۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۴

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۴

داستانک ۱ - آموختن محبت

عارفی را گفتند: محبت را از که آموختی؟
گفت: از درخت شکوفه.
پرسیدند: چگونه؟
گفت: هر موقع به او لگدی زدم، به‌جای تلافی بر سرم شکوفه ریخت.

 

داستانک ۲ - قانون دوری از بی‌شعور

بچه که بودم، یه جوجه داشتم. خیلی دوستش داشتم. یه روز گرفتمش جلو صورتم باهاش حرف بزنم که یهو نوک زد توی چشمم. خیلی دردم اومد. تو عالم بچگی کلی بهش فحش دادم. اما الان می‌فهمم که تقصیر اون نبود! تقصیر خودم بود!
هر وقت کسی که شعور و فهم درستی نداره رو به خودت نزدیک کنی، حتما بهت آسیب می‌زنه! این یه قانونه...!

 

داستانک ۳ - فرار کن

فرار کن، همه چیز را فهمیدند.
مارک تواین به شوخی و به‌طور ناشناس برای ۱۲ فرد عالی‌رتبه تلگرافی با این مضمون ارسال کرد. صبح روز بعد تمام ۱۲ نفر از شهر خارج شدن!

 

داستانک ۴ - بایزید و رستاخیز

بایزید بسطامی را پرسیدند: اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده‌ای، چه خواهی گفت؟
بایزید فرمود: وقتی فقیری بر کریمی وارد می‌شود، به او نمی‌گویند چه آورده‌ای، بلکه می‌گویند چه می‌خواهی؟

 

داستانک ۵ - کینه‌ی مار

کسى مى‌خواست زیرزمین خانه‌اش را تعمیر کند. در حین تعمیر به لانه‌ی مارى برخورد که چند بچه مار در آن بود. آن‌ها را برداشت و در کیسه‌اى ریخت و در بیابان انداخت. وقتى مادر مارها به لانه برگشت و بچه‌هایش را ندید، فهمید که صاحب‌خانه بلایى سر آن‌ها آورده است. به همین دلیل کینه‌ی او را برداشت. مار براى انتقام  تمام زهر خود را در کوزه‌ی ماستى که در زیرزمین بود ریخت.
از آن طرف  مرد از کار خود پشیمان شد و همان روز مارها را به لانه‌ی‌شان بازگرداند. وقتى مار مادر بچه‌هاى خود را صحیح و سالم دید، به دور کوزه‌ی ماست پیچید و آن‌قدر آن را فشار داد که کوزه شکست و ماست‌ها بر زمین ریخت. شدت زهر چنان بود که فرش کف خانه را سوراخ کرد.
این کینه‌ی مار است، اما همین مار وقتى محبت دید کار بد خود را جبران کرد. اما بعضى انسان‌ها آن‌قدر کینه دارند که هر چه محبت ببینند، ذره‌اى از کینه‌ی‌شان کم نمى‌شود!

 

داستانک ۶ - پلیس راهنمایی و رانندگی

وسط كرونا در حال مسافرت بودیم که پلیس راهنمایی و رانندگی جلوی ما را گرفت و گفت: از کجا میاییید و به کجا می‌روید؟
گفتیم از کنعان میاییم و به مصر می‌رویم.
به افسر همکارش گفت: این شتران را به کنعان برگردان و قبض ۵۰۰ هزار تومانی را در توشه‌ی آن‌ها قرار بده.

 

داستانک ۷ - فلسفه‌ی اخراج

من در کلاس سوم دبستان که درس می‌خواندم بچه‌ی بسیار درس‌خوان و تر و تمیز و منظمی بودم. یک روز مدیر مدرسه، من و سه چهار دانش‌آموز دیگر که مثل من شیک و تر و تمیز بودند را صدا کرد، پرونده‌ی‌مان را زیر بغل‌مان گذاشت و از مدرسه اخراج‌مان کرد!
شب گریه‌کنان جریان را به پدرم گفتم. فردا صبح پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر مدرسه علت اخراج مرا پرسید!
مدیر گفت: چون بچه‌های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند، از مرکز دستور داده‌اند برای این‌که بچه‌های سالم مبتلا به کچلی نشوند، هر چه بچه‌ی کچل که در مدرسه هست اخراج کنیم!
پدرم به مدیر گفت: اما پسر من که کچل نیست.
مدیر مدرسه گفت: بله، منم می‌دانم پسر شما کچل نیست. اما اگر قرار بود کچل‌ها را از مدرسه اخراج کنیم، باید درِ مدرسه را می‌بستیم. این بود که چهار پنج بچه‌ای که کچل نبودند را اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود.
از خاطرات ایرج پزشکزاد، روزنامه‌نگار و نویسنده

 

داستانک ۸ - فرصت کم با هم بودن

پروانه به خرس گفت: دوستت دارم.
خرس گفت: الان می‌خوام بخوابم، باشه بیدار شم حرف می‌زنیم!
خرس به خواب زمستانی رفت و هیچ‌وقت نفهمید که عمر پروانه فقط سه روز است...!
آدمای زنده به گل و محبت نیاز دارن و مرده‌ها به فاتحه! ولی ما گاهی برعکس عمل می‌کنیم! به مرده‌ها سر می‌زنیم و گل می‌بریم براشون، ولی راحت فاتحه‌ی زندگی بعضیارو می‌خونیم...!
گاهی فرصت باهم بودن کمتر از عمر شکوفه‌هاست! بیاییم ساده‌ترین چیز رو از هم دریغ نکنیم.

 

داستانک ۹ - شرط‌بندی در سینما

جوانی برای تماشای فیلم مورد علاقه‌اش به سالن سینما رفت. در حین تماشای فیلم مرد میانسالی که در کنار او نشسته بود بهش گفت: به‌نظر تو آرتیست فیلم با اسبش از روی این دره می‌پره یا نه؟
جوان گفت: نمی‌پره.
مرد میانسال گفت: سر صد هزار تومان شرط می‌بندم که می‌پره.
جوان قبول کرد و اسب از راه رسید و نپرید. فیلم که تمام شد، مرد میانسال مبلغ صد هزار تومان به جوان داد. جوان خندید و پول را نگرفت و به مرد گفت: پولت را در جیبت بگذار، من قبلا یک‌بار این فیلم را دیده بودم.
مرد با عصبانیت گفت: من خودم چهار بار این فیلم رو دیدم، ولی به خودم گفتم این بار حتما می‌پره.

 

داستانک ۱۰ - جنگ

در جنگ جهانی دوم، سربازی نامه‌ای با این متن برای فرمانده‌اش نوشت: جناب فرمانده اسلحه‌ام را زیر خاک پنهان کردم، دیگر نمی‌خواهم بجنگم، این تصمیم به‌خاطر ترس از مرگ یا عشق به همسر و فرزندانم هم نیست. راستش را بخواهی، بعد از آن‌که یک سرباز دشمن را کشتم، درون جیب‌هایش را گشتم و چیز عجیبی دیدم.
روی یک تکه کاغذ آغشته به خون نوشته شده بود: پدر از روزی که تنهایم گذاشتی هر صبح تا غروب جلوی در چشم به راه توام... پدر جان، به خدا اگر این بار برگردی، تو را محکم در آغوش می‌گیرم و اجازه نمی‌دهم دوباره به جنگ برگردی...
من این کودک را در انتظاری بیهوده گذاشتم. او تا چند غروب دیگر چشم انتظار پدر خواهد ماند؟ لعنت بر جنگی که کودکی را از آغوش مهر پدر بی‌بهره می‌کند.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده