۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۸

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۸

داستانک ۱ - وقت طعام

از حکیمی پرسیدند وقت طعام خوردن کِى است؟
حکیم گفت: غنی را وقتی که گرسنه شود و فقیر را وقتی که بیابد.
علی اکبر دهخدا

 

داستانک ۲ - آبرو

در قیامت، عابدی را دوزخش انداختند - هر چه فریادش، جوابش را نمی‌پرداختند
داد می‌زد خوانده‌ام هفتاد سال، هر شب نماز - پس چه شد اینک ثواب آن همه رازونیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه‌ات - تا شود این‌گونه حالت، این جهنم خانه‌ات
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی - ظلم باشد زان بسوزم، ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همان کس که زدی تهمت بر او - طفلکی هفتاد سال، جمع کرده بودش آبرو

 

داستانک ۳ - طلب بخشش

شخصی می‌گفت شب احیا داشتم گریه می‌کردم و از خدا طلب بخشش می‌کردم که زنم یه دونه محکم زد پس گردنم! گفتم: چرا می‌زنی؟
گفت: این‌جوری که تو داری گریه می‌کنی، معلومه یه غلطی کردی، خدا هم ببخشه من نمی‌بخشم.

 

داستانک ۴ - ناامیدی مارتین لوترکینگ

روزی در بدترین حالت روحی بودم. فشارها و سختی‌ها جانم را به تنگ آورده بود. سردرگم و درمانده بودم. مستاصل و نگران، با حالتی غریب و روحی بی‌جان و بی‌توان به زندگی خود ادامه می‌دادم. همسرم مرا دید به من نگاه کرد و از من دور شد. چند دقیقه بعد با لباس سرتاپا سیاه روی سکوی خانه نشست. دعاخواند و سوگواری کرد. با تعجب پرسیدم: چراسیاه پوشیده‌ای؟ چرا سوگواری می‌کنی؟
گفت: مگر نمی‌دانی او مرده است؟
پرسیدم: چه کسی؟
گفت: خدا... خدا مرده است!
با تعجب پرسیدم: مگر خدا هم می‌میرد؟ این چه حرفی است که می‌زنی؟
گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مرده و من چقدر غصه دارم، حیف از آرزوهایم... اگرخدا نمرده، پس تو چرا این‌قدر غمگین و ناراحتی؟
در آن لحظه بود که به زانو در آمدم، گریستم. راست می‌گفت. گویا خدای درون دلم مرده بود. بلند شدم و برای ناامیدی‌ام از خدا طلب بخشش کردم. خدا هرگز نمی‌میرد.
مارتین لوترکینگ

 

داستانک ۵ - دیوارهای طلا

وقتی به واتیکان سفر کردم، دیوارهایی را دیدم که با طلا ساخته شده بودند! پاپ گفت: شما باید کمک کنید تا بتوانیم به فقرا کمک کنیم!
با خود گفتم چرا دیوارهای‌تان را نمی‌فروشید!
از خاطرات دیگو مارادونای فقید

 

داستانک ۶ - رشوه

- اگه ساکت بشینی، برات بستنی می‌خرم!
- اگه غذات رو بخوری، می‌برمت خونه‌ی خاله!
- اگه مشقات رو بنویسی، برات عروسک می‌خرم!
- اگه...
این است نتیجه‌ی تربیت مبتنی بر رشوه.

 

داستانک ۷ - قهرمان

وقتی گالیله را برای استغفار به محاکمه‌ی کلیسا می‌بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب‌های بسته مدت‌ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان علی‌رغم فشارهای طاقت‌فرسای کلیسا، سربلند و سرافراز به بیرون نهد... و بگوید: زمین می‌چرخد و ثابت نیست.
اما دریغ که استادِ سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای زیاد، سر به‌زیر به آن‌چه که خود هرگز به آن ایمان نداشت اقرار کرد، و آرام و آهسته با خواندن استغفارنامه برای همه، از آن‌چه که بر خلاف عقیده‌‌ی کلیسا تا امروز گفته بود، ابراز پشیمانی کرد.
آن‌چه برای پیروانش مانده بود یاس بود، و سرشکستگی...
از شاگردان یکی فریاد زد: بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد.
و برتولت برشت فیلسوف آلمانی از قول گالیله چه زیبا می‌گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.

 

داستانک ۸ - مبارزه شیر و شغال

شغالی به شیر گفت: با من مبارزه کن. شیر نپذیرفت.
شغال گفت: نزد شغالان خواهم گفت شیر از من می‌هراسد.
شیر گفت: سرزنش شغالان را خوش‌تر دارم از این‌که شیران مرا مسخره کنند که با شغالی مبارزه کرده‌ام.

 

داستانک ۹ - هواپیمای مسافربری و جت جنگنده

یک هواپیمای مسافربری ایرباس ۳۸۰ در حال عبور از اقیانوس اطلس است. به‌طور مداوم با سرعت ۸۰۰ کیلومتر در ساعت در ۳۰۰۰۰ پا پرواز می‌کند که ناگهان یک جت جنگنده یوروفایتر با تمپو ماخ ۲ ظاهر می‌شود. خلبان جت جنگنده سرعت خود را کم می‌کند، در کنار ایرباس پرواز می‌کند و با رادیو به خلبان هواپیمای مسافربری سلام می‌کند: ایرباس، پرواز خسته کننده‌ای نیست؟ حالا این‌جا را نگاه کنید!
او جت ​​خود را به پشت می‌چرخاند، شتاب می‌گیرد، دیوار صوتی را می‌شکند، به‌سرعت تا ارتفاعی سرگیجه‌آور بالا می‌رود و سپس با شیرجه‌ای نفس‌گیر، تقریبا تا سطح دریا پایین می‌آید.  او به‌سمت ایرباس برمی‌گردد و می‌پرسد: خب، چطور بود؟
خلبان ایرباس پاسخ می‌دهد: خیلی تاثیرگذار است، اما این را تماشا کنید!
خلبان جت ایرباس را تماشا می‌کند، اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد. به پرواز مستقیم و با همان سرعت ادامه می‌دهد. بعد از ۱۵ دقیقه، خلبان ایرباس با رادیو گفت: خب، چطور بود؟
خلبان جت گیج شده، می‌پرسد: چه کار کردی؟
خلبان ایرباس می‌خندد و می‌گوید: بلند شدم، پاهایم را دراز کردم، به‌سمت عقب هواپیما رفتم تا از دستشویی استفاده کنم، سپس یک فنجان قهوه و یک شیرینی فاج شکلاتی گرفتم.

 

داستانک ۱۰ - اقیانوس شدن

گفته می‌شود که رود پیش از ورود به دریا، از ترس بر خودش می‌لرزد. او برمی‌گردد و به راهی که آمده بود نگاهی می‌اندازد. سفرش را از  قله‌ی کوه‌ها آغاز کرده بود، مسیر پرپیچ‌وخمی از میان جنگل‌ها و روستاها سپری کرده بود و حالا درست رو به روی خودش اقیانوس وسیعی را می‌دید، اقیانوسی که ورودِ به آن برایش همچون محوشدنی همیشگی بود.
اما راه دیگری وجود نداشت. رودخانه نمی‌توانست به عقب بازگردد. هیچ‌کس نمی‌تواند به عقب بازگردد. در هستی، بازگشت به عقب ناممکن است.
رودخانه باید ریسکِ ورود به اقیانوس را بپذیرد، چون فقط در این صورت است که ترسش از بین می‌رود. چون درست در همین‌جاست که رودخانه متوجه می‌شود که ماجرا ناپدید شدن در اقیانوس نیست، بلکه اقیانوس شدن است.
جبران خلیل جبران

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری