آوردهاند که وقتی مردی به مهمانی سلیمان دارانی رفت، سلیمان آنچه داشت از نان خشک و نمک در پیش او نهاد و بر سبیلِ اعتذار این بر زبان راند: گفتم که چو ناگه آمدی، عیب مگیر.
هوا بهشدت گرم بود. تاکسی سوار شدم. درب جلو قفل بود، رفتم عقب نشستم. دیدم راننده عرق ریزون داره با دستمال عرقهای گردنشو پاک میکنه. گفتم: عزیزم ما که مسافریم...
عصر یک روز زیبا، یک وکیل ثروتمند که سوار لیموزین گرانقیمت خود بود، از شیشهی ماشینش دید که دو مرد در کنار جاده، در حال خوردن علف هستند. در حالی که بسیار متاثر شده بود.
در یک افسانهی قدیمی پِرویی از شهری حکایت میشود که همه در آن شاد بودند. ساکنان این شهر کارهای دلخواهشان را انجام میدادند و با هم خوب تا میکردند، بهجز شهردار که غصه میخورد.
جوانی میخواست زن بگیرد. به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت: این دختر از هر جهت...
بعد از اختلاف یعقوب لیث صفاری با خلیفهی عباسی، یعقوب در نزدیکی شهر بغداد قلنج گرفت و برادرش عمرو را ولیعهد خود قرار داد و مُرد. عمرو لیث صفاری در خراسان مدتی پادشاهی کرد.
سالها قبل در شهری کار میکردم که از شهر زادگاهم فاصله داشت و هیچ قوم و خویشی در آن نداشتم. تقریبا بیشتر همکارانم وضعیت من را داشتند. برای اینکه در روزهای کوتاه...
مردی ساده، چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانیاش پنج درهم از او دریافت میکرد. یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: میخواهم گوسفندانم را بفروشم.
در زمان یکی از خلفا، مرد ثروتمندی غلامی خرید. از روز اولی که او را خرید، مانند یک غلام با او رفتار نمیکرد، بلکه مانند یک آقا با او رفتار میکرد. بهترین غذاها را به او میداد.