
داستانک ۱ - انتقام
از حکیمی پرسیدند: چرا از کسی که اذیتت میکند انتقام نمیگیری؟
باخنده جواب داد: آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته گاز بگیری؟!
داستانک ۲ - نانوای غیربهداشتی
پادشاهی، غلام خود را در هنگام پختن نان دید. غلام با دست عرق پیشانی خود را پاک میکرد و در همین حال خمیر را برمیداشت و به تنور میزد. پادشاه تصمیم گرفت که غلام را مجازات کند. پس برای آزمایش از او پرسید: کدام غذا از همه بهتر است؟
غلام که موضوع را دریافته بود، پاسخ داد: بهترین غذا آن است که از عرق جبین بهدست آید.
پادشاه به سبب نکتهسنجی غلام از گناهش چشمپوشی کرد.
داستانک ۳ - شجاعترین مردم
از بخیلی پرسیدند که شجاعترین مردم کیست؟
گفت: آن کس که صدای دهان جمعی را که در خانهاش چیزی میخورند، بشنود و زهرهاش نترکد!
داستانک ۴ - چوب کبریت
یک چوب کبریت سر دارد، ولی مغز ندارد. در نتیجه هر وقت کمی اصطکاک وجود داشته باشد، فورا مشتعل میشود. اثرات این اشتعال میتواند ویرانگر باشد.
همهی ما سر داریم و برخلاف چوب کبریت مغز هم داریم. عاقلانه آن است که بلافاصله واکنش نشان ندهیم که این عادتی گرانقدر است.
داستانک ۵ - هرگز دزدی نکن
مرد آهسته در گوش فرزند تازه به بلوغ رسیدهاش چنین نجوا کرد: پسرم در زندگی هرگز دزدی نکن.
پسر متعجب و مبهوت به پدر نگاه کرد، بدین معنا که او هرگز دست کج نداشته.
پدر به نگاه متعجب فرزند لبخندی زد و ادامه داد: در زندگی دروغ نگو، چرا که اگر گفتی، صداقت را دزدیدهای. خیانت نکن، که اگر کردی، عشق را دزدیدهای. خشونت نکن، اگر کردی، محبت را دزدیدهای. ناحق نگو، اگر گفتی، حق را دزدیدهای. تقلب نکن، اگر کردی، انصاف را دزدیدهای. بیحیایی نکن، اگر کردی، شرافت را دزدیدهای. پس در زندگی فقط دزدی نکن!
برگرفته از کتاب بادبادکباز، نوشتهی خالد حسینی
داستانک ۶ - مردها رییس خانهاند
یه آقایى میره کتابفروشى، میگه: آقا شما کتاب مردها رییس خانهاند رو دارید؟
كتابفروش میگه: نه، ما کتابهاى تخیلى نمیفروشیم.
داستانک ۷ - انصاف در گرفته اجرت
شیخ در گرفتن اجرت برای کار خیاطی، بسیار با انصاف بود. به اندازهای که سوزن میزد و به اندازهی کاری که میکرد، مزد میگرفت. به هیچوجه حاضر نبود بیش از کار خود از مشتری چیزی دریافت کند. یکی از روحانیون نقل میکند که: عبا و قبا و لبادهای را بردم و به جناب شیخ دادم بدوزد، گفتم چقدر بدهم؟
گفت: دو روز کار میبرد، چهل تومان.
روزی که رفتم لباسها را بگیرم، گفت: اجرتش بیست تومان میشود.
گفتم: فرموده بودید چهل تومان؟
گفت: فکر کردم دو روز کار میبرد، ولی یک روز کار برد.
برگرفته از کتاب کیمیای سعادت، شیخ رجبعلی نکوگویان (خیاط)
داستانک ۸ - داغ کردن
در ایل ما گوسفندان را داغی روی صورت یا گوششان میگذاشتند تا اگر گم شدند یا دزدیده شدند، بتوان ردی از آنها گرفت. نشانی از آهن داغ که پشم و پوست و گوشت را میسوزاند و ضجهی گوسفند بیچاره را بهفلک میرساند و آن نشان تا همیشهی خدا پیدا بود.
کاش همین داغ را روی دزدها میگذاشتند تا میان آدمها گم نمیشدند. وگرنه گوسفند بیچاره هیچ گناهی نداشت. ما از ترس آدمها گوسفندان را داغ میکردیم.
محمد بهمنبیگی
داستانک ۹ - برگهی امتحانی سفید
دانشآموزی برگهی امتحانی را سفید داد و روی آن نوشت: سکوتم نشانهی نداشتن معلومات نیست... آنچه در ذهن من است قابل بیان نیست.
به او مدرکی دادند که در آن نوشته شده بود: رد شدنت نشانهی شکستت نیست... بلکه شوخ طبعیات ارزش دیدنت در سال آینده را دارد.
داستانک ۱۰ - دنیای مجازی و فضای حقیقی
پدر زحمتکش در دمای ۵۰ درجه سخت مشغول کار کردن بود و پسر ۲۶ سالهاش بیتوجه غرق در اینستاگرام این پست را گذاشت: به سلامتی همهی پدرها...!
مادر از ۵ صبح بیدار شده است و مشغول کارهای خانه. ولی دخترش لنگ ظهر از خواب بیدار شد و چند ساعت بعد در فیسبوک پست گذاشت: همهی هستیام مادر...!
در همان لحظه مادر وارد اتاق دختر شد. دخترک داد زد: هزار بار بهت گفتم بیاجازه نیا تو اتاقم، نمیفهمی؟
راستی، پست دختر کلی لایک خورد.
مرد تابلوی خاتمکاری شدهی زیبایی را که خریده بود، روی دیوار نصب کرد. همسرش گفت: حال برادرت را که بیمار است، پرسیدهای؟
مرد با عصبانیت گفت: الان حوصله ندارم...!
اما روی تابلو نوشته بود: بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.
آیا تا بهحال هیچ فکر کردهایم که شعارهایمان در دنیای مجازی، چقدر به رفتارمان در فضای حقیقی شباهت دارند.
گردآوری: فرتورچین





