
داستانک ۱ - قرعهکشی
قرار بود پارچهی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعهکشی شود. معلم گفت تا هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعهکشی کنند. وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد. چرا که حسن بهتازگی یتیم شده و وضع مالیاش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچهها نگاه کرد، روی همهی آنها نوشته شده بود: حسن...
مهربانیهای صادقانهی، کودکیهایمان را از یاد نبریم.
داستانک ۲ - کفش پاشنه خوابونده
یه شب مهمون داشتیم. کفشها توی حیاط جفت شده بود. همشون مرتب بودن بهجز یک کفش که پاشنههاش خوابونده شده بود! هر کس میخواست بیاد تو حیاط اون کفشها رو میپوشید، میدونی چرا؟ چون پاشنههاش خوابونده شده بود!
یه کم که فکر کردم دیدم بعضی از ما آدمها مثل همین کفشهای پاشنه خوابونده هستیم. برامون مهم نیست کی سوارمون میشه!
یادت باشه که اگر سر خم کنی، اگر خودت به خودت احترام نذاری، اگر ضعیف باشی، همه میخوان ازت سواری بگیرن و کسی هم بهت احترام نمیذاره! کفش پاشنه خوابونده نباش.
داستانک ۳ - صبورتر از همه
شخصی از بخیلی پرسید: چه وقت من در صبر و بردباری سرآمد همهی مردم خواهم شد؟
گفت: وقتی که کسی نان تو بشکند (بخورد) و تو سرش را نشکنی!
داستانک ۴ - شمع و کبریت
شمع به کبریت گفت: از تو میترسم، تو قاتل من هستی.
کبریت گفت: از من نترس. از ریسمانی بترس که در دل خود جای دادی!
عامل نابودی انسانها تفکرات منفی خودشان است.
داستانک ۵ - نردبان
دزدی از نردبان خانهای بالا رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی میپرسید: خدا کجاست؟
صدای مادرانهای پاسخ داد: خدا در جنگل است، عزیزم.
کودک دوباره پرسید: چه کار میکند؟
مادر گفت: دارد نردبان میسازد!
ناگهان دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد!
سالها بعد دزدی از نردبان خانهی حکیمی بالا میرفت. از شیار پنجره شنید که کودکی پرسید: خدا چرا نردبان میسازد؟
حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد، به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت: برای آنکه عدهای را از آن پایین بیاورد و عدهای را بالا ببرد.
نردبان این جهان ما و منیست - عاقبت این نردبان افتادنیست
لاجرم آن کس که بالاتر نشست - استخوانش سختتر خواهد شکست (مولوی)
داستانک ۶ - ترس از معجزه
شخصی نزد معتصم هشتمین خلیفهی عباسی آمد و دعوی پیامبری کرد. خلیفه گفت: آیا معجزهای هم داری؟
گفت: مرده زنده میکنم.
خلیفه گفت: اگر معجزهای از تو ظاهر شود، من به تو ایمان خواهم آورد. آنگاه دستور داد شمشیر تیزی برای او آوردند.
مدعی گفت: ای خلیفه! در حضور تو گردن وزیرت را میزنم و سپس او را زنده میکنم. خلیفه رو به وزیر خود کرد و گفت: نظر تو چیست؟
گفت: ای خلیفه! تن به مرگ دادن کاری بسیار دشوار است و من از این مدعی هیچ معجزهای نمیخواهم! اکنون تو شاهد باش که من به او ایمان آوردم.
معتصم بخندید و مدعی را به دارالشفا فرستاد.
داستانک ۷ - کرم ضد سیمان
فردی به داروخانه وارد شد و با زبان ساده پرسید: کرم ضد سیمان دارین؟
فروشنده با لحنی تمسخرآمیز پرسید: کریم ضد سیمان؟ بله که داریم. کرم ضد تیرآهن و آجر هم داریم. حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟ اما گفته باشم خارجیش گرونهها...
مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو بهصورت فروشنده گرفت و گفت: از وقتی کارگر ساختمان شدم، دستام زبر شده، نمیتونم صورت دخترمو ناز کنم. اگه خارجیش بهتره، خارجی بده.
داستانک ۸ - فرمول خوشحالی
متاهلها میخواهند طلاق بگیرند، مجردها دوست دارند ازدواج کنند!
کودکان میخواهند زود بزرگ شوند، بزرگترها دوست دارند به دوران کودکی برگردند!
شاغلان از شغلشان مینالند، بیکارها دنبال شغلند!
فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند، ثروتمندان از دغدغه مینالند!
افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند، مردم عادی میخواهند مشهور شوند!
سیاهپوستان دوست دارند سفیدپوست شوند، سفیدپوستان خود را برنزه میکنند!
هیچکس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است: قدر داشتههایمان را بدانیم و از آنها لذت ببریم.
داستانک ۹ - پیژامه
هر چی اختراع میشه برای راحتی خانمهاست. لباسشویی، ظرفشویی، اتو، همزن، آبمیوهگیر، سبزی خوردکن، جاروبرقی و خیلی چیزای دیگه...!
ولی برای راحتی مردا فقط یه پیژامه درست شده که آدم روش نمیشه باهاش تا دم در بره! تازه مهمون هم که میاد باید عین برق و باد عوضش کنی! یا کشش در میره، یا زانوش پاره میشه. خانم خونه هم هر موقع میخواد توالت رو تمیز کنه، پیژامهی آقاشون رو میپوشه لباس خودش کثیف نشه.
داستانک ۱۰ - جنید بغدادی و ابوعبداللّه
«جنید بغدادی» دربارهی استادش «ابوعبداللّه حارث بن اسد الحاسبی» میگوید: روزی اثر جوع (گرسنگی) در بشرهی (چهرهی) ابوعبداللّه مشاهده نمودم. او را به منزل دعوت کردم. اجابت فرمود. قدری طعام که از خانهی عروسی، به منزل ما فرستاده بودند؛ پیش آوردم. ابوعبداللّه لقمهای از آن برداشته و برخاست و آن لقمه را در دهلیز انداخته و بیرون رفت!
بعد از مدتی او را دیده و سوال نمودم که سبب برخاستن و طعام نخوردن آن روز، چه بود؟
جواب داد که میان من و خداوند جل جلاله نشانهایست که چون طعامی که در او شبهه باشد، دست دراز کنم، رگی از دست من برخیزد و مفاصل از حرکت باز ایستد. اکنون بگو که آن طعام از کجا آورده بودی؟
گفتم از منزل یکی از خویشان برای من آورده بودند.
دیگر بار او را به ضیافت استدعا نمودم. او قبول فرمود. او را به منزل بردم و قدری نان خشک آوردم. بهرغبتی تمام تناول فرمود. گفت چون درویشی را طعام دهی، باید که نان خشک را با روی تازه پیش او بری:
ناگه یارم بی خبر و آوازه - آمد بر من ز لطف بی اندازه
گفتم که چه ناگه آمدی عیب مکن - چشم تر و نان خشک و روی تازه
برگرفته از کتاب زینت المجالس، نوشتهی مجدالدین محمد حسینی
گردآوری: فرتورچین





