خیلی سال پیش یه پیمانکار انگلیسی بهنام آلن در شرکت نفت که در روستای ما کارمیکرد، به همهی کارگران میگفت در پایان کار حقوق همه را میدم. کار که تمام شد، پولشو از شرکت نفت گرفت.
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی بهیاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسهی نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمهپری ریخت.
پارسال برای یک جلسهی شعر به شیراز دعوت شده بودم. پروازم نزدیک ظهر نشست. چند ساعت بعد، جلسه شروع میشد. تصمیم گرفتم که دو سه ساعت باقی مانده را غنیمت بشمرم.
عارفی که در مسیر مسافرت وارد شهری شد، میگوید: دیدم بچههای شهر، مشغول بازی هستند. با خودم گفتم: این بازی بچهها حکمتی دارد، تا غروب ایستادم. غروب یکی یکی بچهها رفتند.
داستانکهای خداوند را چگونه میبینی؟، کشتی شکسته، فراموشی اسم، فقر بهتر است یا عطر، گل و پروانه، داداش دوقلو، روشن بودن، دیوانگی، درویش و خواجهی اصفهانی و طراحی جدول برای بابا
وقتی زندگی به نقطهای میرسد که دیگر قادر به حمایت از خودت نیستی، بچههایت به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولاند و نمیتوانند از تو نگهداری کنند، این تنها راه باقیمانده است.
حکیمی مینویسد: در سفرم به روستایی بزرگ برخوردم که هیچکس در آن نبود. به بیرون روستا متوجه شدم دیدم جماعت انبوهی بیرون بر تپهای گرد درخت کهن سالی جمعاند.
درویشی مجرد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فراغ مُلکِ قناعت است، سر برنیاورد و التفات نکرد. سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است، برنجید.