۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۳

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۶۳

داستانک ۱ - نادرشاه افشار و پیرمرد اصفهانی

در یکی از جنگ‌ها نادرشاه افشار هنگام نبرد، پیرمردی را دید که با موی سپید مانند شیر می‌جنگد. پس از خاتمه‌ی نبرد، نادرشاه آن پیرمرد را به چادر خود فرا خواند. زمانی که او به چادر نادرشاه وارد شد، پس از ادای احترام به چند پرسش نادر پاسخ داد و نادر متوجه شد این پیر جنگجو اهل اصفهان است. پس نادر از او پرسید: زمانی که اصفهان توسط اشرف و محمود افغان اشغال شده بود، مگر تو در اصفهان نبودی؟
پیرمرد پاسخ داد: من بودم، اما تو نبودی.

 

داستانک ۲ - ساده‌لوح و صاحب‌دل

ساده‌لوحی پیش صاحب‌دلی از فقر و نداری ناله کرد. صاحب‌دل، دست در جیب برده سکه‌ای (صدقه) به او داد. ساده‌لوح از خشم صورتش سرخ شد و با لحنی تند گفت: من صدقه از کسی نمی‌گیرم. انتظار چنین توهینی از تو را نداشتم...!
صاحب‌دل تبسمی کرد و گفت: این خرد شدنت را هرگز فراموش نکن و بدان پیش کسی که کاری برای رفع مشکل تو نمی‌تواند بکند، زبان به شکایت از روزگار مگشا که با ناله از روزگار، فقط خودت را پیش او تحقیر کرده‌ای و چیزی دستگیر تو نخواهد شد.

 

داستانک ۳ - تیرانداز و مرغ

شخصی تیری به مرغی انداخت، ولی خطا رفت. رفیقش گفت: احسنت!
تیرانداز بر آشفت که مرا ریشخند می‌کنی؟
گفت: نی، می‌گویم احسنت، اما به مرغ!
عبید زاکانی

 

داستانک ۴ - خیال‌بافی نکنیم

مرد جوان فقیر و گرسنه‌ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالی که به سبد پر از ماهی کنار آن‌ها چشم دوخته بود. با خود گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی‌ها داشتم، آن وقت آن‌ها را می‌فروختم و لباس و غذا می‌خریدم.
یکی از ماهی‌گیران پاسخ داد: اگر لطفی به من بکنی، هر قدر ماهی بخواهی به تو می‌دهم. این قلاب را نگهدار تا من به شهر بروم و به کارم برسم.
مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت. در حالی که قلاب مرد را نگه داشته بود، ماهی‌ها مرتب طعمه را گاز می‌زدند و یکی پس از دیگری به دام می‌افتادند. طولی نکشید که مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد.
مرد مسن‌تر وقتی برگشت، گفت: همه‌ی ماهی‌ها را بردار و برو. اما می‌خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه‌ی بعد که محتاج بودی، وقت خود را با خیال‌بافی تلف نکن. قلاب خودت را بنداز تا زندگی‌ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن، تور ما را پر از ماهی نمی‌کند.

 

داستانک ۵ - محبت را صرف هر کسی نکنیم

هر بار که پدرم برنج جدیدی می‌خرید، مادرم پیمانه را کمتر از همیشه می‌گرفت. می‌گفت: طریقه‌ی طبخ برنج‌ها، با هم فرق دارد. همه‌ی‌شان یک جور دم نمی‌کشند، نمی‌شود طبق یک اصل و برنامه پیش رفت!
برای همین بود که بار اول، مقدار کمتری می‌پخت تا به قولی برای دفعات بعدی پیمانه دستش بیاید، یا اگر خراب می‌شد، اسراف نکرده باشد!
آدم‌ها هم دقیقا همینند. قبل از اعتماد و بذل محبت، آن‌ها را خوب بشناسید. از تنهایی‌تان، به هر کس و ناکس پناه نبرید. نه هر آدمی لایق همنشینی است، نه می‌شود با تمام آدم‌ها یک‌جور تا کرد. بعضی‌ها جنس‌شان از همان اولش خراب است و با هیچ اصل و منطقی اندازه‌ی باورهای شما قد نخواهند کشید.
مبادا محبت و توجه خودتان را اسراف کنید، یا در جای غیر خودش خرج کنید.
نوشته‌ی محسن یوسفی

