بازرگانی یک طوطی زیبا و شیرین سخن در قفس داشت. روزی که آمادهی سفر به هندوستان بود، از هر یک از خدمتکاران و کنیزان خود پرسید که چه ارمغانی برایتان بیاورم؟
دو بازرگان که یکی بارش روغن و دیگری بارش مس بود میخواستند به سرزمین دیگری با کشتی بروند تا کالاهای خود را بفروشند. بازرگان روغن که از دیگران شنیده بود...
«خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی» شناخته شده با نام «عبید زاکانی» شاعر، نویسنده و لطیفهپرداز پرآوازهی ایرانی سدهی هشتم هجری است. وی از خاندان «زاکانیان» بود.
قطیعی مصری از مشاهیر حذاق است و در فن طبابت بینظیر آفاق بوده و از او معالجات عجیبه منقول است و از آن جمله آن است که یکی از معارف مصر به مرض سکته افتاد.
مردی دهاتی به شهر آمد. یک نفر از دوستان شهری او که دختری بسیار زشت داشت با همکاری دو سه نفر از دوستان خود، اطراف او را گرفتند و با تشویق و ترغیبهای بسیار...
یکی بود، یکی نبود. مرد سادهلوحی بود که سه تا گوسفند داشت. یک روز تصمیم گرفت گوسفندانش را به بازار مالفروشها ببرد و بفروشد و با پول آنها یک گاو شیرده بخرد.
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر با مریدان به نیشابور بشد. به در دکانی رسيدند که مرغ بریان کرده، بفروختی. شیخ به صاحب دکان گفت: چندی از مرغان را به رایگان به ما بده که سخت گرسنهایم.
آدم اسم و رسمداری غلامی داشت. این غلام همیشه در کارهایش و حرف زدنش عجله میکرد. هر زمان میخواست با آقای خود صحبتی کند خیلی تند تند و هول هولکی حرف میزد.
پادشاهى بود که سه دختر داشت. روزى از آنها پرسید: آیا رویه آستر را نگاه مىدارد یا آستر رویه را؟ دختر بزرگ و دختر میانى هر دو گفتند: رویه آستر را نگاه مىدارد.