ده یازده سالم که بود تو بازی با بچههای فامیل پام گیر کرد بهپای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبهی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم...
داستانکهای همنشینی با نادان، مثل قند، ادعای نبوت، بیبی و برکت، خوردن پلوی خالی، پیغمبری فرعون، بهشت، تاوان درست اندیشیدن، آموزش خوب و درخت گلابی در چهار فصل
داستانکهای کلاغ و طوطی، آب و پلو، تادیب، محاسبهی عیبهای خود، پاها و شاخهای گوزن، خر مشهدی رجب، جرج واشینگتن و کشیشان، دشوارترین و آسانترین کارها و...
داستانکهای خوشبختی، ذوالنون و عابد، خوشنودی رمضان، هیچ وقت محبت بیجا نکنید، مختل شدن کار کشور، دعای کودکان، شناخت آدمی، نویسنده و راننده تاکسی، شکستن نماز و...
نشسته بودم بازی فرانسه و رومانی را نگاه میکردم که برادرم با پای گچ گرفتهاش لنگ لنگان آمد بین من و تلویزیون ایستاد و به صفحهی تلویزیون خیره شد. به برادرم گفتم: برو کنار.
تا سوار تاکسی شدم راننده گفت: تو که سواد نداری چرا مینویسی تو روزنامه هم چاپ میکنی؟ گفتم: شما از کجا میدونین من بیسوادم؟ گفت: این چی بود هفتهی پیش نوشته بودی؟
تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبحها بیدار میشد میرفت باغش و به نخلهایش سری میزد. پاداش بازنشستگیاش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود.
«مستر جیکاک» معروف به «آیت الله سید جیکاک» جاسوس انگلیسی و مامور «ﻭیلیام نکس دارسی» بود که در مسجد سلیمان زندگی میکرد. «ﻭیلیام نکس دارسی» نیز کاشف نفت مسجد سلیمان...
هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید. قبل از آن هم چای را دم کرده بود. کم حرف میزد و زیاد کار میکرد. کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانیاش جبران شود.