داستان کوتاه ای کاش بابای ما هم پراید داشت

داستان کوتاه ای کاش بابای ما هم پراید داشت

تازه بازنشست شده بود از شغل شریف معلمی. صبح‌ها بیدار می‌شد می‌رفت باغش و به نخل‌هایش سری می‌زد. پاداش بازنشستگی‌اش را که دادند، پراید خرید؛ همان سال اولی که پراید رونمایی شده بود. همان کره‌ای‌ها را می‌گویم، پرایدی انگوری رنگِ دلبر. روزی که از نمایندگی تحویلش گرفت، تمام محل آمده بودند به تماشا. کوچه را عطر اسپند پر کرده بود. گوسفند هم کشت. از شما چه پنهان، ما هم در مدرسه پز می‌دادیم که در کوچه‌ی‌مان حاج حسن پراید خریده است.
دوسه روزی گذشت. عصرها حیاط‌شان را همسرش آب و جارو می‌کرد، زیلو و روفرشی می‌انداخت و کناره دیوار را پتو پشتی می‌گذاشت و اهل محل می‌آمدند به سیاحت پراید. اهل محل می‌آمدند در حیاط می‌نشستند، پرتقالی پاره می‌کردند و ذکر محاسن پراید را می‌شنیدند و می‌رفتند. پسر حاج حسن به مثابه‌ی همکار محترم برنامه‌های تلویزیونی، کنار پراید حاضر به یراق ایستاده بود و منتظر بود فرمایش‌های ابوی تمام شود و نوبت به هنرنمایی ایشان برسد. طوری رفتار می‌کرد که گویا مهندس ناسا دارد جدیدترین سفینه‌ی فضایی را برای هزار شبکه‌ی معتبر جهانی به‌صورت زنده و مستقیم گزارش می‌کند.
حاج حسن می‌گفت: «قدرتی خدا یک کلید می‌زنی، شیشه‌ها خودش می‌ره بالا!» بعد، چشمکی به فرزند می‌پراند و پسر با وسواسی خاص، شیشه‌ی بالابر را می‌زد و شیشه نرم و یک‌دست بالا می‌رفت. بعد می‌گفت: «صندوق پرون داره!» بعد، پسرش کلیدی از داخل کابین ماشین می‌زد و صندوق عقب پراید، تقی صدا می‌کرد و باز می‌شد. بعد می‌گفت: «بخاریش ماشین رو می‌کنه حموم و کولرش رو تا ته کنی تو خرماپزون باید کاپشن تنت کنی.» ما هم همین‌طور که پرتقال به نیش می‌کشیدیم، هی کله‌ی‌مان از تعجب می‌خارید و جای شاخ‌های‌مان اذیتمان می‌کرد.
توضیحات که تمام می‌شد، نوبت ترانه‌ی تیتراژ بود. حاجی می‌گفت: «لاکردار ضبطش کَرَت می‌کنه. صداش از بلندگو بوقی‌های مسجد سعدالدوله هم بیشتره!» بعد، پسر ضبط را روشن می‌کرد و صدای چنگیز حبیبیان در حیاط می‌پیچید. ترانه‌ی تیتراژ که می‌رفت، دیگر وقت خداحافظی بود، باید با حاج حسن خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم. او هم با تاکید بر این‌که «آدم باید وسیله‌ی خوب زیر پاش باشه و اگه خواستین پراید بخرین، حتما به من بگین راهنمایی‌تون کنم»، ما را تا دم در مشایعت می‌کرد. ما از خانه بیرون می‌آمدیم و صدای ترانه‌ی آذری چنگیز حبیبیان هنوز در کوچه می‌ریخت و آرزو می‌کردیم ای کاش بابای ما هم پراید داشت.

 

نگاره: Topgear.com
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری