
مردی شب هنگام قبل از سپیدهدم در ساحل دریا نشست و کیسهای پر از سنگ یافت. پس دستش را داخل کیسه برد و سنگی از آن برداشت و به دریا انداخت. از صدای سنگ خوشش آمد که در دریا فرو میرفت؛ لذا سنگی دیگر برداشت و به دریا انداخت و همینطور به انداختن سنگهای داخل کیسه به دریا ادامه داد. چرا که صدای سنگها به هنگام افتادن در آب ، این مرد را خوشحال میکرد و او را به وجد میآورد.
به کارش ادامه داد تا اینکه هوا رو به روشنایی نهاد و معلوم شد در کیسهای که کنارش قرار داشته، فقط یک سنگ باقی مانده است. هوا کاملا روشن شد و آن شخص به سنگ باقیمانده نگریست و دید که یک جواهر است و متوجه شد تمام آنهایی که قبلا به دریا انداخته و فکر کرده سنگ هستند، جواهر بودهاند!
لذا پیوسته انگشت پشیمانی خود را میگزید و به خود میگفت: چقدر احمق هستم که آن همه جواهر را به دریا انداختم و فکر میکردم که همگی سنگ هستند. آن هم بهخاطر اینکه از صدای افتادن آنها در آب لذت ببرم! به خدا قسم اگر از ارزش آنها باخبر بودم، حتی یکی از آنها را نیز از دست نمیدادم.
همهی ما مانند آن مرد هستیم. کیسهی جواهرات همان عمری است که داریم ساعت به ساعت به دریا میاندازیم. صدای آب همان کالاها، لذتها، شهوتها و تمایلات فناپذیر دنیاست. تاریکی شب همان غفلت و بیخبریست. برآمدن روشنایی روز نیز آشکار شدن این حقیقت است که هنگام آمدن مرگ، بازگشتی در کار نیست. لذا از همین الآن بیدار شویم و اوقات گرانبهای همچون جواهر خود را بدون فایده از دست ندهیم. چرا که پشیمان میشویم و پشیمانی هم سودی برایمان ندارد.
نگاره: ElenaGrigorova (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





