در زمان قدیم پادشاهی بوده بهنام اکبر. این پادشاه افراد چاپلوس و متملق را همیشه دور خودش جمع میکرد تا از او تعریف کنند. در اطراف قصر اکبرشاه همیشه گدایان زیادی به...
حکیمی پسری داشت و برای اینکه فوت و فن طبابت را به او یاد بدهد او را همراه خود به عیادت بیمار میبرد. روزی حکیمباشی به عیادت بیماری رفت. از قضا حال مریض بسیار بد بود.
بهلول مرد فهمیده و دانشمندی بود، اما چون نمیخواست گرفتار ظلم هارون الرشید شود، خودشرا به دیوانگی زده بود و حرفهایی میزد که اگر عاقل بود، هارون دستور کشتنش را میداد.
خواجهای، خوشخدمتی غلام خود را پیش جمعی میستود و میگفت: آنچنان این غلام وظیفهشناس است که وقتی او را به جایی میفرستم، چون در راه به چیزی توجه ندارد...
یکی بود یکی نبود. مرد فقیر و بیچارهای بود که به هر کار دست میزد، بد میآورد و موفق نمیشد. مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبختتر میشد و کاری از دستش ساخته نبود.
در روزگاری دور آهنگری در بلخ میزیست که مثل همهی آهنگران داستانهای ایرانی تنش میخارید و هی بینی در کار حاکم وقت میکرد. حاکم محلی که از دست او بهتنگ آمده بود...
بچهای تازه بهدنیا آمده بود و در خانه گهواره نداشتند. پدر بچه رفت به نجار سر گذر سفارش کرد یک گهواره برایش بسازد. نجار قبول کرد و چند روز گذشت و مشتری چند بار آمد و رفت.