
ملانصرالدین روزها در خانهی خود به دور از انگشت تمسخر دیگران نشسته و سرگرم کاری بود. او هر روز در خانه میماند و تا جایی که میتوانست در روشنایی روز از خانه بیرون نمیرفت و در میان جمع مردم سخن نمیگفت، زیرا هر چه میگفت مردم او را به سخره میگرفتند. آن شب ملانصرالدین در خانهی خود نشسته و با دوات و قلمی که در دست داشت چیزی بر روی کاغذ مینوشت. همسرش که وی را چنین دید شگفتزده شد و گفت: ای مرد، تو بهجای آنکه به بیرون از خانه بروی و کار کنی، در خانه نشستی و با قلم و دوات چیزهای عجیب بر کاغذ میکشی!
ملانصرالدین در حالی که کاغذهایش را در دست داشت گفت: بالاخره تلاشهای این روزهای خانهنشینیام به نتیجه خواهد رسید. امروز پیش از غروب خورشید به میدان شهر میروم و مسائلی را که بسیاری هنوز به آن نرسیدهاند و نمیدانند را برای آنها بازگو میکنم. من در این چند روز به نتایجی رسیدهام که بیشک هنوز بسیاری باید تلاش زیادی بکنند تا بتوانند به آن نتایج برسند.
زن ملانصرالدین که حرفهای شوهرش را شنید، گمان برد وی به کشفی عجیب رسیده است.
ملانصرالدین به میدان شهر رفت و هنگامی که به آنجا رسید، دوستان و آشنایان بسیاری را در آنجا دید. پس بهسوی آنان رفت و در برابرشان ایستاد. آنان که مدتی بود ملانصرالدین را ندیده و سخنانش را نشنیده بودند، با دیدن وی بر لبانشان خنده نقش بست. در این میان شخصی به تمسخر گفت: ای مرد بزرگ، مدتی است با سخنانت ما را آگاه نساختهای. اکنون به ما چیزی بگو تا بتوانیم از تو پند گیریم.
با تمام شدن سخنان آن مرد، بسیاری پنهانی خندیدند. ملانصرالدین که گمان میکرد آن جمع مشتاق شندیدن سخنان وی هستند با صدایی رسا گفت: من در این مدت خیلی اندیشیدهام و در زمینههای مختلف به نتایجی دستنیافتنی رسیدهام.
مردم که چنین شنیدند مشتاق شدند تا بدانند ملانصرالدین چه میخواهد بگوید.
ملانصرالدین گفت: میدانید اگر با دست خود جایی را اندازه بگیرید، به آن وجب میگویند؟
با شنیدن این سخن ملانصرالدین همگی با شگفتی به یکدیگر نگاه میکردند.
ملانصرالدین که گمان میکرد سخن او بسیار آنان را شگفتزده کرده است، افزود: بد نیست این را هم بدانید که قند در دهان آب میشود و از برخورد ابرها با یکدیگر باران میبارد.
با تمام شدن سخنان و بیهودهگوییهای ملانصرالدین همگی زیر خنده زدند و چنان او را به سخره گرفتند که ناگزیر از آنجا گریخت و بهسوی خانهاش رفت. چنانکه بسیاری شعری برای وی سرودند و چنین خواندند:
از کرامات شیخ ما چه عجب - پنجه را باز نمود و گفت وجب
از کرامات دیگرش این است - شیره را خورد و گفت شیرین است
یک کرامات دیگر هم دارد - ابر را دید و گفت میبارد
زن نو را عروس میگویند - مرغ نر را خروس میگویند
آنچه در جوی میرود آب است - آنچه در چشم میرود خواب است
این ضرب المثل به شوخی و ریشخند برای کسی بهکار میرود که دربارهی چیزی پیش پا افتاده و روشن، با آب و تاب فراوان سخن بگوید.
نگاره: Bordoressam (dreamstime.com)
گردآوری: فرتورچین





