داستان کوتاه خلاصه‌ی تاريخ در یک جمله

داستان کوتاه خلاصه‌ی تاريخ در یک جمله

پادشاهى از دانشمندى خواست که تاريخ جهان را از روز اول تا به‌حال براى او بنويسد. دانشمند ده سال تمام زحمت کشيد و نتيجه‌ی زحمات و مطالعاتش را در کتاب‌هاى زيادى نوشت و عاقبت آن‌ها را بر ده شتر بار کرد و به خدمت سلطان رسيد. پادشاه از دانشمند تشکر کرد و گفت: من وقت مطالعه‌ی اين همه کتاب را ندارم. اگر ممکن است آن‌ها را خلاصه کن.
دانشمند پنج سال ديگر وقت صرف کرد و اين‌بار کتاب‌ها را بار يک الاغ کرد و مجددا به نزد سلطان آمد. سلطان با مشاهده‌ی آن به دانشمند گفت: از آن زمان تا به‌حال پانزده سال گذشته و من پير شده‌ام و حوصله‌ی خواندن اين کتاب‌ها را ندارم. اگر ممکن است همه را در يک کتاب خلاصه کن.
دانشمند پذيرفت و پنج سال ديگر زحمت کشيد تا توانست همه‌ی کتاب‌ها را در يک کتاب جمع کند. بعد کتاب را برداشت و به خدمت سلطان رسيد. شاه مريض و در بستر افتاده بود. روى به دانشمند کرد و گفت: دوست عزيز، من روزهاى آخر عمر را مى‌گذرانم، ممکن است بميرم و نتوانم کتاب را بخوانم. خواهش مى‌کنم همه‌ی اين کتاب را در يک جمله خلاصه کن.
دانشمند مدتى فکر کرد و سرانجام چنين گفت: انسان‌ها به دنيا مى‌آيند، رنج مى‌کشند و سپس مى‌ميرند.

 

برگرفته از کتاب قصه‌هاى مردم، نوشته‌ی سيد احمد وکيليان
نگاره: Sutyono Z (vecteezy.com)
گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری