۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۱

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۱

داستانک ۱ - همنشینی با نادان

گویند نادرشاه افشار پس از تصرف دهلی دستور داد اندیشمندان و خردمندان هند در کاخ پادشاهی جمع شوند. پس از تجمع، محمدشاه پادشاه هند گفت: پیش از این هیچ‌گاه این همه اندیشمند و خردمند ندیده بودم.
نادرشاه جواب داد: اگر دیده بودی من این‌جا نبودم.
نابودی، حاصل همنشینی با نادان‌هاست.

 

داستانک ۲ - مثل قند

بچه که بودم فکر می‌کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند. تمام که بشوند، برشان می‌گردانی، از نو شروع می‌شوند. بعدها فهمیدم پدرها و مادرها مثل مدادرنگی هستند. دنیایت را رنگ می‌کنند و کوچک می‌شوند تا زندگیت را زیبا کنند...!
کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود. پدرها و مادرها مثل قند می‌مانند. چای زندگی‌ات را که شیرین بکنند، خودشان تمام می‌شوند...!

 

داستانک ۳ - ادعای نبوت

مردی ادعای نبوت کرد. خلیفه چون روی زرد او را دید، فهمید که گرسنگی او‌ را به هذیان کشانده، دستور داد به مطبخش بردند. چندی بعد او را شاد و خرم دید و پرسید: جبرئیل از آن روز تو‌ را چیزی وحی نکرده؟
مرد گفت: پیش پای شما آمد و‌ گفت از این‌جا تکان نخور که به خوب جایی مبعوث شدی!
برگرفته از کتاب لطایف الطوایف، نوشته‌ی فخرالدین علی صفی

 

داستانک ۴ - بی‌بی و برکت

بی‌بی خدابیامرز می‌گفت: هر کسی نون دلشو می‌خوره. هر وقت نون دلت رو خوردی، برکت سرازیر می‌شه تو زندگیت.
بی‌بی می‌گفت: فکر نکنی برکت فقط پوله‌ها. همین که دلت خوش باشه، یعنی برکت به حالت. همین که شب که از سر کار میای خونه و چراغ خونت روشن باشه و بوی غذا از آشپزخونت بیاد بیرون یعنی برکت. هر جا که زانوهات تاب سنگینی بار مشکلات رو نداشت و عزیزی زیر بازوانت رو گرفت که بلند شی یعنی برکت. اگر اولاد اهل داشتی و زنی داشتی که با کم و زیادت ساخت یعنی برکت.
بی‌بی می‌گفت: برکت زندگی به شمار دستهاییه که تو سفرت باز می‌شه. برکت به تعداد قلب‌هاییه که توشون جا داری و  برات می‌تپه. همین که کسی تو زندگیت اومد و کلی از بار زندگیتو ناخواسته به عهده گرفت یعنی برکت. این‌که آن‌قدر عمر با عزت داشته باشی که نوه و نتیجه‌هات و دوروبر خودت خوش ببینی یعنی برکت.
بی‌بی خدابیامرز می‌گفت: آره عزیز دلم. برکت فقط به پول نیست. برکت به دل خوش و آدم‌های سبز توی زندگیته!

 

داستانک ۵ - خوردن پلوی خالی

شخصی بود که پلوی غذایش را خالی می‌خورد، گوشت و مرغش را می‌گذاشت آخر کار. می‌گفت: می‌خواهم خوشمزگی‌اش بماند زیر زبانم...
همیشه هم پلو را که می‌خورد، سیر می‌شد، گوشت و مرغ غذا می‌ماند گوشه‌ی بشقابش! نه از خوردن آن پلو لذت می‌برد، نه دیگر میلی داشت برای خوردن گوشت و مرغش...
زندگی هم همین جوری‌ست. گاهی شرایط ناجور زندگی را تحمل می‌کنیم و لحظه‌های خوبش را می‌گذاریم برای بعد! برای روزی که مشکلات تمام شود. کمتر می‌شود زندگی در لحظه را بلد باشیم. همه‌ی خوشی‌ها را حواله می‌کنیم برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد؛ غافل از این‌که زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.
یک روزی به خودمان می‌آییم می‌بینیم یک عمر در حال خوردن پلوی خالی زندگی‌مان بوده‌ایم و گوشت و مرغ لحظه‌ها، دست‌نخورده مانده گوشه‌ی بشقاب.

