
عصر یک روز زیبا، یک وکیل ثروتمند که سوار لیموزین گرانقیمت خود بود، از شیشهی ماشینش دید که دو مرد در کنار جاده، در حال خوردن علف هستند. در حالی که بسیار متاثر شده بود، به رانندهاش دستور داد که ماشین را نگه دارد و پیاده شد تا علت را جویا شود. او از یکی از آن دو مرد پرسید: چرا علف میخورید؟
مرد بیچاره پاسخ داد: ما هیچ پولی برای خریدن غذا نداریم. مجبوریم که علف بخوریم.
وکیل گفت: شما میتوانید به خانهی من بیایید و من به شما غذا خواهم داد.
مرد بیچاره گفت: اما آقا، من یک زن و دو بچه هم دارم. آنها زیر آن درخت هستند.
وکیل پاسخ داد: آنها را هم بیاور. و سپس به مرد دیگر گفت: تو هم با ما بیا.
مردم دوم آهی کشید و گفت: من هم یک همسر و شش بچه دارم!
وکیل پاسخ داد: همهی آنها را هم با خودت بیاور.
همه سوار ماشین شدند. در مسیر، یکی از آن افراد فقیر رو به وکیل کرد و گفت: آقا، شما بسیار مهربان هستید. از شما بسیار سپاسگذاریم که همهی ما را همراه خود میبرید.
وکیل پاسخ داد: از این موضوع بسیار خرسندم. شما عاشق خانهی من خواهید شد. علفهای آنجا حدود یک متر بلندی دارند.
و مهربانی و بخشندگی برخی از آدمها اینگونه است.
نگاره: Vecstock (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین





