داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را

داستان کوتاه از درون مرا می‌کشد، از بیرون شما را
مردی دهاتی به شهر آمد. یک نفر از دوستان شهری او که دختری بسیار زشت داشت با همکاری دو سه نفر از دوستان خود، اطراف او را گرفتند و با تشویق و ترغیب‌های بسیار...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند

داستان کوتاه به کیشی آمدند و به فیشی رفتند
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنه‌ایم.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد

داستان کوتاه آستین پوستین شما دارد در میان آتش‌های مناقل می‌سوزد
آدم اسم و رسم‌داری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله می­کرد. هر زمان می‌خواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف می‌زد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه آستر رویه را نگاه می‌دارد نه رویه آستر را

داستان کوتاه آستر رویه را نگاه می‌دارد نه رویه آستر را
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روزى از آن‌ها پرسید: آیا رویه آستر را نگاه مى‌دارد یا آستر رویه را؟ دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه مى‌دارد.
دنباله‌ی نوشته