
پادشاهى از دانشمندى خواست که تاريخ جهان را از روز اول تا بهحال براى او بنويسد. دانشمند ده سال تمام زحمت کشيد و نتيجهی زحمات و مطالعاتش را در کتابهاى زيادى نوشت و عاقبت آنها را بر ده شتر بار کرد و به خدمت سلطان رسيد. پادشاه از دانشمند تشکر کرد و گفت: من وقت مطالعهی اين همه کتاب را ندارم. اگر ممکن است آنها را خلاصه کن.
دانشمند پنج سال ديگر وقت صرف کرد و اينبار کتابها را بار يک الاغ کرد و مجددا به نزد سلطان آمد. سلطان با مشاهدهی آن به دانشمند گفت: از آن زمان تا بهحال پانزده سال گذشته و من پير شدهام و حوصلهی خواندن اين کتابها را ندارم. اگر ممکن است همه را در يک کتاب خلاصه کن.
دانشمند پذيرفت و پنج سال ديگر زحمت کشيد تا توانست همهی کتابها را در يک کتاب جمع کند. بعد کتاب را برداشت و به خدمت سلطان رسيد. شاه مريض و در بستر افتاده بود. روى به دانشمند کرد و گفت: دوست عزيز، من روزهاى آخر عمر را مىگذرانم، ممکن است بميرم و نتوانم کتاب را بخوانم. خواهش مىکنم همهی اين کتاب را در يک جمله خلاصه کن.
دانشمند مدتى فکر کرد و سرانجام چنين گفت: انسانها به دنيا مىآيند، رنج مىکشند و سپس مىميرند.
برگرفته از کتاب قصههاى مردم، نوشتهی سيد احمد وکيليان
نگاره: Sutyono Z (vecteezy.com)
گردآوری: فرتورچین