 

داستانک ۶ - چرت قيلوله به زبان فرانسوی

ناصرالدین شاه در بخشی از خاطراتش درباره‌ی سفر به فرانسه می‌گوید: مردک مترجم چُرت قيلوله‌ی توی حمام را نمی‌دانست به فرانسه چه می‌شود. مرده‌شور ببرد كه حرام می‌کند نانی را كه از اين راه می‌خورد.

 

داستانک ۷ - نگاه به گذشته و آینده

استادمون می‌گفت: ماشینو که طراحی می‌کنن، یه آینه‌ی کوچیک می‌زارن واسه‌ی نگاه کردن به عقب، یه شیشه‌ی بزرگ می‌زارن واسه‌ی دیدن جلو. همون‌قدر محدود به گذشته نگاه کنید، نگاهتون به جلو باشه.

 

داستانک ۸ - راه رفتن روی طناب و روی زمین

چارلی چاپلین به فرزندش گفت: من در شعبده‌بازی روی طناب راه رفته‌ام و می‌دانم چقدر این کار دشوار است. اما به جرات به تو می‌گویم که آدم بودن و روی زمین راه رفتن از این هم سخت‌تر است.

 

داستانک ۹ - اگر اسبم برنگردد

گاوچرانی وارد شهر شد و برای نوشیدن آب جو، کنار یک مهمان‌خانه ایستاد. بدبختانه کسانی که در آن شهر زندگی می‌کردند، عادت بدی داشتند که سربه‌سر غریبه‌ها می‌گذاشتند. وقتی گاوچران نوشیدنی‌اش را تمام کرد، متوجه شد که اسبش دزدیده شده است. او به کافه برگشت و ماهرانه اسلحه‌اش را درآورد و به‌سمت بالا گرفت و بدون هیچ نگاهی به سقف یه گلوله شلیک کرد و خیلی مقتدرانه فریاد زد: «کدام یک از شما آدم‌های بد اسب منو دزدیده؟!» کسی پاسخی نداد.
سپس گفت: «بسیار خوب، من یک آب جو دیگه می‌خورم و تا وقتی آن را تمام می‌کنم اگر اسبم برنگردد، کاری را که در تگزاس انجام دادم انجام می‌دهم و دوست ندارم آن کاری رو که در تگزاس انجام دادم رو انجام بدم!»
بعضی از افراد خودشونو جمع و جور کردن. آن مرد بر طبق حرفش، آب جو دیگری نوشید، بیرون رفت و اسبش به سر جایش برگشته بود. اسبش رو زین کرد و به‌سمت خارج از شهر رفت.
کافه‌چی به آرامی از کافه بیرون آمد و پرسید: هی رفیق قبل از این‌که بری، بگو در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟
گاوچران برگشت و گفت: مجبور شدم پیاده برم خونه!

 

داستانک ۱۰ - چاپلوسی

محمد علی جمالزاده درباره‌ی رنگ عوض کردن افراد چاپلوس می‌نویسد که یکی از رفقا حکایت می‌کرد:
در منزل حاکم شهر ما روضه‌خوانی بود، یکی از بزرگان متملق و بادمجان دور قاب‌چین که از هر طرف باد بیاید بادش می‌دهند، در آن مجلس وارد شد و بی‌پروا پشت را به منبر نموده، در مقابل حاکم زانو به زمین زد و بنای چاپلوسی و خوش آمدگویی را گذاشت.
حاکم به متانت و ادب به او فهمانید که پشت به منبر است، ولی او صدا را بلندتر نموده، گفت: منبر ما و قبله‌ی ما حضرت اشرف هستند.
در همان زمان خبر رسید که حاکم معزول شده است. فورا رو به‌طرف منبر برگردانیده و پشت به حاکم کرده، گفت: پشت کردن به منبر سیدالشهداء بدترین معصیت‌ها و بی‌ادبی‌ها است.
برگرفته از کتاب کشکول جمال

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده