داستان کوتاه درس طوفان به پهلوان جوان

داستان کوتاه درس طوفان به پهلوان جوان
در زمان‌های قدیم، پهلوان جوانی بود که به زور بازو و قدرت بدنی‌اش بسیار مغرور بود. او معتقد بود که قدرت یعنی «هرگز خم نشدن» و همیشه مثل سنگ ایستادن.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کیسه‌ی جواهرات و اوقات گران‌بها

داستان کوتاه کیسه‌ی جواهرات و اوقات گران‌بها
مردی شب‌ هنگام قبل از سپیده‌دم در ساحل دریا نشست و کیسه‌ای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو می‌رفت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه قضاوت از روی ظاهر

داستان کوتاه قضاوت از روی ظاهر
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاس‌های ظهر متنفر بود، اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد، نفسی تازه کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سنجاقک به سمت عقب برنمی‌گردد

داستان کوتاه سنجاقک به سمت عقب برنمی‌گردد
شیوانا از مسیری عبور می‌کرد. کنار نهر آب مردی قوی‌هیکل را دید که روی سنگی نشسته است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی می‌کند. شیوانا به آن دو نزدیک شد و...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه برای ۲۵ دلار متشکرم

داستان کوتاه برای ۲۵ دلار متشکرم
یک باور را وارد شغل اولم کردم که مطمئنا مرا به دردسر می‌انداخت: همه باید مرا دوست داشته باشند. البته این باور دو اشتباه داشت؛ یک «همه» و دیگری «همیشه». وقتی شروع به فروشندگی کردم...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ایده بهبود توپ‌های دریایی

داستان کوتاه ایده بهبود توپ‌های دریایی
در سال ۱۸۹۸ میلادی تیراندازی با توپ‌های دریایی بسیار ناکارآمد و بدنام بود. گزارش یک بررسی نشان می‌دهد که از ۹۵۰۰ شلیک تنها ۱۲۱ گلوله به هدف می‌خورد! (کمی بیش از یک درصد از شلیک‌ها!)
دنباله‌ی نوشته