۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۴

۱۰ داستانک زیبا، خواندنی و آموزنده - شماره‌ی ۷۴

داستانک ۱ - خصلت نافع

عبداللّه مبارک را پرسیدند: کدام خصلت در آدمی نافع‌تر است؟ گفت: عقلی وافر.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: حُسنِ ادب.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: برادری مُشفق تا مشورتی کند.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: خاموشیِ دائم.
گفتند: اگر نبود؟ گفت: مرگ در حال.
برگرفته از کتاب تذکره الاولیاء عطار نیشابوری، بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه.

 

داستانک ۲ - جوان و پیرمرد

جوان به پیرمرد گفت: خوشبخت خواهم شد. خواستگارم به‌خاطر من، پدر و مادرش را پس زد.
پیر گفت: خوشبخت نمی‌شوی؛ کسی که به‌خاطر تو چشم بر زحمت پدر و مادر بست، روزی چشم بر تو هم خواهد بست، به‌خاطر دیگری.

 

داستانک ۳ - خون دادن

امروز رفتم یه کیسه خون دادم. دو کیسه خون بهم زدن تا به‌هوش بیام. نیم کیلو پسته و دو سیخ جیگرم برام گرفتن.
یارو گفت: دیگه این ورا پیدات نشه. نمی‌دونم چش بود! اعصاب نداشت.

 

داستانک ۴ - سلطان محمود و لرز سرما

سلطان محمود غزنوی در زمستان به طلحک گفت که با این جامه‌ى یک لا در این سرما چه می‌کنی؟ من با این همه جامه می‌لرزم!
طلحک گفت: مانند من کن تا نلرزی.
گفت: مگر تو چه کرده‌ای؟
گفت: هر چه جامه داشتم در بر کردم.

 

داستانک ۵ - تو برو

راننده‌ای با کامیونش ده نفر را زیر گرفت و کُشت. مردم گرداگرد ماشین و جنازه‌ها جمع شده بودند به تماشا و کارشناسی و کروکی کشیدن!
موتورسوار نگون‌بختی که به‌سرعت می‌آمد، نتوانست موتورش را کنترل کند و به یکی از تماشاگران برخورد کرد و او را کشت. بعد بنای آه و ناله گذاشت که: وای بدبخت شدم! وای زدم یک نفر رو کشتم! روزگارم سیاه شد. وای وای!
راننده کامیون با خونسردی جلو آمد، لنگ جنازه را گرفت و پرتش کرد وسط ده نفری که کشته بود و گفت: شد یازده نفر! تو برو!
توی زندگی، هر کس باید یک راننده کامیون باشد که لنگ غصه‌ی آدم را بگیرد پرت کند توی بارش و بگوید: شد هزار و یک غصه! تو برو!

 

داستانک ۶ - نماز میت

از یک مشهدی پرسیدند: با کدوم عبادت بیشتر حال می‌کنی؟
گفت: نماز میت...!
پرسیدن: چرا؟
گفت: وضو که نِمِخه، رکوع و سجده هم که نِدِره، صِفشم که خِرتوخِره! کِفشاتِم دِر نِمی‌یری گم نِمِره، آخرشم ناهار مِدِن، اِزی بیتر چِه مِخِی؟

 

داستانک ۷ - حاج شعبانعلی و پسران

می‌گویند در صد سال پیش در بازار تهران واقعه‌ی عجیبی اتفاق افتاد و آن این بود که یکی از دکانداران به‌نام حاج شعبانعلی عزم سفر کربلا نموده و دکان را به دو پسرش سپرده و روانه می‌شود. بعد از چند ماه که مراجعت می‌کند، می‌بیند که پسرانش دکان را از وسط تیغه کشیده‌اند و هر نیمی را یکی برداشته و به کسب و کار مشغول است. چون خواست داخل شود راهش ندادند و در سوال و جواب و گفت‌وگو که این چه کاری است که شما کردید پسرانش می‌گویند: حوصله نداشتیم تا مردن تو صبر بکنیم، سهممان را جلو جلو برداشتیم.
از قضای روزگار به سالی نمی‌کشد که در بلوای مشروطیت یکی از پسران جلوی میدان بهارستان تیر خورده و دیگری چندی بعد به مرض وبا که آن موقع در تهران مسری شده بود از دنیا رفته و دو مرتبه دکان دست حاجی می‌افتد و تیغه را از وسط برداشته و کسب خود را از سر می‌گیرد.
برگرفته از کتاب تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم، نوشته‌ی جعفر شهری

 

داستانک ۸ - ارتباط طوفان با غذای درویش

درویشی با شاگرد خود دو روز بود که در خانه گرسنه بودند. شاگرد شبی زاری کرد و درویش گفت: «صبور باش، فردا خداوند غذای چربی روزی ما خواهد کرد.»
فردا صبح به مسجد رفتند. بازرگانی را دیدند که در کاسه‌هایی عسل و بادام ریخته و به درویش‌های مسجد می‌داد. به هر یک از آن‌ها هم کاسه‌ای داد. درویش از بازرگان پرسید: «این هدیه‌ها برای چیست؟»
بازرگان گفت: «هفت روز پیش مال‌التجاره‌ی عظیم و پرسودی از هندوستان در دریا می‌آوردم. به ناگاه طوفان عظیمی برخاست و ترسیدم. بادبان‌ها کم بود بشکند و خودم با ثروتم طعمه‌ی ماهی‌های دریا شویم. دست به دعا برداشته، از خدا خواستم باد را فرو نشاند تا من به سلامت به ساحل برسم و صد درویش را غذایی شاهانه بدهم. دعای من مستجاب شد و باد خاموش شد و این نذر آن روز طوفانی است.»
درویش رو به شاگرد خود کرد و گفت: «ای پسر! یقین کن خداوند اگر بخواهد شکم من و تو را سیر کند، طوفانی چنین می‌فرستد، بعد فرو می‌نشاند تا ما را شکم سیر کند. بدان با دست او روزی رساندن سخت نیست.»

 

داستانک ۹ - سوالاتی که حرص آدمو درمیاره

صبح از خواب بیدار شدی، می‌پرسن: بیدار شدی؟!
می‌گم: نه مشکل روحی دارم، تو خواب راه می‌رم.
دارم تاریخ انقضای روی تن ماهی رو نگاه می‌کنم، فروشنده می‌گه: داری تاریخ انقضاشو می‌بینی؟!
می‌گم: نه می‌خوام ببینم تولد ماهیه کیه، واسش آکواریوم بخرم.
یارو معتاده کنار خیابون نشسته، کله‌اش چسبیده کف اسفالت. دوستم می‌گه معتاده؟!
می‌گم: نه ژیمناستیک کاره، داره انعطاف بدنیشو به رخ می‌کشه.
به دوستم می‌گم تب کردم. می‌گه: مریض شدی؟!
می‌گم: نه دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار می‌کنه یا نه.

 

داستانک ۱۰ - اولویت دادن صدقه به خویشان نیازمند

زنی شوهرش می‌میرد، برای اين‌که خدمتی به شوهر کرده باشد، شب‌های جمعه غذایی تدارک می‌دید و به وسيله‌ی فرزند يتيم خود به خانه‌ی فقرا می‌فرستاد. طفل بيچاره با اين‌که گرسنه بود، غذا را از مادر می‌گرفت و به فقرا می‌رساند و خود با شکم گرسنه به خانه برمی‌گشت و می‌خوابيد. تا اين‌که شبی کاسه‌ی صبرش لبريز شد و در راه، غذا را خودش خورد و با شکم سير به خانه برگشت و آسوده خوابيد.
آن شب، زن شوهر خود را در خواب ديد که به او می‌گفت: تنها غذای امشب به من رسيد!
زن از خواب بيدار شد و با کمال شگفتی از فرزندش پرسيد: شب‌های جمعه‌ی گذشته و ديشب غذا را کجا می‌بردی و به کی می‌دادی؟ من ديشب پدرت را خواب ديدم که می‌گفت تنها غذای ديشب به او رسيده است.
طفل راستش را گفت که شب‌های جمعه غذا را به خانه‌ی فقرا می‌بردم، ولی ديشب چون زياد گرسنه بودم، خودم خوردم و آسوده خوابيدم.
زن دانست بهترين خدمت به شوهر اين است که يتيم او را سير نگهدارد.

 

گردآوری: فرتورچین

۰
از ۵
۰ مشارکت کننده
  • لینک
  • تلگرام
  • واتساپ
  • ایکس (توییتر)
  • لینکدین
  • فیسبوک
  • پینترست
  • اشتراک گذاری