داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان

داستان کوتاه رفتم اصفهان برای کار آسان کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان
می‌گویند کسی در کارهای کشاورزی به این و آن کمک می‌کرد و مزد می‌گرفت. شایع شده بود که در اصفهان کار آسان و پر درآمد فراوان است. آن مرد که از کار کردن در مزرعه‌ی...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن

داستان کوتاه زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
غالبا اتفاق می‌افتد که از دو ثروتمند که هر دو صاحب مال و مکنت فراوان هستند یکی در خست و امساک حتی به‌جان خویش و عائله‌اش رحم نمی‌کند و جان بر سر تحصیل مال و ثروت می‌دهد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه کار بوزینه نیست نجاری

داستان کوتاه کار بوزینه نیست نجاری
بوزنه‌ای درودگری را دید که بر چوبی نشسته بود و آن را می‌برید و دو میخ پیش او، هرگاه که یکی را بکوفتی دیگری که پیشتر کوفته بودی برآوردی. در این میان درودگر به حاجتی برخاست.
دنباله‌ی نوشته