
مردی دارای فرزندی شد. پس از دندان درآوردن فرزند، پدر دچار غم و اندوه شد که از کجا نان و غذا برای او تهیه کنم؟ اگر هم او را بهحال خود رها کنم، از جوانمردی بهدور است. هنگامی که مرد این نگرانیها را با همسرش در میان گذاشت، زن گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهد - همان کس که دندان دهد نان دهد
نگذار ترس و وسوسههای شیطان تو را ناامید کند. هر کس این کودک را آفریده، خودش روزیرسان او نیز خواهد بود. و با این کلام به او فهماند خدایی که به کودک دندان میدهد، رزق و روزی او را نیز فراهم میکند و همان کسی که به تو کمک میکند و نیازهایت را برآورده میسازد، در سختیها نیز از تو حمایت خواهد کرد.
شعر این داستان از سعدی
یکی طفل دندان برآورده بود - پدر سر به فکرت فرو برده بود
که من نان و برگ از کجا آرمش؟ - مروت نباشد که بگذارمش
چو بیچاره گفت این سخن، نزد جفت - نگر تا زن او را چه مردانه گفت:
مخور هول ابلیس تا جان دهد - همان کس که دندان دهد نان دهد
تواناست آخر خداوند روز - که روزی رساند، تو چندین مسوز
نگارندهی کودک اندر شکم - نویسنده عمر و روزی است هم
خداوندگاری که عبدی خرید - بدارد، فکیف آن که عبد آفرید
تو را نیست این تکیه بر کردگار - که مملوک را بر خداوندگار
شنیدی که در روزگار قدیم - شدی سنگ در دست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست - چو قانع شدی سیم و سنگت یکی است
چو طفل اندرون دارد از حرص پاک - چه مشتی زرش پیش همت چه خاک
خبر ده به درویش سلطانپرست - که سلطان ز درویش مسکینترست
گدا را کند یک درم سیم سیر - فریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک و دولت بلاست - گدا پادشاه است و نامش گداست
گدایی که بر خاطرش بند نیست - به از پادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی و جفت - به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت
اگر پادشاه است و گر پینهدوز - چو خفتند گردد شب هر دو روز
چو سیلاب خواب آمد و مرد برد - چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد
چو بینی توانگر سر از کبر مست - برو شکر یزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس - که برخیزد از دستت آزار کس
برگرفته از کتاب بوستان سعدی، باب ششم در قناعت، بخش ۱۱ - حکایت مرد کوتهنظر و زن عالی همت.
نگاره: -
گردآوری: فرتورچین





