مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را بهحال خود رها کنم، از جوانمردی بهدور است.
چگونه ایرانیان، مغولان را از ایران بیرون کردند و ایران را آزاد ساختند؟ زوال مغولان از یک روستا شروع شد! ۱۲۰ سال مغولها هر چه خواستند در ایران کردند. جنایتی نبود که...
بچه که بودم یه بار بابام با عموم تو خونهی ما بحثشون شد، در حدی که همسایهها اومدن تو کوچه و میخواستن زنگ بزنن پلیس بیاد. عموم رفت و دو سه روز بعد زن عموم زنگ زد.
پرسیدم شما برای حزب چهکار میکردید؟ گفت: مشورت میدادم. ولی یک کمیتهی مالی هم درست کردم و برای انتخابات پول جمع میکردم. گفتم: اگر محرمانه نیست، چقدر پول جمع کردید؟
ده یازده سالم که بود تو بازی با بچههای فامیل پام گیر کرد بهپای یکیشون و افتادم. ساق پای راستم خورد به لبهی آجر و زخم شد. بدجور زخم شد. خیلی طول کشید تا کم کم جای اون زخم...
داستانکهای همنشینی با نادان، مثل قند، ادعای نبوت، بیبی و برکت، خوردن پلوی خالی، پیغمبری فرعون، بهشت، تاوان درست اندیشیدن، آموزش خوب و درخت گلابی در چهار فصل
داستانکهای خوشبختی، ذوالنون و عابد، خوشنودی رمضان، هیچ وقت محبت بیجا نکنید، مختل شدن کار کشور، دعای کودکان، شناخت آدمی، نویسنده و راننده تاکسی، شکستن نماز و...