داستان کوتاه خر کریم را نعل کردن

داستان کوتاه خر کریم را نعل کردن

در گذشته‌های دور بیشتر شاهان ایران و جهان در دربار خود دلقک‌هایی داشتند که با حاضر جوابی‌ها، شیرین کاری‌ها و به‌خصوص متلک‌های نیش‌داری که به حاضران جلسه می‌گفتند، موجب خنداندن و شادی شاه می‌شدند. از جمله دلقک‌های معروفی که نام‌شان در صفحات تاریخ و سفرنامه‌ها ثبت شده است «کریم شیره‌ای» دلقک دربار «ناصرالدین شاه» است.
کریم خری داشت که همیشه بر آن سوار می‌شد و به دربار یا ملاقات دوستان و آشنایان خود می‌رفت. خر کریم برخلاف سایر خرها شکل و ریخت مسخره‌ای داشت. یعنی کریم طوری جل پالان بر پشتش می‌گذاشت که هر وقت سوارش می‌شد همه از آن شکل و هیئت می‌خندیدند. کریم می‌دانست به چه کسانی باید متلک بگوید و پیداست که به افرادی که مورد توجه شاه بودند بی‌ادبی نمی‌کرد.
درباریان و سایر رجال برای آن‌که از نیش زبان او در امان باشند، هر کدام باج و رشوه‌ای به او می‌دادند. آن‌هایی هم که از دلقک و دلقک بازی خوششان نمی‌آمد و حاضر نبودند چیزی به کریم بدهند، شکایت به ناصرالدین شاه می‌بردند. ناصرالدین شاه نیز با خنده و کنایه به آن‌ها می‌گفت: به‌جای گله و شکایت بروید خر کریم را نعل کنید. یعنی چیزی به او بدهید و از شر زبانش در امان باشید.
سلیمان خان رئیس ایل افشار که جدش را به‌علت تندخویی و ترشرویی زهر مارخان می‌گفتند، از طرف ناصرالدین شاه لقب صاحب اختیار گرفته بود. کریم شیره‌ای هرچند تلاش می‌کرد از او انعامی بگیرد موفق نمی‌شد. زیرا صاحب اختیار ذاتا از دلقک و دلقک‌بازی خوشش نمی‌آمد. کریم به انتظار فرصتی نشست تا انتقام بگیرد. دیری نپایید که این فرصت مناسب به‌دست آمد.
روزی کریم شیره‌ای مطلع شد که صاحب اختیار در شمیران و در حضور شاه است و در ساعت معینی از کاخ صاحبقرانیه خارج خواهد شد. پس بر خرش سوار شد و به‌سمت شمیرانات حرکت کرد. اما در میانه‌ی راه به نحری رسید که البته در مسیر حرکت شاه قرار داشت. خر کریم به اصطلاح بدچشمی کرد و از عبور کردن امتناع ورزید و کریم هر چه کرد توفیق نیافت که او را رد کند.
در این موقع ناصرالدین شاه با صاحب اختیار صحبت کنان به نحر نزدیک شدند. شاه از کریم پرسید: این‌جا چه می‌کنی؟
کریم عرض کرد: می‌خواهم به منزل یکی از دوستان بروم، ولی خرم به هیچ عنوان حاضر نیست از نحر بگذرد.
ناصرالدین شاه دستور داد یکی از همراهان اسب خود را در اختیار کریم بگذارد. کریم افسار اسب را در دست گرفت و خطاب به خرش گفت: دست بر سرت کشیدم رد نشدی، کتکت زدم، باز هم رد نشدی. حالا که قبله‌ی عالم این اسب را به من مرحمت فرمودند، دیگر احتیاجی به تو ندارم، از نحر رد بشوی صاحب اختیاری، رد نشوی صاحب اختیاری.
لطیفه‌ی ابهام‌آمیز کریم شیره‌ای بی‌نهایت شاه را خنداند و به صاحب اختیار که از طعنه‌ی کریم سخت ناراحت شده بود گفت: معلوم می‌شود خر کریم را نعل نکرده‌ای.
اختیار چون دید حریف کریم نمی‌شود، سرانجام مجبور به دادن انعام شایسته‌ای به او شد تا دست از سرش بردارد.

 

