داستان کوتاه بگو ان‌شاءالله

داستان کوتاه بگو ان‌شاءالله

آورده‌اند که مردی در راهی می‌رفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: «کجا می‌روی؟»
گفت: «درمی دارم؛ به خزفروشان می‌شوم تا خزی خرم.»
گفت: «بگو ان‌شاءالله!»
گفت: «به ان‌شاءالله چه حاجت است؟ که زر بر آستین است و خز در بازار!»
او بگذشت. در راه طراری به وی بازخورد و آن زر به حیلت ببرد. چون آن مرد واقف شد که زر ببردند، خجل‌وار بازگشت و به اتفاق، هم آن مرد به او بازخورد و گفت: «هان! خز خریدی؟»
گفت: «زر ببردند ان‌شاءالله.»
گفت: «اشتباه کردی؛ ان‌شاءالله در آن موضع باید گفت تا فایده دهد!»

 

برگرفته از کتاب رَوح الارواح فی شرح الاسماءِ الملک الفتّاح، نوشته‌ی شهاب الدین ابوالقاسم احمد بن منصور سمعانی، از عارفان و نویسندگان سده‌ی ششم.

 

همین داستان به زبانی ساده:
نقل کرده‌اند که مردی در راهی می‌رفت و چند درهم پول در آستینش داشت. از طرفی، این مرد از لحاظ ایمان، عقاید سست و متزلزلی داشت. مردی عابر او را دید و گفت: «به کجا می‌روی؟»
مرد گفت: «مقداری پول دارم. به بازار پوستین‌فروشان می‌روم تا خز بخرم.»
مرد عابر گفت: «بگو اگر خدا بخواهد.»
مرد گفت: «چه احتیاجی به گفتن اگر خدا بخواهد است؟! پول که دارم، خز هم در بازار هست.»
مرد عابر راهش را گرفت و رفت. در مسیر، دزدی به مرد سست ایمان برخورد کرد و زر و پولش را با حیله و نیرنگ دزدید و برد! چون مرد متوجه شد که زرهایش را دزدیدند، شرمگین و خجالت‌زده برگشت و دیگر نتواست به بازار برود و خز بخرد! در راه بازگشت همان مرد عابر را دید. مرد عابر از او پرسید: «خز خریدی؟»
مرد گفت: «اگر خدا بخواهد زر را دزدیدند!»
مرد عابر گفت: «اشتباه کردی! این اگر خدا بخواهد را باید همان جای خودش می‌گفتی تا سود کنی، نه الان که پول‌هایت را دزدیده‌اند!»

 

همین داستان به‌گونه‌ای دیگر:
زن و شوهری بودند که زندگی‌شان از راه هیزم‌شکنی اداره می‌شد. یک شب زن به شوهرش گفت: می‌دانی که بچه‌ای در راه داریم. قبل از این‌که بچه به دنیا بیاید، باید برایش گهواره و لباس و چیزهایی که لازم دارد بخریم.
مرد گفت: راستش قبلا هم در این فکر بودم. فردا به جنگل می‌روم وهیزم زیادی می‌شکنم و با پولش چیزهایی را که بچه لازم دارد می‌خرم.
زن گفت: دستت درد نکند، اما بگو ان‌شاءالله.
مرد گفت: ان‌شاءالله ندارد دیگر. الاغم سر حال و زبر و زرنگ است. خوب خورده و خوب چریده. خودم هم که جوانم و حالا حالاها قصد مردن ندارم. جنگل هم پر است از هیزم‌های خشک.
زن گفت: با این همه ان‌شاءالله لازم است. چون همه‌ی این‌ها زمانی به‌کار می‌آید که خدا بخواهد.
آن شب زن و مرد خوابیدند و صبح زود از خواب بیدار شدند. مرد صبحانه را خورد. الاغش را از طویله آورد و به جنگل رفت. مثل هر روز در جنگل مشغول هیزم‌شکنی بود و الاغش مشغول چریدن که ناگهان ماموران شاه از راه رسیدند و به او گفتند: ما داریم برای آشپزخانه‌ی شاه هیزم جمع می‌کنیم. امروز هر چه هیزم جمع کردی، باید به ما بدهی.
مرد هیزم‌شکن اعتراض کرد و گفت: من چه کار به آشپزخانه‌ی شاه دارم؟! من هیزم می‌شکنم تا خرج زندگی زن و فرزندم را دربیاورم.
ماموران شاه به او گفتند: فضولی موقوف. ما در آن طرف جنگل مشغول کاریم. کارت که تمام شد، صدای‌مان کن تا هیزم‌های‌مان را بگیریم و ببریم.
هیزم‌شکن نمی‌دانست چه کند. تصمیم گرفت با عجله هیزم بشکند، بارش را ببندد و برود. این بود که با سرعت مشغول کار شد. هنوز ظهر نشده بود که به اندازه‌ی هر روز هیزم جمع کرده بود. الاغش را آورد و بی‌سروصدا بارش را بست و راه افتاد. هنوز ده بیست متری نرفته بود که سروکله‌ی ماموران پیدا شد و گفتند: پس این‌طوری می‌خواستی ما را قال بگذاری و بروی؟!
آن‌ها بی‌رحمانه کتک مفصلی به هیزم‌شکن بیچاره زدند و او را وادار کردند که دوباره مشغول هیزم شکستن شود. یک نفر را هم بالای سرش گذاشتند تا تنبلی نکند و از آن‌جا دور نشود. عصر هیزم‌های هیزم‌شکن دو برابر هر روز شده بود. ماموران شاه الاغ او را هم به‌زور از دستش گرفتند و هیزم‌ها را بار کردند و رفتند.
شب مرد نمی‌دانست با چه رویی به خانه برگردد. نه هیزمی فروخته بود که پولی به‌دست بیاورد، نه نیازهای فرزندش را خریده بود. مهم‌تر از این الاغش را هم از دست داده بود و نمی‌دانست فردا چطور به جنگل برود و هیزم بیاورد. مرد هیزم‌شکن خسته و کتک خورده به خانه رسید. در زد. زنش از پشت در پرسید کیست؟
مرد گفت: ان‌شاءالله که منم در را باز کن.
زن در را باز کرد و حالت زار و نزار همسرش را دید و با ناراحتی پرسید: چه شده؟ چرا به این حال و روز افتاده‌ای؟
مرد گفت: ان‌شاءالله رفتم هیزم جمع کنم. ان‌شاءالله ماموران نامرد شاه ریختند سرم. ان‌شاءالله هم کتکم زدند و هم الاغم را از دستم ربودند. ان‌شاءالله نمی‌دانم فردا...
زن دست شوهرش را گرفت و او را به خانه برد و گفت: غصه نخور، ما هم خدایی داریم. خدای ما هم کریم است.
از آن به بعد هر وقت بخواهند دیگران را به توکل به خدا دعوت کنند، این ضرب المثل را به‌کار می‌برند.

 

نگاره: Noonprod213 (freepik.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری