زمانهای قدیم زن و شوهری زندگی میکردند که خیلی فقیر بودند و دو ماهی میشد که زن از شدت بیپولی به حمام نرفته بود! یک روز زن به شوهرش گفت: آخر تو چهجور شوهری هستی که نمیتوانی ده شاهی بدهی تا من به حمام بروم؟
مرد از حرف زنش خجالت کشید و بعد از مدتی این در و آن در زدن و به هر جانکندنی بود ده شاهی جور کرد و به او داد. زن اسباب و وسایل حمامش را برداشت و راه افتاد. به حمام که رسید دید حمام قرق است. از حمامی پرسید: کی حمام را قرق کرده؟
حمامی گفت: زن رمالباشی.
زن گفت: تو را به خدا بگذار من هم بروم لابهلای کنیزها و دلاکها بنشینم و حمام کنم. خیلی وقت بود میخواستم حمام بیایم، ولی پولی تو دست و بالم نبود.
حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشهای نشست و مشغول شستوشوی خودش شد. در این حین دید کنیزها با سلام و صلوات زن بدترکیب و نکرهای را که بلند بلند آروغ میزد، به حمام آوردند! زن بیچاره تا چشمش به هیکل نتراشیدهی زن رمالباشی افتاد، سرش را بهطرف آسمان بلند کرد و گفت: خدایا به کرمت شکر. من با این حسن و جمال و قد و قامت، دو ماه به دو ماه هم نمیتوانم حمام بیایم، آن وقت باید برای این زن بدترکیب، حمام را قرق کنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید.
به هر حال هر طوری بود زن خودش را شستوشویی داد و از حمام درآمد و به خانه رفت. شب، وقتی شوهرش به خانه آمد، حکایت حمام رفتن زن رمالباشی را تمام و کمال برای او تعریف کرد و آخر سر گفت: ای مرد! تو هم از فردا باید بروی و رمال بشوی!
مرد گفت: مگر به سرت زده؟ من که از رمالی چیزی سرم نمیشود.
زن گفت: خودم کمکت میکنم! الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی.
خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت که از عهدهی این کار برنمیآید، زن زیر بار نرفت و آخر سر گفت یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری!
مرد هر چه فکر کرد، دید زنش را خیلی دوست دارد و چارهای ندارد که حرفش را قبول کند. این بود که نرم شد و گفت: ای زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همین سادگی میشود رمال شد؟
زن گفت: آنقدرها هم که تو فکر میکنی مشکل نیست. فردا صبح زود میروی بیل و کلنگت را میفروشی. پولش را میدهی یک تختهی رمالی و دو سه تا کتاب کهنهی کتوکلفت میخری و بعد میروی مینشینی یک گوشه مشغول رمل انداختن میشوی. هر که آمد گفت طالع من را ببین، اول کمی طولش میدهی، بعد میگویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنین میشوی و چنان میشوی.
مرد گفت: آمدیم مشکل یکی و دو تا را شانسی رفع و رجوع کردیم، آخرش چی؟ بالاخره میافتیم تو دردسر.
زن گفت: آخر هر کاری را فقط خدا میداند. نترس! خدا کریم است.
صبح زود، مرد بیل و کلنگش را برداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالی خرید و رفت در حیاط مسجد شاه نشست. چندان طول نکشید که جلودار پادشاه سراغش آمد و گفت: جناب رمالباشی! شتری که پولهای پادشاه بارش بوده گم شده. رمل بنداز ببین کجا رفته؟
رمال تو دلش گفت: خدایا! چه کنم؟ چه نکنم؟ حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ دیدی این زن سبکسر چطور دستی دستی من را توی هچل انداخت؟
بعد همینطور که مانده بود چه کند، چه نکند، مهرهها را در مشتش چرخاند و آنها را روی تخته رها کرد. خوب نگاهشان کرد. کمی رفت تو فکر و گفت: جلودار باشی! برو صد دینار بده نخود و به هر طرف که دلت خواست راه بیفت و بنا کن دانه به دانه نخودها را ریختن و رفتن. وقتی نخودها تمام شد، سه مرتبه دور خودت بچرخ. به هر طرف که قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نکن. راست برو تا برسی به شتر گم شده.