 

داستانک ۶ - پیغمبری فرعون

درویشی هوحق‌کنان به در خانه‌ی توانگری رفت و از او تقاضای کمک کرد. خواجه گفت: نام پیغمبران را یک به یک بشمار؛ در مقابل هر اسم که گویی یک دینار به تو خواهم بخشید.
درویش آن‌چه از نام پیامبران می‌دانست بر زبان جاری ساخت و در پایان نام فرعون را هم بر آن‌ها افزود. خواجه از شنیدن نام فرعون خنده‌اش گرفت و گفت: درویش حواست کجاست؟! فرعون که پیغمبر نبود.
درویش گفت: خدا پدرت را بیامرزد، او ادعای خدایی می‌کرد. تو به پیغمبری قبولش نداری؟!

 

داستانک ۷ - بهشت

زمين بهشت می‌شود روزی که مردم بفهمند:
هيچ چيز عيب نيست، جز قضاوت و مسخره کردن ديگران؛
هيچ چيز گناه نيست، جز ضایع کردن حق مردم؛
هيچ چيز ثواب نيست، جز خدمت به ديگران؛
هيچ‌کس اسطوره نيست، الا در مهربانى و انسانيت؛
هيچ چيز جاودانه نمی‌ماند، جز عشق؛
و هيچ چيز ماندگار نيست، جز خوبى...
پائولو کوئلیو

 

داستانک ۸ - تاوان درست اندیشیدن

انشایم كه تمام شد، معلم با خط‌كش چوبی‌اش زد پشت دستم و گفت: جمله‌هایت زیباست.
گفتم: اجازه؟ پس چرا می‌زنید؟
نگاهم كرد، پوزخند تلخی زد و گفت: می‌زنم تا همیشه یادت بماند خوب نوشتن و درست فكر كردن در این دنیا تاوان دارد!
احمد شاملو

 

داستانک ۹ - آموزش خوب

گروهی از اساتید را صدا زدند و در هواپیما نشستند. وقتی درها بسته شد و هواپیما در شرف بلند شدن است، به همه‌ی اساتید اطلاع داده شد که این هواپیما توسط دانشجویان آن‌ها ساخته شده است. سپس همه‌ی اساتید به‌سمت درهای هواپیما هجوم می‌آورند و سعی می‌کنند بگریزند و زنده بمانند، به استثنای یک استاد که با اعتماد به‌نفس و آرامش زیادی روی صندلی نشسته است. یکی از او پرسید که چرا از هواپیما فرار نمی‌کنی؟
استاد با اطمینان جوابش را داد که شاگردان ما هستند.
آن شخص دوباره پرسید: آیا مطمئن هستید که به آن‌ها خوب آموزش داده‌اید؟
پروفسور به آرامی پاسخ داد: مطمئنم که پرواز نخواهد کرد.

 

داستانک ۱۰ - درخت گلابی در چهار فصل

مردی چهار پسر داشت. آن‌ها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی‌ای فرستاد که در فاصله‌ای دور از خانه‌ی‌شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آن‌ها خواست که بر اساس آن‌چه دیده بودند، درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه... درختی بود سرشار از شکوفه‌های زیبا و عطرآگین... و باشکوه‌ترین صحنه‌ای بود که تا به امروز دیده‌ام.
پسر چهارم گفت: نه... درخت بالغی بود پربار از میوه‌ها... پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه‌ی شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده‌اید! شما نمی‌توانید درباره‌ی یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده‌اید.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری