
شخصی قوچی داشت و او را با رشته ای که به گردنش افکنده بود به دنبال خود میکشید. دزدی بر سر راهش کمین کرد و در لحظهای مناسب ریسمان را بُرید و قوچ را ربود و برد. صاحب قوچ هاج و واج بهدنبال قوچش همه جا را گشت تا اینکه به سرِ چاهی رسید و دید شخصی آنجا نشسته و دائما فریاد میزند: ای داد، دیدی چه شد؟ بدبخت شدم. بیچاره شدم.
البته او همان دزد قوچ بود و صاحب قوچ بیآنکه او را بشناسد، بدو گفت: عمو جان چه شده است؟
گفت: کیسهی طلاهایم غفلتا درون چاه افتاد. اگر همت کنی و آن را بیرون آوری، یک پنجم آن را به تو میدهم. یعنی از صد عدد سکهی طلا، بیست عددش را به تو پاداش میدهم.
صاحب قوچ با شنیدن این حرف به طمع افتاد و پیشِ خود گفت با بیست عدد سکه یک قوچ که هیچ، بلکه میتوان ده قوچ خرید. پس شتابان جامههایش را درآورد و با چالاکی وارد چاه شد و این کار همان چیزی بود که دزد میخواست. او در طُرفة العینی جامههای آن طماعِ سادهلوح را دزدید و برد.
و بدینگونه آن مرد که بر دزدیده شدن قوچش قناعت نکرد، به حیله جامههایش را هم دزدیدند.
همین داستان در شعر مولوی
آن یکی قج داشت از پس میکشید - دزد قج را برد حبلش را برید
چونک آگه شد دوان شد چپ و راست - تا بیابد کان قج برده کجاست
بر سر چاهی بدید آن دزد را - که فغان میکرد کای واویلتا
گفت نالان از چئی ای اوستاد - گفت همیان زرم در چه فتاد
گر توانی در روی بیرون کشی - خمس بدهم مر ترا با دلخوشی
خمس صد دینار بستانی به دست - گفت او خود این بهای ده قجست
گر دری بر بسته شد ده در گشاد - گر قجی شد حق عوض اشتر بداد
جامهها بر کند و اندر چاه رفت - جامهها را برد هم آن دزد تفت
حازمی باید که ره تا ده برد - حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزدست فتنهسیرتی - چون خیال او را بهر دم صورتی
کس نداند مکر او الا خدا - در خدا بگریز و وا ره زان دغا
برگرفته از کتاب مثنوی معنوی مولوی، دفتر ششم، بخش ۱۳
نگاره: Soepratman (magnific.com)
گردآوری: فرتورچین





