داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور

داستان کوتاه گدازاده، گدازاده است تا چشمش کور
روزی پادشاهی از یکی از معابر پایتخت خود می‌گذشت. چشمش به دختری افتاد که در کشور حُسن، بی‌همتا بود و در شیوه‌ی دلبری گوی سَبَق از حور و پری می‌ربود، ولی گدایی می‌کرد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود

داستان کوتاه زور من وقت غربیل کردن معلوم می‌شود
آورده‌اند که در روزگاران قدیم مرد قلدر و پر قدرتی بود که به همه زور می‌گفت و هر چه می‌خواست از راه زورگویی به‌دست می‌آورد. یک روز همسر او دادوبیداد راه انداخت.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله

داستان کوتاه از گردنم بیفتی انشاالله
پیرزنی بود که سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادرشوهرشان را کول می‌‌گرفتند و کارهای خانه را به این...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه این منم نه این منم

داستان کوتاه این منم نه این منم
یک دختر خوشگلی بود که همیشه در بیابان زندگی کرده بود و اصلا رنگ خانه و خانواده را ندیده بود. یک روز یک جوان شهری او را می‌بیند و عاشقش می‌شود و او را به شهر می‌برد.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه باید پدرش را پیش چشمش آورد

داستان کوتاه باید پدرش را پیش چشمش آورد
هرگاه آدم نانجیب و بدذاتی با تکبر و سرکشی و غرور خودنمایی کند و باعث آزار این و آن بشود می‌گویند: باید باباشو پیش چشمش آورد تا آدم بشود. گویند تاجر ثروتمندی قاطری داشت...
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه بچه‌ی قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند

داستان کوتاه بچه‌ی قنداق کرده تو دامن آدم می‌گذارند
این ضرب المثل کنایه‌ای‌ست از حرفی ناحق و تهمت و اسنادی ساخته و پرداخته که به کسی بندند. هر کس کاری ناروا نکرده باشد یا حرفی به دروغ نگفته باشد و به او نسبت دهند.
دنباله‌ی نوشته

داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است

داستان کوتاه خدا از سلطان محمود بزرگتر است
روزی سلطان محمود بر لب ایوان بارگاه خود قدم می‌زد. چشمش به زن نجاری افتاد. سخت عاشق و بی‌قرار زن شد. از وزیرش راه چاره خواست. وزیر که خیلی زیرک و موذی بود...
دنباله‌ی نوشته