
داستانک ۱ - انتخاب بهترین دوست
از خدا پرسیدم: چرا وقتی شادم، همه با من میخندند! ولی وقتی ناراحتم، کسی با من نمیگرید؟
جواب داد: شادیها را برای جمع کردن دوست آفریدهام، ولی غم را برای انتخاب بهترین دوست!
داستانک ۲ - آتش زدن چیزهای باارزش
فردی هنگام راه رفتن پایش به سکهای خورد. تاریک بود، فکر کرد طلاست. کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند. دید ۲ ریالی است. بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده. گفت: چی را برای چی آتش زدم!
و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست که چیزهای باارزش را برای چیزهای بیارزش آتش میزنیم و خودمان هم خبر نداریم.
داستانک ۳ - فاصلهی زمین تا خورشید
شخصی را گفتند: از اینجا تا خورشید چقدر راه است؟
گفت: پنجاه هزار فرسنگ!
گفتند: چگونه محاسبه کردی؟ ثابت کن که چنین است!
گفت: من درست میگویم. شما ثابت کنید که چنین نیست!
داستانک ۴ - ثروتمند و کشاورز
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود. ثروتمند مغروری به او رسید و با تکبر گفت: بکار، که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
کشاورز نگاه معناداری به او انداخت و گفت: دارم یونجه میکارم.
داستانک ۵ - مبلغ و هیزمشکن
روزی مبلغی جوان، هیزمشکنی را در حال کار در جنگل میبیند و با فهمیدن اینکه هیزمشکن در تمام عمر خود حتی اسمی از حضرت عیسی نشنیده است، با خود میگوید: «عجب فرصتی است برای به دین آوردن این مرد!»
در اثنایی که هیزمشکن تمام روز بهطور یکنواخت مشغول تکه کردن هیزم و حمل آنها با گاری بود، مبلغ جوان یک ریز صحبت میکرد، عاقبت از صحبت کردن باز میایستد و میپرسد: «خب، حالا حاضری دین عیسی مسیح را بپذیری؟»
هیزمشکن پاسخ میدهد: «نمیدانم شما تمام روز دربارهی عیسی مسیح و اینکه وی در همهی مشکلات زندگی به یاری ما خواهد شتافت، حرف زدید، اما خود شما هیچ کمکی به من نکردید.»
داستانک ۶ - تکتیرانداز
فرمانده از افسر تکتیرانداز بالای برج پرسید: آیا تکتیرانداز دشمن در کارش مهارت دارد؟
افسر پاسخ داد: خیر قربان، در کارش خیلی هم ناشی است!
فرمانده پرسید: پس چرا تا حالا موفق به کشتن او نشدهای؟
افسر پاسخ داد: قربان میترسم او را بزنم، بعد یکی بهتر از او را بیاورند و همهی ما را بکشد. به نظرم زنده بماند به نفع ماست قربان!
داستانک ۷ - برکت در روزی
یکی از صالحان دعا میکرد: پروردگارا در روزیام برکت ده.
کسی پرسید: چرا نمیگویی روزیام ده؟
ڱفت: روزی را خدا برای همه ضمانت کرده است. اما من برکت را در رزق طلب میکنم، چیزی که خدا به هر کس بخواهد میدهد، نه به همگان. اگر در مال بیاید، زیادش میکند. اگر در فرزند بیاید، صالحش میکند. اگر در جسم بیاید، قوی و سالمش میکند. و اگر در قلب بیاید، خوشبختش میکند.
داستانک ۸ - رزوی احمق
به حضرت موسی وحی رسید که آیا میدانی چرا احمق را روزی میدهیم؟
عرض کرد: نه پروردگار من.
خطاب آمد: برای آنکه عاقل بداند، طلب روزی به حیله و تدبیر نیست.
داستانک ۹ - پیراهن قرمز ناخدا
یه کشتی داشت رو دریا میرفت. ناخدای کشتی یهو از دور یه کشتی دزدای دریایی رو دید. سریع به خدمهاش گفت: برای نبرد آماده بشین، ضمنا اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین. خلاصه پیراهن رو تنش کرد و درگیری شروع شد و دزدای دریایی شکست خوردن!
کشتی همینطوری راهشو ادامه داد که دوباره رسیدن به یک سری دزد دریایی دیگه! دوباره ناخدا فریاد زد: واسه جنگ آماده بشین و اون پیراهن قرمز من رو هم بیارین تنم کنم! خلاصه، زدن دخل این یکی دزدا رو هم آوردن و باز به راهشون ادامه دادن.
یکی از ملوانا که کنجکاو شده بود از ناخدا پرسید: ناخدا، چرا هر دفعه که جنگ میشه پیراهن قرمزتو میپوشی؟
ناخدا گفت: خوب برای اینکه توی نبرد وقتی زخمی میشم، پیراهن قرمزم نمیذاره خدمه زخمای من و خونریزیم رو ببینن، در نتیجه روحیهشون حفظ میشه و جنگ رو میبریم.
خلاصه، همینطوری که داشتن میرفتن، یهو ۱۰ تا کشتی خیلی بزرگ دزدای دریایی رو که کلی توپ و تفنگ و موشک و تیرکمون و اکلیل سرنج و از این چیزا داشتن مقابلشون ظاهر میشه!
ناخدا که میبینه این دفعه کار یه کم مشکله، داد میزنه: خدمه سریع برای نبرد آماده بشین، ضمنا پیراهن قرمز منو با شلوار قهوهایم بیارین!
داستانک ۱۰ - دوری از خرافات
در قرون وسطی بیماری طاعون آغازگر رنسانس یا دگراندیشی در اروپا بود. تا قبل از شیوع طاعون عوام فکر میکردند که کلیسا و کشیشان شفابخش هستند! اما پس از شیوع طاعون مردم با چشمان خود دیدند که پاشیدن آب مقدس توسط کشیش روی بیمار باعث شفای او نشد، بلکه خود کشیش هم طاعون گرفت و مرد.
کلیسا دست به هر کاری زد تا طاعون را از بین ببرد. از آتش زدن گربهها گرفته تا کشتن یهودیان و... اما طاعون از بین نرفت! این موضوع یکی از عوامل اصلی دور شدن مردم از خرافات و توهمات و ایجاد رنسانس در اروپای پانصد سال قبل بود.
گردآوری: فرتورچین





