
داستانک ۱ - تعمیر بهجای تعویض
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند: شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟
گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد، تعمیرش میکردیم، نه تعویضش!
داستانک ۲ - کسی که خدا دوستش دارد
از بایزید بسطامی پرسیدند آن کس که خدا دوستش دارد چه علامتی دارد؟
بایزید گفت: آن کسی که خدا او را بسیار دوست دارد سه خصلت بدو میدهد:
سخاوتی چون سخاوت دریا، محبتی چون محبت آفتاب و تواضعی چون تواضع زمین.
داستانک ۳ - فرق بین خر و الاغ
دکتر سعیدی رییس دانشکده پزشکی دانشگاه پهلوی سابق تعریف میکرد که داوطلبان ورودی را مصاحبه میکردیم. از یکی از آنها پرسیدم فرق بین خر و الاغ چیه؟
فورا جواب داد: عین حضرتعالی و جنابعالی.
اینقدر از جوابش خوشم آمد که گفتم: قبولی برو.
داستانک ۴ - بادکنک
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنکهای یکدیگر را بترکانید. هر کس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد، برنده است.
مسابقه شروع و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم. سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت: «من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همهی کلاس برنده شدند. زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند. چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هر کس بادکنکش سالم ماند، برنده باشد، که اینچنین هم شد. ما انسانها رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده. قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. میتوانیم با هم بخوریم، با هم رانندگی کنیم و با هم شاد باشیم. پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟»
داستانک ۵ - خوشهچینی
در روزگاران پیشین، شغلی بهنام خوشهچینی وجود داشت. آنها که دستشان تنگ بود و خرمن و مزرعهای نداشتند، پشت سر دروگرها راه میرفتند و خوشههای جامانده را از زمین برمیداشتند و گاهی صاحب مزرعه به دروگران دستور میداد که شلخته درو کنند تا چیزی هم گیر خوشهچینها بیاید. حافظ نيز در شعرى چنين میفرماید:
ثوابت باشد ای دارای خرمن - اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
دستفروشان «خوشهچین»های روزگار ما هستند، آنهايى که در این هوای سرد چشم دارند به اینکه از جیب ما «اسکناسی» بیرون بیاید و چیزی از بساط مختصرشان بخریم. گاهی لازم است شلخته درو کنیم و شلخته خرج کنیم.
داستانک ۶ - من سوزی را دوست دارم
سال ۵۵ خورشیدی همسر یکی از افسران عالیرتبهی آمریکایی که در ایران به آموزش نظامیان ایران مشغول بود به دادگاه ملی شکوائیهای ارائه داد.
خانم «سوزان مکفالن» در فرم شکایت خود چنین تحریر کرده بود که مردی هر روز با گیتاری چوبی و عجیبی زیر پنجرهی خانه محل اقامت آنها با صدای بلند داد میزند: I Love Sozi
پس از بررسیهای انجام شده توسط شهربانی مشخص میشود فرد مذکور فقط یک پنبهزن ساده است که جار میزده: «آی لحاف دوزی» و خانم سوزی به غلط متوجه پیام عاشقانه شده است!
داستانک ۷ - سوزن کفاشی
روزی کفاشی در حال تعمیر کفشی بود که ناگهان سوزن کفاشی در انگشتش فرو رفت. از شدت درد فریادی زد و سوزن را چند متر دورتر پرت کرد. مردی حکیم که از آن مسیر عبور میکرد ماجرا را دید. سوزن را آورد به کفاش تحویل داد و شعری را زمزمه کرد:
درختی که پیوسته بارش خوری - تحمل کن آنگه که خارش خوری
این سوزن منبع درآمد توست. این همه فایده حاصل کردی. یک روز که از آن دردی برایت آمد، آن را دور میاندازی!
نتیجه اینکه اگر از کسی رنجیدیم، خوبیهایی که از جانب آن شخص به ما رسیده را به یاد آوریم، آن وقت تحمل آن رنج آسانتر میشود.
داستانک ۸ - خدمت سربازی
در شانزدهم خرداد سال ۱۳۰۴ بهدنبال تصویب مجلس شورای ملی آن زمان، فرزندان ذکور خانوادههای ایرانی، چه در داخل و چه در خارج از کشور که به سن ۲۱ سالگی پا میگذاشتند، از سوی دولت به مدت ۲ سال به خدمت سربازی که آن زمان «خدمت نظام اجباری» نامیده میشد فراخوانده شدند.
قانون نظام اجباری گذشته از آنکه مخالفت مردم برخی شهرها را برانگیخت، در نتیجه یک سال بعد این قانون، اجرایی گشت و اولین سربازان از متولدین سال ۱۲۸۴ و متولدین ۱۲۸۵ به خدمت اجباری رفتند.
داستانک ۹ - کمونیست شوروی
در دوران کمونیستی شوروی دکهی روزنامهفروشیای بود که هر روز شخصی به آن سر میزد و مشغول خواندن روزنامهها میشد. روزی فروشنده از او پرسید: چرا یک روزنامه نمیخری؟
شخص گفت: من فقط آگهیهای تسلیت را نگاه میکنم!
فروشنده گفت: خوب آگهی تسلیت که صفحهی اول نیست، اون وسطاست.
شخص گفت: خوب اون نامردی که من منتظر خبر مرگش هستم، همون صفحهی اول مینویسن!
داستانک ۱۰ - یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته نوشت یک با یک برابر است. یکی از دانشآموزها بلند شد و گفت: آقا اجازه یک با یک برابر نیست.
معلم که بهش برخورده بود گفت: بیا پای تخته ثابت کن یک با یک برابر نیست. اگه ثابت نکنی، پیش بچهها به فلک میبندمت.
دانشآموز با پای لرزون رفت پای تخته و گفت: آقا من هشت سالمه و علی هم هشت سالشه. شب وقتی پدر علی میاد خونه، با علی بازی میکنه، اما پدر من شبها هر شب منو کتک میزنه. چرا علی بعد از اینکه از مدرسه میره خونه، میره تو کوچه بازی میکنه، اما من بعد از مدرسه باید برم ترازومو بردارم برم رو پل کار کنم؟ محسن مثل من ۸ سالشه. چرا از خونهی محسن همیشه بوی برنج میاد، اما ما همیشه شبها گرسنه میخوابیم؟ شایان مثل من ۸ سالشه. چرا اون هر ۳ ماه یکبار کفش میخره و اما من ۳ سال یه کفشو میپوشم؟ حمید مثل من ۸ سالشه. چرا همیشه بعد از مدرسه با مادرش میرن پارک، اما من باید برم پاهای مادر مریضمو ماساژ بدم و...
معلم اشکهاش رو پاک کرد و رفت پای تخته و تخته رو پاک کرد و نوشت یک با یک برابر نیست.
گردآوری: فرتورچین





