چند وقت پیش یک سفر کاری داشتم. من همیشه عادت دارم زود وارد ایستگاه قطار میشوم تا بتوانم سریعتر در تختهای بالاتر جا بگیرم. آن روز دیرتر وارد ایستگاه شدم.
عبارت دلنگرانی، دو بخش است «دل» و «نگرانی». یعنی پیش از آنکه حادثهای رخ دهد، دل ما نگران واقعهای باشد. یعنی سعی کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافتهاند.
رامان یوگی، استاد مسلم هنر تیراندازی با کمان بود. روزی، محبوبترین شاگردش را به دیدن هنرنماییاش دعوت کرد. شاگردش بیش از صد بار این برنامه را دیده بود؛ اما تصمیم گرفت از دستور استادش اطاعت کند.
در غرب میدان «واشینگتن اسکویر» در نیویورک، محلهیی هست که کوچههای باریک و پیچاپیچ آن بهطرز عجیبی همدیگر را قطع میکنند و هر تازهواردی را گیج و سرگردان میسازد.
ناپلئون هیل که یکی از نویسندگان بهنام در علم موفقیت است، میگه: الان وقت آن رسیده که بهصورت قانونی ضمیر ناخودآگاه خودمون رو فریب بدیم! داستان از این قراره که: آقایی بود در فرانسه...
داشتم از گرما میمردم. به راننده گفتم دارم از گرما میمیرم. راننده كه پیر بود گفت: این گرما كسی رو نمیكشه. گفتم: جالبهها، الان داریم از گرما كباب میشیم، شش ماه دیگه از سرما سگ لرز میزنیم.
باب باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در ویتنام پاهایش را از دست داد؛ قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از قلب انسان نشات میگیرد.
دیشب خواب چارلی پارکر رو دیدم، اون نابغه بود، توی ساکسیفون زدن کسی به گرد پاش هم نمیرسید. خواب دیدم توی کلاب نیو مورنینگ نشستم و چارلی پارکر داره یه آهنگ جاز اجرا میکنه.
قبل از پریدن، فکر میکردم از همه بیچارهترم، اما وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم... در طبقهی دهم، زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند...