در کالجی که تدریس میکردم، روزی از من خواسته شد که یکی دو روزی جای معلمی که زبان انگلیسی برای تازهواردان به آمریکا (دانشآموزان بزرگسال از سراسر دنیا در آن کلاس حضور داشتند) را پر کنم.
دو درویش خراسانی مُلازم صحبت یکدیگر سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند.
به مردی اتهام دزدی کردن زده بودند، در صورتی که این تهمت واقعیت نداشت. به همین جرم او را نزد قاضی فرا خواندند. مرد از این اتهام ترس و واهمه داشت. همسرش متوجه این دلهرهی مرد شد.
در گذشته مطربها در مجالس عروسی و امثال آن پس از آنکه یک دور میرقصیدند، در مقابل هر یک از مهمانها مینشستند و پس از چندی عشوهگری و سروکله آمدن، زنگی را که در دست...
داستانکهای خصلت نافع، جوان و پیرمرد، خون دادن، صد دینار زر، تو برو، نماز میت، حاج شعبانعلی و پسران، ارتباط طوفان با غذای درویش، سوالاتی که حرص آدمو درمیاره و...
آوردهاند که مردی در راهی میرفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: کجا میروی؟ گفت: درمی دارم؛ به خزفروشان میشوم تا خزی خرم.
پادشاهى از دانشمندى خواست که تاريخ جهان را از روز اول تا بهحال براى او بنويسد. دانشمند ده سال تمام زحمت کشيد و نتيجهی زحمات و مطالعاتش را در کتابهاى زيادى نوشت.