
میدان اصلی شهر محل جدید خدمت پلیس جوان بود. او در اولین روزهای کاری خود با پدیدهی بسیار عجیبی مواجه شد. هر روز سر ساعت یازده صبح مردی وسط میدان میآمد، بهشدت دستهای خود را در هوا میچرخاند و تکان تکان میداد. زمان کوتاهی پس از انجام این کار چرخی در اطراف میدان میزند و بعد لبخندزنان میرفت و دوباره روز بعد دقیقا همین کارها را تکرار میکرد و دوباره روز بعد.
پلیس کنجکاو شد که علت این کار را بفهمد. از مغازهدارها و دستفروشهای اطراف میدان در مورد آن مرد و کاری که میکرد پرسوجو کرد. بعضی گفتند نمیدانند، بعضی دیگر هم گفتند دیوانه است، یکی هم گفت در فلان اداره کار میکند و آدم معقولی است. چیزی خاصی دستگیرش نشد، فقط فهمید که او مدتهاست مشغول این کار است. تصمیم گرفت از خودش بپرسد.
فردای آن روز پلیس جوان پیش مرد رفت و از او در مورد علت کارش پرسید.
مرد گفت: مگر نمیبیند دارم با دست تکان دادنهای مداوم زرافهها را از اینجا دور میکنم تا برگهای تازهی درختان را نخورند.
پلیس با تعجب گفت: زرافهها! اینجا وسط شهر؟! من هیچوقت زرافهای ندیدم.
مرد گفت: خوب معلوم است که کارم را خوب انجام دادهام، خوشحالم که زحماتم نتیجه داده!
پلیس تازه فهمید که این مرد دلیل کار مدام و پیوستهی خود را در چه چیزی میبیند. فردای آن روز در ادرهی محل کار خود با روانشناس و یکی از مدیران با تجربه در موردش صحبت کرد.
روانشناس گفت: نمیتواند قبل از معاینهی حضوری و بررسی دقیق در مورد بیمار بودن یا نبودن آن مرد اظهار نظر کند. اما مدیر با تجربه به پلیس گفت: آن مرد به پدیدهی «مفیدپنداری یا توهم مفید واقع شدن» دچار است.
برگرفته از کتاب هنر شفاف اندیشیدن، نوشتهی رولف دوبلی
نگاره: Dobelli Dobelli (thebookseller.com)
گردآوری: فرتورچین