داستانی دیگر:
«کریم شیره‌ای» دلقک دربار «ناصرالدین شاه» هر روز به بهانه‌ی نعل کردن خر خود اشخاص متنفذ و سرشناس را تیغ می‌زد و از موقعیت و نفوذ هیچ‌کدام هم نمی‌ترسید و غالبا پول‌هایی را که به قیمت جان خویش به‌دست می‌آورد، بین مستمندان و خانواده‌های کم‌بضاعت شهر تقسیم می‌نمود.
کریم با ادای جملاتی نظیر خر کریم نعل ندارد، خر کریم را نعل کنید، خرج نعل خر ما را بدید، تقاضای انعام می‌کرد. طرف نیز بدون چون و چرا به او پول می‌داد و تقاضایش را برمی‌آورد، زیرا می‌دانست که اگر کریم را از خود راضی نکند، ممکن است در یک موقعیت مناسب ناگهان در حضور شاه و درباریان از وی بدگویی کند و او را از چشم شاه بیندازد و یا در مجلسی که عده‌ای گردش رفته‌اند، کریم شوخی نابجایی بکند و آبرویش را ببرد.
در میان کسانی که تا آن زمان خر کریم را نعل نکرده بودند، یکی هم «آقا سید زین العابدین امام جمعه» داماد شاه بود. کریم این بار می‌خواست به‌سراغ کسی برود که مورد احترام همگان بود و شاه برایش اهمیت زیادی قائل می‌شد. از همه مهم‌تر این‌که جزو خانواده‌ی سلطنتی به‌حساب می‌آمد و در میان مردم و عده‌ی کثیری هواخواه داشت، تازه خود کریم هم مرید پر و پا قرص امام بود و همیشه روزهای جمعه پشت سر آقا حاضر می‌شد و نماز بجای می‌آورد.
کریم نمی‌توانست خود را قانع کند که مردی چون امام جمعه با آن همه عزت و احترام و داشتن یک زندگی راحت چیزی به او ندهد و خرش را نعل نکند. بالاخره پس از مدتی تردید و دو دلی تصمیم خود را گرفت و پیه همه‌ی خطرات این کار را به تن خویش مالید و به‌سراغ امام جمعه رفت.
یک روز که امام جمعه از نماز برمی‌گشت و بر خری سوار بود و عده‌ی زیادی همراهی‌اش می‌کردند، کریم سر راه او را گرفت و با صدایی که همه شنیدند گفت: آقای امام، شما هنوز خر کریم را نعل نکرده‌اید؟!
این حرف به‌قدری غیرمنتظره بود که ناگهان همراهان امام را بر جای میخکوب کرد. همه منتظر ماندند تا ببینند عکس العمل داماد شاه در مقابل دلقک دربار چیست. از قرار معلوم شوخی کریم فوق‌العاده به امام برخورد، به‌طوری که رنگ از چهره‌اش پرید و با تغیر او را از جلوی خود به عقب راند و به درشتی گفت: ما به مطرب‌هایی چون تو چیزی نمی‌دهیم!
امام جمعه پس از ادای این حرف راه خود را گرفت و رفت و کریم شیره‌ای را همان‌گونه مات و خیط در حالی که عده‌ای از مریدانش او را به ریشخند گرفته بودند، به‌جای گذارد. کریم پس از رفتن امام جمعه سری تکاند و از دور با دست اشاره‌ای به او کرد و آهسته زیر لب گفت: به من گفتی مطرب؟ باشه تا بعد نشونت بدم، بالاخره به هم می‌رسیم حضرت آقا.
و آنگاه به زحمت راهی از میان جمعیت باز کرد و سوت و کور و خشمگین به خانه بازگشت. از همان روز کریم از امام برگشت و دیگر به مسجدی که او می‌رفت قدم نگذاشت و پشت سرش نماز نخواند. کریم مبارزه‌ی خود را با امام شروع کرده بود، آن‌ها که با خلق و خوی کریم آشنایی داشتند، می‌دانستند تا آبروی امام جمعه را نبرد و تلافی حرف او را نکند، از پای نخواهد نشست.
چون چند هفته‌ای گذشت و کریم به مسجد نرفت، خبرش دهان به دهان به گوش ناصرالدین شاه رسید. روزی که کریم شیره‌ای در حضور شاه بود و اتفاقا امام جمعه هم حضور داشت، شاه از کریم پرسید: خوب مومن شنیده‌ام مسجد امام را ترک کرده‌ای؟ نکند از دین برگشته‌ای؟!
امام جمعه از این‌که می‌دید شاه کریم را مورد مواخذه قرار داده است، خوشحال به‌نظر می‌رسید. کریم شیره‌ای با مشاهده‌ی چهره‌ی بشاش امام ناراحت شد و در دل گفت: حال پدری از تو درآورم که تا سالیان سال مرا فراموش نکنی. و بعد در جواب شاه گفت: خیر قربان مطلبی شنیده‌ام که اقتدا به امام اشکال دارد.
شاه با تعجب پرسید: آن مطلب چیست؟ حرف‌های تازه‌ای از تو می‌شنوم کریم!؟
کریم به سادگی در حالی که قیافه‌ی حق به جانبی به خود گرفته بود گفت: فبله‌ی عالم، خوب واقفید که انسان باید در سجده هفت موضعش به زمین برسد.
ناصرالدین شاه گفت: دو کف دست، دو سر زانو.
کریم شیره‌ای گفت: و دو شست پا و پیشانی.
ناصرالدین شاه گفت: خوب منظورت چیست؟
کریم شیره‌ای به تندی گفت: پس قبول دارید که مسلمان باید در موقع نماز هفت جای بدنش روی زمین باشد، حال آن‌که امام هشت موضعش به زمین می‌رسد!
این حرف آن‌چنان به‌جا، ساده و با مهارت ادا شد که یک مرتبه شاه و درباریان را به خنده انداخت و موجب سرافکندگی و خجلت امام گشت. ناصرالدین شاه که سلطانی زیرک و باهوش بود، بفراست دریافت که چرا کریم سر آشنایی با امام را ندارد، به همین سبب روی به امام کرد و گفت: آقای امام بر ما یقین شد که شما خر کریم را نعل نکرده‌اید، این‌طور نیست؟
امام جمعه که قافیه را باخته بود با سر اشاره‌ای مثبت کرد، ناصرالدین شاه لبخندی زد و گفت: خر کریم را نعل کن تا آسوده شوی!
بعد از این واقعه بود که همه حساب کارشان را کردند و دانستند که باید خر کریم را نعل کنند تا از متلک‌ها و شوخی‌های دلقک دربار در امان باشند.

 

هرگاه کسی برای رسیدن به خواسته‌ی خویش، رشوه یا باج یا زیرمیزی بدهد و در پایان به خواسته‌اش برسد، به کنایه می‌گویند: خر کریم را نعل کرده است.

 

نگاره: DigitalGraphic (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری