داستانکهای دزد و داروغه، صدقه، مثل تو آشغال باشم، اسب عادتها و باورها، فهمیدن، خاموش کردن کولر، چشمه باشید، نورمن کازینز و خندهدرمانی، میدونی من کیم؟ و...
مادر خسته از خرید برگشت و بهزحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و میخواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید.
زوجی تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود که به تدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند. به گونهای که زن معتقد بود از این زندگی بیمعنا بیزار است.
روزی خانم جوانی بهنام «یون اوک» به خانهی راهبی که در کوهی اقامت داشت رفت. آن راهب، حکیمی مشهور و سازندهی طلسمها و شربتهای سحرآمیز بود. او در آنجا به راهب گفت...
داستانکهای ابن سینا و بهمن یار، ناپلئون بناپارت و پیروزی، آروم باش فرهاد، درس گرگ به بچه گرگ، خوشحالی، عمههای پیر، چرایی عمر دراز فرعون، هوشنگ و معلم و...
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی نشست. از کلاسهای ظهر متنفر بود، اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد، نفسی تازه کرد.
زن و مرد فقیری که چند بچه هم داشتند، زندگی سختی را میگذراندند و تنها درآمدشان از درخت سیب داخل حیاط منزلشان بود که با فروش آنها شکم خود و بچهها را سیر میکردند.