مگسی بر پر کاهی نشست که آن پر کاه بر ادرار خری روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی میراند و میگفت: من دانش دریانوردی و کشتیرانی خواندهام. در این کار بسیار مهارت دارم.
داستانکهای انتخاب بهترین دوست، آتش زدن چیزهای باارزش، فاصلهی زمین تا خورشید، ثروتمند و کشاورز، مبلغ و هیزمشکن، تکتیرانداز، برکت در روزی، رزوی احمق و...
داستانکهای تعمیر بهجای تعویض، کسی که خدا دوستش دارد، فرق بین خر و الاغ، بادکنک، خوشهچینی، من سوزی را دوست دارم، سوزن کفاشی، خدمت سربازی، کمونیست شوروی و...
«دکتر ابراهیم باستانی پاریزی» تاریخدان و نویسنده، خاطرهی جالب و عجیبی را از زبان «فریدون بهمنیار» در سال ۱۳۳۱ بیان میکند: من یک همشهری داشتم بهنام «فریدون بهمنیار».
جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار میکنی؟ پیش فلانی. ماهانه چند میگیری؟ ... تومان. همش همین؟ چطوری زندهای تو؟ صاحبکار قدر تو رو نمیدونه. خیلی کمه! یواش یواش از شغلش دلسرد شد و...
نلسون ماندلا مبارز سیاسی آفریقای جنوبی بعد از ۲۷ سال که در زندان بود آزاد شد و در بدو آزادی از زندان، برای مردم سیاهپوست کشورش سخنرانی کرد. او با صدای رسا و بلند گفت: ای مردم...
روزی «مهدی بن منصور» خلیفهی عباسی، به شکار رفته و از لشکر دور افتاده بود. همچنان که حیران و سرگردان در صحرا میگشت، ناگاه به خیمهی اعرابی بادیهنشین رسید.
در باغی چشمهایبود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ. تشنهای دردمند، بالای دیوار با حسرت به آب نگاه میکرد. ناگهان، خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب، مثل...
میدان اصلی شهر محل جدید خدمت پلیس جوان بود. او در اولین روزهای کاری خود با پدیدهی بسیار عجیبی مواجه شد. هر روز سر ساعت یازده صبح مردی وسط میدان میآمد...