حاتمِ طایی را گفتند: از تو بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم. امرای عرب را، پس به گوشهی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم.
در پشت دیوارهای بلند کاخ یکی از پادشاهان تنوری بود که در آن نان میپختند. در یک شب سرد زمستانی مرد فقیری از آنجا رد میشد و در آن آخر شب راه بهجایی نداشت.
آوردهاند که در روزگاران قدیم، مرد سادهدلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آنجا نرفته بود. در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید...
گویند پادشاهی از روی بوالهوسی فرمان داد تا هر صاحب عیبی را یک درم جریمه کنند. یکی از عوانان شحنه مردی یک چشم را دید و گفت: درمی ببایدت داد. مرد گفت: چه چه چرا دهم؟
روزی بود، روزگاری بود. زمستان بود و هوا سرد. مردی ثروتمند با نوکرش توی اتاقی گرم نشسته بود. مرد که آماده میشد به میهمانی برود، با خودش گفت: نمیدانم برف و باران میبارد یا نه.
آوردهاند که در روزگاران قدیم، در روستایی دو برادر زندگی میکردند. آنها هر دو مجرد بودند تا اینکه تصمیم گرفتند برای خود همسری انتخاب کنند. جشن عروسی آنها در یک شب برگزار شد.
روزگاری بود که مثل روزگار ما، گربهها دشمن موشها بودند و هر جا موشی به چنگشان میافتاد، بهدندان میگرفتند و میخوردند. در آن روزگار، تعداد زیادی موش در خانهای بزرگ...
این عبارت مثلی از نظر معنی و مفهوم استعارهای با ضرب المثل معروف گنه کرد در بلخ آهنگری مترادف است. مورد استفاده و استعمال آن هنگامی است که قادر زورمندی مرتکب جرم شود.
در گذشته بازرگانی ثروتمند زندگی میکرد که دوستانی داشت که برای او مشکلساز بودند و جلوی پایش سنگ میانداختند. روزی از روزها بازرگان با شنیدن صدایی بلند از جایش برخاست.