۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۵

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۵

داستانک ۱ - بزرگی و کوچکی آدم‌ها

وقتی کوچک بودم، فکر می‌کردم آدم‌ها چقدر بزرگند  و ترس برم می‌داشت!
بزرگ که شدم دیدم بعضی آدم‌ها چقدر کوچکند و بیشتر ترسیدم!
آلفرد هیچکاک

 

داستانک ۲ - عارضه‌ی مزاجی خواجه كمال هروى

سه روز پيش «خواجه كمال هروى» بازرگان معروف را ديدم، از خانه‌ی يكى از بزرگان شهر مى‌آمد. آشفته بود، علت را پرسيدم.
گفت: همه می‌دانند که من مدت‌هاست گرفتار یک عارضه‌ی مزاجی هستم که گاه بی‌اختیار بادی از من خارج می‌شود. در گذشته که مال و نعمتم سر جایش بود، وقتی این اتفاق می‌افتاد، اطرافیان می‌گفتند: عافیت باشد، عطسه‌ی سلامتی است و دعای عطسه می‌خواندند و برخی هم آن را تبرک می‌دانستند! امروز که درمانده و مستاصل به تقاضای وامی به خانه‌ی این بزرگ رفته بودم، از قضا بادی ناخواسته از من خارج شد. چند نفر از حاضران که در گذشته آن را عطسه‌ی سلامتی می‌دانستند، زبان به تعرض و حتی فحاشی گشودند که «پیر خرفت شرم نمی‌کنی در جمع ما محترمین گوز می‌دهی؟!» هر چه جزع و فزع کردم که ناخواسته بوده کسی گوش نکرد!
برگرفته از كتاب حافظ ناشنیده پند، نوشته‌ی ایرج پزشکزاد

 

داستانک ۳ - ازدواج

جوانی نزد بهلول آمد و پرسید: من از بدبختی دائم در فکرم که چه خاکی به سر کنم! سبب چیست که پدر می‌گوید: زن بگیر، درست می‌شود!
بهلول گفت: حکمت آن است که پس از ازدواج دوتایی فکر خواهید کرد که چه خاکی به سر کنید!

 

داستانک ۴ - کار مهم چهار نفر

چهار نفر بودند. اسم‌شان این‌ها بود: همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می‌رساند. هر کسی می‌توانست این کار را بکند، ولی هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار همه کس بود. اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان این‌طوری شد هر کسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می‌توانست انجام بدهد!؟
حالا ما جزو کدامش هستیم؟
نوشته‌ی ابتهاج عبیدی

 

داستانک ۵ - شغال و طاووس‌ها

شغالى چند پر طاووس بر خود بست و سر و روى خویش را آراست و به میان طاووسان درآمد. طاووس‌ها او را شناختند و با منقار خود بر او زخم‌ها زدند. شغال از میان آنان گریخت و به جمع هم‌جنسان خود بازگشت؛ اما گروه شغالان نیز او را به جمع خود راه ندادند و روى خود را از او برمی‌گرداندند.
شغالى نرم‌خوى و جهاندیده، نزد شغال خودخواه و فریبكار آمد و گفت: اگر به آن‌چه بودى و داشتى، قناعت می‌كردى، نه منقار طاووسان بر بدنت فرود می‌آمد و نه نفرت هم‌جنسان خود را برمی‌انگیختى. آن باش كه هستى و خویشتن را بهتر و زیباتر و مطبوع‌تر از آن‌چه هستى، نشان مده كه به اندازه‌ی بود باید نمود.
برگرفته از کتاب احادیث و قصص مثنوی، نوشته‌ی بدیع‌الزمان فروزانفر

 

داستانک ۶ - دعوا تو مترو

همسرم تو مترو باهام دعوا کرد و گذاشت رفت. یه پیرمرده دست گذاشت رو شونه‌م بهم گفت: تا دیر نشده برو دنبالش، نذار بره.
گفتم: رابطه‌ی ما دوتا واسه‌ت مهمه؟
گفت: نه می‌خوام بری، جات بشینم!

 

داستانک ۷ - بازرگان و دزد

بازرگانی مال و منالی فراوان و زنی زیبا داشت. رابطه‌ی زناشویی آن دو مدت‌ها بود که خالی از محبت شده بود. شبی از شب‌ها دزدی از دیوار خانه‌ی آنان بالا رفت. زن که بیدار بود، از دیدن دزد ترسید و به آغوش شوهر پناه برد. بازرگان بیدار شد و زن را که در این حالت دید، با تعجب پرسید: این همه نعمت از کجا به من رسیده است!؟
در همین حین چشمش به دزد افتاد و از آن‌چه پیش آمده بود آگاه شد و به دزد گفت: دارو ندارم بر تو حلال باشد. هر چه می‌خواهی بردار و برو، چون این تو بودی که زنم را بر آن داشتی که در آغوشم بگیرد.
آری دوستان داروندار زندگی پیشکش جرعه‌ای محبت است. بی‌خیال داشته‌ها... ببین چه مقدار توی دل شریکت جای داری.

 

داستانک ۸ - گل و خار

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید. خار رنجید، ولی هیچ نگفت. ساعتی چند گذشت. گل چه زیبا شده بود. دست بی‌رحمی نزدیک آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد. لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید.
صبح فردا که رسید، خار با شبنمی از خواب پرید. گل صميمانه به او گفت: سلام...
گل اگر خار نداشت، دل اگر بی‌غم بود، اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود، زندگی، عشق و اسارت، همه بی‌معنا بود.
فریدون مشیری

 

داستانک ۹ - قنداق

می‌دونی چرا هر چی نسل می‌گذره، بچه‌ها پرروتر می‌شن؟ چون قنداق نمی‌شن!
بچه که قنداق بشه و دست و پاش بسته باشه، از همون اول معنی اطاعت رو می‌فهمه.
ما رو می‌کردن تو دو متر پارچه، چنان می‌پیچیدن که انگار می‌خواستن پستمون کنن هاوایی.
الان بچه‌ی شیش ماهه، تخت دو نفره داره. واسش موزیک لایت می‌ذارن، با نور کم تا بخوابه.
اون‌وقت زمان ما می‌ذاشتن‌مون رو پاهاشون به حالت سانترفیوژ، اون‌قد تکون‌مون می‌دادن تا پلاسمای خون‌مون جدا می‌شد، می‌رفتیم تو کما. بعد می‌گفتن چه معصومانه خوابیده!

 

داستانک ۱۰ - تلقین

شخصی مرده بود. هنگام تلقین دادن او، دانایی نزد شیخ آمد و بدو گفت: یا شیخ این مرد در زمان حیاتش یک بار مرا با چوبی کتک زد. چون زورم به او نرسید، نتوانستم انتقام خود را از او بگیرم. حالا که مرده می‌خواهم او را چند ضربه چوب بزنم تا دردی را که من کشیده‌ام، او هم بکشد و گناه کتکی را که به من زده با خود نبرد.
شيخ رو به آن مرد کرد و گفت: تو مگر مجنونی؟ این که مرده است و درد چوبی را که به او می‌زنی نمی‌فهمد. تا زنده بود باید انتقامت را می‌گرفتی.
مرد رو به شیخ کرد و گفت: چگونه است که صدای تشهد تو را می‌شنود و می‌فهمد، اما درد چوب مرا نمی‌فهمد!؟
عبید زاکانی

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده