داستان کوتاه از این ستون به آن ستون فرج است

داستان کوتاه از این ستون به آن ستون فرج است
در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود، زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چگونگی ثروتمند شدن مرد میلیاردر

داستان کوتاه چگونگی ثروتمند شدن مرد میلیاردر
مرد میلیاردری در حال سخنرانی برای مردم بود. او خطاب به حضار گفت: از بین شما خانم‌ها و آقایان، آیا کسی هست که دوست داشته باشد جای من باشد، یعنی یک فرد پولدار و موفق؟
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه یا این یا باز هم این

داستان کوتاه یا این یا باز هم این
شیوانا از راهی می‌گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه‌ای خاک‌آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی‌داشت و گه‌گاه رو به آسمان می‌کرد و آه می‌کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید: غمگین بودن حالت خوبی نیست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آرامش سنگ یا آرامش برگ

داستان کوتاه آرامش سنگ یا آرامش برگ
مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آن‌جا می‌گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید، بی‌اختیار گفت: عجیب آشفته‌ام.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کجا را نگاه می‌کنید

داستان کوتاه کجا را نگاه می‌کنید
در یک روز سرد زمستانی، مدیر مدرسه بچه‌ها را به صف کرد و گفت: بچه‌ها، آیا موافقید یک مسابقه برگزار کنیم؟ تمام بچه‌ها با خوشحالی قبول کردند. پس از انتخاب چند شرکت‌کننده، مدیر از آن‌ها خواست...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه سلف سرویس

داستان کوتاه سلف سرویس
امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفته بود، برای صرف غذا به رستورانی رفت. او که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه‌ای به انتظار نشست.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه چشمان پدر عاشق فوتبال

داستان کوتاه چشمان پدر عاشق فوتبال
این داستان درباره‌ی پسربچه‌ی لاغر اندامی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت، اما چون جثه‌اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه ساخت مجسمه‌ی حضرت داوود به‌دست میکل‌آنژ

داستان کوتاه ساخت مجسمه‌ی حضرت داوود به‌دست میکل‌آنژ
می‌گویند در زمان‌های دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی‌توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می‌رفت.
دنباله‌ی نوشته