جلودار باشی یک شاهی گذاشت کف دست رمال و رفت و هر چه را که گفته بود موبهمو انجام داد و آخر سر رسید به خرابهای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده! افسار شتر را گرفت. برد به قصر. حکایت گم شدن شتر و رمال را برای پادشاه تعریف کرد. بعد، برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد.
مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی، از خوشحالی دستوپاش را گم کرد. پیش از غروب بساطش را برچید توی بازار گشتی زد و هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفت خانه و گفت: ای زن! حق با تو بود و من تا حالا نمیدانستم رمالی چه دخل و مداخلی دارد. خدا پدرت را بیامرزد که من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحت کردی.
بعد، باهم نشستند به گپ زدن و خنده و سرحال از اتفاقی که افتاده بود. فردا دوباره، مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن کرد و همین که نشست، چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند: بلند شو برویم که پادشاه تو را می خواهد!
این را که شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ بهصورتش نماند. با خودش گفت: بر پدر زن بد لعنت! دیدی آخر عاقبت ما را به کشتن داد. اگر پادشاه بویی ببرد که من رمال نیستم و حتی سواد هم ندارم، کارم زار است و گوش تا گوش سرم را میبرد.
خلاصه! مرد با ترس و لرز اسباب رمالیش را زیر بغلش زد و با غلامها و فراشها بهسمت قصر پادشاه راه افتاد. در راه هزار جور فکر و خیال کرد و از ترس، جان بهسر شد، تا به حضور پادشاه رسید. پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید: تو شتر را پیدا کردی، با بار پولی که همراهش بود؟
مرد جواب داد: بله قربان.
پادشاه گفت: از امروز تو رمالباشی دربار هستی و از ما جیره و مواجب میگیری. برو و کارت را شروع کن.
آن شب، وقتی مرد به خانه اش برگشت، گفت: ای زن! خانهات خراب شود که آخر به کشتنم دادی.
زن پرسید: مگر چه شده؟
جواب داد: میخواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند به حضور پادشاه و پادشاه رمالباشی دربارم کرد و از صبح تا شب فقط خدا خدا کردم چیزی پیش نیاید که بفهمد از رمالی هیچی سرم نمیشود و دارم بزنند.
زن گفت: ای بابا! بعد از آن همه بدبختی، تازه خدا یادش افتاده به ما و خواسته نانی تو دامن ما بندازد؛ آن وقت تو میخواهی جا خالی کنی. این جور فکرها را از سرت بیرون کن و بیخیال باش. آخرش هم یک طوری میشود. خدا کریم است.
زن آنقدر از این حرفها به گوش او خواند که مرد دل و جراتی پیدا کرد و از آن به بعد مثل درباریهای دیگر راست راست به دربار میرفت و به خانه برمیگشت. مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، تا یک شب از قضای روزگار چهل دزد خزانهی پادشاه را شبانه زدند و بردند. همین که صبح شد، پادشاه رمالباشی را خواست و گفت: زود دزدها و هر چه را که از خزانه بردهاند پیدا کن.
رمالباشی گفت: حکم حکم پادشاه است.
بعد، آمد خانه به زنش گفت: روزگارم سیاه شد.
زن پرسید: چی شده؟
مرد جواب داد: دیگر میخواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانهی پادشاه را خالی کردهاند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را که بردهاند از من میخواهد. همین فردا مشتم باز میشود و سرم به باد میرود.
زن گفت: فعلا برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی میشود.
رمالباشی رفت چهل روز مهلت گرفت و به خانه برگشت و به زنش گفت: این هم چهل روز مهلت. بعدش چه خاکی بریزم به سرم؟
زن گفت: تا چهل روز دیگر کی مرده، کی زنده است؟ حالا پا شو برو بازار چهل تا کله خرما بگیر بیار و هر شب یکی از آن ها را بخور و هستهاش را بنداز تو دله که اقلا حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است؟
رمالباشی گفت: بد فکری نیست. و رفت چهل تا کله خرما خرید و به خانه برگشت.
اما بشنوید از دزدها؛ وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد که از زیر زمین و بالای آسمان خبر میدهد، ترس تمام وجودشان را گرفت. نشستند با هم به گفتوگو که چه کنند و چه نکنند تا از دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند. آخر سر قرار گذاشتند هر شب یکی از آنها برود روی پشت بام خانهی رمالباشی سروگوشی آب بدهد و ببیند رمالباشی چه میکند و برایشان چه نقشهای میکشد.
شب اول، یکی از دزدها خودش را رساند به پشت بام خانهی رمالباشی و گوش تیز کرد ببیند رمالباشی چه میکند. در این موقع رمالباشی یکی از خرماها را خورد. هستهاش را ترقی پرت کرد تو دله و بلند گفت این یکی از چهل تا. دزد تا این را شنید، از رو پشت بام پایین پرید و رفت پیش رفقاش و گفت: هر چه از این رمالباشی گفتهاند، کم گفتهاند.
گفتند: چطور؟
گفت: تا رسیدم روی پشت بام خانهاش، هنوز خوب جاگیر نشده بودم که بلند گفت این یکی از چهل تا.
دزدها خیلی پکر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان. از آن به بعد، هر شب به نوبت رفتند روی پشت بام رمالباشی و رمالباشی شبی یک کله خرما خورد. هسته اش را انداخت تو دله و گفت این دو تا از چهل تا... این سه تا از چهل تا و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه.
شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند: یک شب بیشتر نمانده که رمالباشی ما را بگیرد و کتبسته تحویل بدهد. اگر به زیر زمین یا ته دریا هم برویم فایده ندارد و دست از سرمان برنمیدارد. خوب است تا کار از کار نگذشته خودمان برویم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم. اینطوری شاید پادشاه از تقصیرمان بگذرد و از این مهلکه جان به در ببریم.
فردای آن روز، دزدها یک شمشیر و یک قرآن برداشتند رفتند پیش رمالباشی و گفتند: این شمشیر، این هم قرآن. یا ما را با این شمشیر بکش، یا به این قرآن ببخش. جواهرات خزانهی پادشاه هم دستنخورده زیر خاک است.
رمالباشی دزدها را کمی نصیحت کرد. بعد جای جواهرات را یاد گرفت و به آنها گفت: الان میروم پیش پادشاه ببینم چه کار میتوانم برایتان بکنم و بلند شد، دوان دوان رفت خدمت پادشاه، جای جواهرات را به او گفت و برای دزدها طلب شفاعت کرد.
پادشاه که از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید، گفت: رمالباشی! راستش را بگو چرا برای دزدها طلب بخشش میکنی؟
رمالباشی گفت: قربانت گردم! دزدها وقتی خبردار شدند پیدا کردن آنها و جواهرات را گذاشتهای به عهدهی من از خیر هر آنچه برده بودند، گذشتند و فرار کردند به مغرب زمین و حالا اگر بخواهی آنها را برگردانی، دو برابر خزانه باید خرج قشون کنی. آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه؟
پادشاه حرف رمالباشی را قبول کرد و عدهای را با شتر و قاطر فرستاد، جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحویل خزانهدار دادند و باز به رمالباشی خلعت داد و پول زیادی به او بخشید.
وقتی رمالباشی برگشت خانه به زنش گفت: امروز پادشاه آنقدر پول بخشید به من که برای هفت پشتمان بس است. حالا بیا فکری بکن که از این مخمصه خلاص بشوم. چون میترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم روی این کار.
