داستان کوتاه اصبحت امیرا و امسیت اسیرا

داستان کوتاه اصبحت امیرا و امسیت اسیرا

بعد از اختلاف یعقوب لیث صفاری با خلیفه‌ی عباسی، یعقوب در نزدیکی شهر بغداد قلنج گرفت و برادرش عمرو را ولیعهد خود قرار داد و مُرد. عمرو لیث صفاری در خراسان مدتی پادشاهی کرد و خلیفه‌ی عباسی از عمرو نگران بود. لذا اسماعیل سامانی را که حکومت بخارا را داشت، علیه عمرو لیث تشویق می‌کرد که بر او حمله کند. پس از چندی اسماعیل سامانی به‌طرف عمرو لیث لشکر کشید. سپاه دو طرف در بلخ به‌هم رسیدند و در دروازه‌ی بلخ مصاف کردند. از قضا عمرو لیث اسیر شد و بدون خونریزی هفتاد هزار سپاهش پراکنده و فراری شدند. او را پیش امیر اسماعیل سامانی آوردند و او نیز فرمان داد عمرو لیث را به یوزبانان بسپرند و این از عجایب روزگار است.
وقتی وقت نماز شد، فراشی که قبلا برای عمرو لیث کار می‌کرد، در لشگرگاه می‌گشت و چشمش به عمرو لیث افتاد. دلش به حال او سوخت و به نزدش رفت. عمرو لیث به او گفت: امشب پیش من باش، چون تنها مانده‌ام.
بعد به فراش گفت: چیزی برای خوردن آماده کن، من گرسنه‌ام.
فراش، گوشتی پیدا کرد و دیگی آهنین آورد. کمی سرگین خشک برداشت و چند کلوخ فراهم کرد تا غذایی درست کند. وقتی گوشت را در دیگ انداخت و خواست نمک بیفزاید، روز به آخر رسیده بود. در همان لحظه، سگی آمد و سرش را در دیگ کرد، پاره‌ای از گوشت برداشت و دهنش بسوخت. حلقه‌ی دیگ هم دور گردنش افتاد و سگ از درد، دیگ را با خود برد. عمرو لیث که این صحنه را دید، به سپاه و نگاهبانان رو کرد و خندید و گفت: عبرت بگیرید! من مردی بودم که مردم با هزار و چهارصد شتر برای مطبخم کار می‌کردند و حالا یک سگ آمده و گوشت من را برداشته است.
سپس با خودش زمزمه کرد: «اصبحت امیراً و امسیت اسیراً.» «صبح امیر بودم و عصر اسیر شدم.»

 

جایگاه، مقام و منزلت دنیایی، سست، ناپایدار و زودگذر است.

 

برگرفته از کتاب سیاست‌نامه یا سیَرالملوک، نوشته‌ی خواجه نظام الملک طوسی.
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری