
داستانک ۱ - آدم خوب و آدم بد
یک موقعی یکی بود که به همه لگد میزد و یکی بود که به همه هدیه میداد. بعد یک مدت اونی که به همه لگد میزد، دیگه به کسی لگد نمیزد و اونی که به همه هدیه میداد، دیگه به کسی هدیه نداد. اونی که به همه لگد میزد، چون به کسی لگد نمیزد، شد آدم خوب و اونی که به همه هدیه میداد، چون به کسی هدیه نمیداد، شد آدم بد.
حکایت آدمهای دور و برمون.
داستانک ۲ - تاجر انگلیسی در مصر
تاجری انگلیسی هر روز اشیاء تاریخی مصر را بار شتر میکرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی میکشید که از اینکه تاریخش به تاراج میرفت ناراحت بود و مدام به زمزمه به تاجر انگلیسی فحش میداد، ولی برای مزد هنگفتی که میگرفت، راهنمای کاروان هم بود!
تاجر از مترجمش پرسید: مرد عرب چه میگوید؟
مترجم گفت: به شما فحش میدهد و نفرین میکند.
تاجر گفت: این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد میکند؟
مترجم پاسخ داد: نه کارش را به خوبی انجام میدهد.
تاجر لبخندی زد و گفت: بگذار هر چه میتواند نفرین کند و چند نفرین انگلیسی هم یادش بده!
داستانک ۳ - بحث
خبرنگاری نزد پیرمرد صد سالهای رفت و از او راز عمر طولانی و سلامتیاش را پرسید. پیرمرد گفت: من در طول عمرم با کسی بحث نکردم!
خبرنگار گفت: مگه میشه؟!
پیرمرد جواب داد: حق با شماست، نمیشه.
داستانک ۴ - بهلول و عمل صالح
بهلول را گفتند که فلانی هنگام تلاوت قرآن چنان از خود بیخود میشود که نقش بر زمین شده و غش میکند.
بهلول گفت: او را بر سر دیوار بگذارید تا تلاوت کند، اگر غش کرد در عمل خود صالح است.
داستانک ۵ - کودک و خدا
کودکی از خدا پرسید: خدایا تو چه میخوری و میپوشی؟!
ندایی در دل کودک زمزمه کرد: غصهی بندگانم را میخورم و گناه آنان را میپوشم.
داستانک ۶ - دیوار اورشلیم
خبرنگاری طی مصاحبهای از پیرمردی یهودی که بهمدت ۶۰ سال و هر بار ۴۵ دقیقه کنار دیوار مقدس غربی اورشلیم به نیایش پرداخته بود پرسید: دعای روزانهی شما طی این ۶۰ سال چه بوده؟
پیرمرد گفت: دعا میکنم برای: صلح بین مسیحیان، کلیمیان و مسلمانان؛ از بین رفتن تمام تنفرها و جنگها، رشد توام با بیخطری جوانها و تبدیل آنها به افراد با مسئولیتی که انسانها را دوست داشته باشند و بالاخره اینکه سیاستمداران به ما راست بگویند و منافع جامعه را فراتر از منافع خودشان قرار دهند.
خبرنگار پرسید: در نهایت احساس شما چیست؟
پیرمرد گفت: احساس میکنم دارم با دیوار حرف میزنم!
داستانک ۷ - افکار منفی
در گاوبازی کسی که نسبت به حملهی گاو بهترین جاخالیها را میدهد برنده میشود، نه کسی که با گاو درگیر میشود!
در زندگی هم وقتی افکار منفی به سمتمان میآیند، بهترین کار رد شدن از کنارشان است. درگیری با آنها نه تنها سودی ندارد، بلکه به ضررمان هم است.
داستانک ۸ - ادای احترام
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت: قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟
پس از او نخستوزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت: آقا، راهی که به پایتخت میرود کدام است؟
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربهای به سر او زد و پرسید: احمق، راهی که به پایتخت میرود کدام است؟
هنگامی که همهی آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد. مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید: به چه میخندی؟
نابینا پاسخ داد: اولین مردی که از من سوال کرد، پادشاه بود. مرد دوم نخستوزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید: چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: فرق است میان آنها. پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد. ولی نگهبان بهقدری از حقارت خود رنج میبرد که حتی مرا کتک زد.
نکته: طرز رفتار هر کس نشانهی شخصیت اوست!
داستانک ۹ - ایمان
پس از آتشسوزی کلیسای نوتردام پاریس شخصی مسیحی در حساب توییترش نوشت: بعد از آتشسوزی و تخریب کلیسا، صلیب محراب از آتش محفوظ ماند... با دیدن این صحنه چطور به مسیح ایمان نمیآورید؟!
یکی از کاربران در جوابش نوشت: طلا در دمای ۱۰۶۴ درجه ذوب میشود و چوب در دمای ۶۰۰ درجه میسوزد! آیا به علم ایمان نمیآورید؟!
داستانک ۱۰ - ناصرالدین شاه و روزه
ناصرالدین شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامهای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به اين مضمون نوشت: من وقتی روزه میگیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بیگناه میدهم. لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرماييد!
آیت الله العظمی میرزای شیرازی در جواب ناصرالدین شاه نوشت: بسمه تعالی. حکم خدا قابل تغییر نیست. لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمیتوانی به اعصابت مسلط شوی، از مسند حکومت پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مومنین بیهوده ریخته نشود.
گردآوری: فرتورچین