زن فکری کرد و گفت: این را دیگر راست میگویی. وقتش رسیده خودت را بزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند.
مرد گفت: چطور این کار را بکنم؟
زن گفت: فردا صبح، وقتی شاه حمام رفت هر طور شده خودت را به او برسان و دست و پایش را بگیر و مثل دیوانهها از خزینه بیرون بینداز و لخت مادرزاد بنا کن به بشکن زدن و قر و قمبیل آمدن. آن وقت دوست و دشمن میگویند رمالباشی پاک چل و خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمیدارد.
مرد گفت: بد نگفتی. و صبح فردا، همانطور که زنش گفته بود، بعد از اینکه پادشاه به حمام رفت، او دوان دوان خودش را به آنجا رسانید و نگهبانها را کنار زد و به زور رفت داخل حمام و چنگ انداخت موهای پادشاه را گرفت و از خزینه بیرون کشید، که یک مرتبه صدایی بلند شد و سقف خزینه ریخت!
پادشاه وقتی دید رمالباشی از مرگ حتمی نجاتش داده، مال بیحساب و کتابی به او بخشید و همه کارهی دربارش کرد. رمالباشی به خانه برگشت و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف کرد. زن گفت: یک کار دیگر هم میتوانی بکنی.
مرد گفت: چه کاری؟
زن گفت: یک وقت که همه اعیان و اشراف شهر، دور و بر تخت پادشاه حلقه زدهاند خودت را به پادشاه برسان و او را از تخت پایین بکش. بعد از این کار، همه میگویند عقل از سرت پریده و دیوانه شدهای. پادشاه هم میگوید رمال دیوانه نمیخواهم و از دربار بیرونت میکند. آن وقت با خیال راحت میرویم گوشهی دنجی مینشینیم و خوش و خرم زندگی میکنیم.
رمالباشی حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند. تا یک روز که همهی اعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند، رمالباشی دید فرصت از این بهتر دست نمیدهد و از میان جمعیت پرید روی تخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین، که در همین موقع عقربی اندازهی یک گنجشک از زیر تشکی که پادشاه روی آن نشسته بود، بیرون آمد. همه به رمالباشی آفرین گفتند و از آن به بعد دیگر کسی نبود که به اندازهی رمالباشی پیش پادشاه عزیز باشد.
رمالباشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت: امروز هم که اینجور شد و حالا بیشتر از عاقبت کار میترسم.
زن، شوهرش را دلداری داد و گفت: حالا که خدا میخواهد روز به روز کار و بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود، چرا ما نخواهیم؟
رمالباشی گفت: درست میگویی. باید راضی باشیم به رضای خدا!
از آن به بعد، رمالباشی صبح به صبح میرفت دربار و شب به شب برمیگشت خانه و با زنش بهخوبی و خوشی زندگی میکرد. تا روزی از روزها که همراه پادشاه رفته بود شکار، پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت: بگو ببینم! چی تو مشت من است؟
رمالباشی رویش را کرد بهطرف آسمان و در دل گفت خدایا! خودت میدانی که من میخواستم از این کار دست بکشم و تو نگذاشتی. حالا هم راضیام به رضای تو. بعد، آهسته گفت: یک بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک! آخر کف دستی ملخک.
پادشاه گفت: رمالباشی! داری با خودت چه میگویی؟ بلندتر بگو.
رمالباشی با ترس و لرز بلندتر گفت: عرض کردم یک بار جستی ملخک! دو بار جستی ملخک! آخر کف دستی ملخک!
پادشاه گفت: آفرین بر تو. و دستش را باز کرد و ملخ پرید به هوا!
برگرفته از کتاب فرهنگ افسانههای مردم ایران، نوشتهی علی اشرف درویشیان و رضا خندان مهابادی.
نگاره: Hashanbro (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





