۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۹

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۹

داستانک ۱ - خوشبختی

بانویی به پزشک گفت: نمی‌دانم چرا افسرده‌ام و خود را زنی بدبخت می‌دانم.
پزشک گفت: باید ۵ نفر از خوشبخت‌ترین مردم شهر را بشناسی و از زبان آن‌ها بشنوی که خوشبختند.
زن رفت و پس از چند هفته برگشت، اما این بار اصلا افسرده نبود. به پزشک گفت: برای پیدا کردن آن ۵ نفر، به سراغ ۵۰ نفر که فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین‌هایند رفتم، اما وقتی شرح زندگی‌شان را شنیدم، فهمیدم که خودم از همه خوشبخت‌ترم.
نکته: خوشبختی یک احساس است و لزوما با ثروت به‌دست نمی‌آید. خوشبختی، رضایت از زندگی و سپاسگزاری برای داشته‌هاست، نه افسوس برای نداشته‌ها.

 

داستانک ۲ - ذوالنون و عابد

ذوالنون عارفی نامدار بود. روزی شنید مردی عابد است که در صومعه‌ای زندگی می‌کند و هر سال یک‌بار از صومعه‌اش بیرون می‌آید و لشگری از معلولان را شفا می‌دهد.
منتظر او نشست، تا از صومعه بیرون آمد و معلولان را شفا داد و خواست به درون صومعه برگردد. ذوالنون دامن او گرفت و گفت: دامنت گرفتم پس نزنی دست مرا، من بیماری جسمی ندارم، بیمار روحی‌ام، بگو چه کنم چون تو شوم؟
عابد گفت: «دامن مرا رها کن که مرا گرفتار عجب می‌کنی و شیطان را متوجه من می‌سازی و من گمان می‌کنم، کسی شده‌ام. اگر دوست (خدا) ببیند که به دامان غیر او چنگ زده‌ای، و غیر از او نظری داری، تو را به آن کسی که التماسش می‌کنی می‌سپارد...»

 

داستانک ۳ - خوشنودی رمضان

زاهدی در مجلس می‌گفت: آیا ماه رمضان از ما خوشنود رفت یا نی؟
ظریفی گفت: بلی، خوشنود رفت!
زاهد گفت: از کجا گویی؟
جواب داد: از آن‌جا که اگر ناخوشنود رفتی، سال دیگر بازنیامدی!

 

داستانک ۴ - هیچ وقت محبت بیجا نکنید

خیلی سال‌ها پیش که دبستان می‌رفتیم، تو مدرسه بغل دستیم صد تومن گم کرده بود و گریه می‌کرد. دلم سوخت صد تومن هفتگیمو یواش از کیفم درآوردم انداختم زیر میز. معلم بعد از زنگ منو نگه داشت بهم گفت: دیدم پولشو از کیفت درآوردی انداختی زیر میز.
هر چی توضیح دادم، باورش نشد و این بار من گریه می‌کردم. فرداش بغل دستیم جاشو عوض کرد و همه بهم می‌گفتن دزد!

 

داستانک ۵ - مختل شدن کار کشور

از سلطان سنجر پرسیدند چه شد که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود چنین مختل شد؟
گفت: کارهای بزرگ به مردم خُرد فرمودم و کارهای خُرد به مردم بزرگ رجوع کردم. مردم خُرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد، و مردم بزرگ از کارهای خُرد عار داشتند و در پی نرفتند. پس هر دو کار تباه شد و نقصان به مُلک رسید و کار کشور و ولایت و لشکری روی به فساد آورد.
برگرفته از کتاب امثال و حکم،‌ نوشته‌ی علی اکبر دهخدا

 

داستانک ۶ - دعای کودکان

مدتی در شهر باران نمی‌بارید. هوا گرم شده بود. مردم تصمیم گرفتند به خارج از شهر بروند و دعای باران بخوانند. گروهی، کودکان مکتب‌خانه را نیز با خود بردند. شخصی بذله‌گو گفت: «چرا این کودکان را با خود می‌برند؟»
یکی گفت: این کودکان بی‌گناهند و دعای آن‌ها مستجاب می‌شود. آن‌ها را برای دعا کردن به صحرا می‌برند.»
آن شخص گفت: «اگر دعای آن‌ها مستجاب می‌شد، یک معلم در همه‌ی عالم زنده نبود.»

 

داستانک ۷ - شناخت آدمی

هر حيوان كه از دور ديدی و ندانستی سگ و گرگ است يا آهو، ببين رو به‌سمت مرغزار و سبزينه است يا لاشه و استخوان؟!
آدمی را نيز چون نشناسی، ببين به كدام سوی می‌رود؟!
برگرفته از کتاب مجالس سبعه‌ی مولوی

 

داستانک ۸ - نویسنده و راننده تاکسی

دیروز وقتی سوار تاکسی شدم، راننده نگاهم کرد و پرسید: «تو همون نیستی که هر هفته یه قصه از تاکسی و تاکسی‌سواری می‌نویسی؟»
گفتم: «بله.»
راننده پرسید: «خودت تاکسی داشتی؟»
گفتم: «خیر، ولی تاکسی سوار می‌شم.»
راننده گفت: «اگه می‌خوای قصه‌ی تاکسی بنویسی باید گاهی جای راننده تاکسی بشینی.»
گفتم: «نمی‌شه که، من تاکسی ندارم.»
راننده همان جا زد کنار و گفت: «بیا ده دقیقه جای من بشین.»
برای اولین بار من راننده تاکسی شدم و راننده مسافری شد که سوار تاکسی من شده بود. کمی جلوتر مردی گفت: «مستقیم.»
ایستادم. مرد سوار تاکسی شد و گفت: «چه زود دوباره پاییز شد.»
مردی که روی صندلی جلو نشسته بود، گفت: «بعدش زمستان می‌شه، بعد عید، بعد دوباره بهار و تابستان و پاییز.»
مردی که عقب تاکسی نشسته بود، داشت این حرف‌ها را تندتند می‌نوشت. آن مرد همان کاری را می‌کرد که هفته‌های قبل من انجام می‌دادم. آن مرد من بودم، ولی من نبودم.
نوشته‌ی سروش صحت

 

داستانک ۹ - شکستن نماز

مردی نزد فقیهی رفت و گفت: ای عابد سوالی دارم.
عابد گفت: بگو.
گفت: نمازخودم را شکستم.
عابد گفت: دلیلش چه بود؟
مرد گفت: هنگام اقامه‌ی نماز دیدم دزدی کفش‌هایم را ربود و فرار کرد. بر آن شدم که نماز بشکنم و کفشم را از دزد بگیرم و حال می‌خواهم بدانم که کارم درست است یا نادرست؟
عابد گفت: کفش تو چند درهم قیمت داشت؟
مردگفت: ۵ درهم.
عابد گفت: اى مرد کار به‌جا و پسندیده‌ای کرده‌ای، زیرا نمازی که تو می‌خواندی ۲ درهم هم نمی‌ارزید!

 

داستانک ۱۰ - بدهکاری به دل

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم. باران تندی می‌بارید. آن روز صبح یک چتر هفت رنگ خریده بودم. وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم، اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است. یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت، اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم. اما، آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد.
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده. اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم، چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق، حماقت نامیدمشان. حالا می‌دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد.
محمود دولت‌آبادی

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری