داستان کوتاه استخدام فروشنده برای مغازه‌ی کفش‌فروشی

داستان کوتاه استخدام فروشنده برای مغازه‌ی کفش‌فروشی
صاحب یک مغازه‌ی کفش‌فروشی یک فروشنده نیاز داشت. او برای پیدا کردن یک فروشنده‌ی خوب، در روزنامه آگهی داد. کاندیداها و متقاضیان زیادی آمدند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها نتوانستند...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دختر کتابفروش

داستان کوتاه دختر کتابفروش
دختری کتاب می‌فروخت و معشوقه‌اش را دید که به‌سویش می‌آید. در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود. به معشوقه‌اش گفت: آیا به‌خاطر گرفتن کتابی که نامش «آیا پدر در خانه‌ هست؟»...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه مذاکره‌ی پادشاه چین با اسکندر مقدونی

داستان کوتاه مذاکره‌ی پادشاه چین با اسکندر مقدونی
اسکندر مقدونی پاسی از شب گذشته به چین رسید. دمی که برآمد دربان بدو گفت: فرستاده‌ی پادشاه چین بر در است و بار می‌خواهد. او را به درون آوردند. بایستاد و گفت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه دیوانه‌تر از خودش ندیده

داستان کوتاه دیوانه‌تر از خودش ندیده
در ولایتی دیوانه‌ای بود که با حرکات خویش موجب آزار و اذیت مردم می‌شد. به‌خصوص زمانی که دیوانه به حمام می‌رفت، رفتارهای غیر معقول خود را بیش از پیش از خود نشان می‌داد.
دنباله‌ی نوشته