داستان کوتاه زن علوی و پیرمرد مجوس

داستان کوتاه زن علوی و پیرمرد مجوس

در بلخ مردی علوی (از سادات منتسب به حضرت علی) زندگی می‌کرد، تا این‌که بیمار شد و بعد از دنیا رفت. همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیه‌ی چیزی بیرون آمدم. دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده‌اند، پرسیدم: او کیست؟
گفتند: شیخ شهر است.
من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم، ولی او گفت: دلیلی بر سیادتت بیاور! و توجهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.
در راه پیرمردی را در مغازه‌ای دیدم که تعدادی در اطرافش جمع‌اند، پرسیدم: او کیست؟
گفتند: او شخصی مجوسی است.
با خود گفتم نزد او بروم، شاید فرجی شود. لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم. او خادم را صدا زد و گفت: برو و همسرم را خبر کن تا به این‌جا بیاید.
پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد. شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور!
سیده می‌گوید: همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانه‌اش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباس‌های فاخر بر ما پوشاند و انواع خوراک‌ها را به ما داد و آن شب را به‌ راحتی سپری کردیم.
در نیمه‌های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر اسلام بر بالای سرش بلند شد. در آن‌جا قصری سبز را دید و پرسید: این قصر از آن کیست؟
پیامبر فرمود: از آن یک مسلمان است.
شیخ جلو می‌رود و پیامبر از او روی می‌گرداند. عرض می‌کند: یا رسول‌الله من مسلمانم، چرا از من اعراض می‌کنی؟
فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟
شیخ سرگردان شد و نتوانست چیزی بگوید. پیامبر فرمود: فراموش کردی، آن کلامی را که به آن زن علوی گفتی؟ این قصر از آن مردی است که این زن در خانه‌ی او ساکن شده.
در این موقع شیخ از خواب بیدار شد و بر سر و صورت خود می‌زد و می‌گریست. آن‌گاه خود و غلامانش برای یافتن زن علوی در سطح شهر به تجسس پرداختند، تا این‌که فهمیدند او در خانه‌ی یک مجوسی است. شیخ نزد مجوسی رفت و تقاضای دیدن وی را نمود، مجوسی گفت: نمی‌گذارم او را ببینی.
شیخ گفت: می‌خواهم این هزار دینار را به او بدهم.
️گفت: نه، اگر صدهزار دینار هم بدهی، نمی‌پذیرم.
وقتی اصرار شیخ را دید، گفت: همان خوابی را که دیشب تو دیده‌ای من هم دیده‌ام. من رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: این قصر منزل آینده‌ی توست. سوگند به خدا من و همه‌ی اهل خانه به‌دست او مسلمان شده‌ایم!

 

برگرفته از کتاب ارشاد القلوب، نوشته‌ی حسن بن ابی الحسن دیلمی.
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری